{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟏

سه روز از اون ماجرا می گذشت و تو این سه روز تمام اهالیِ خونه درگیر عروسی، یونگ هو و مری بودند.
تو این سه روز اتفاق خاصی بین ته و کوک نیوفتاده بود و عادی رفتار میکردن.

امروز روز عروسی بود و همه خیلی استرس داشتن، مخصوصا مری.

مری تو اتاق خودش بود و اکیپ ارایش اومده بودند برای حاضر کردنش.

جونگکوک هم داشت با دقت به کت شلوار عزیزش دقت میکرد که عیب و مشکلی نداشته باشه.
و از اون ور تهیونگ تو شرکت بود و اخرین پرنده ش رو هم بررسی کرد و به سمت خونه راه افتاد واسه عقد و عروسی.
یونگ هو هم که داشت اصلاح میکرد که خلاصه همه در حال انجام کارهای مربوطه ی خودشون بودند.

عقد ساعت 4 بعد از ظهر بود و الان ساعت 2 بود.
جونگکوک خواست سری به مادر مضطربش بزنه و کمی هم که شده ارومش کنه.

رفت به سمت اتاق مادرش و با چند تق در زدن وارد اتاق شد.
و مادرش که ارایش و شنیونش کامل نشده بود نگاهی انداخت.
مادرش رو صندلی رو به روی اینه نشسته بود و شنیون کار داشت موهاش رو درست میکرد.

به شنیون کار علامت داد که بیاد اینور و اروم رفت سمتش و از پشت بغلش کرد و به تصویرشون از تو اینه نگاهی انداخت و لبخندی زد.

مری:پسرم، خیلی هیجان دارم.

جونگکوک کمی بازوی ظریف مادرش رو نوازش کرد و سعی کرد مادرش رو کمی اروم کنه.

جونگکوک:اروم باش نازانم همچی قراره خوب پیش بره.

از دستای مادرش گرفت و اروم اون رو از جایگاهش بلند کرد و روبه روی خودش قرار داد و دستاش رو در دستانش گرفت.

جونگکوک:قرار خوشبخت شی ناز.
مری:اوه پسرم نمیدونم، ام.اما یچیزی درونم خیلی داره بال میزنه.
جونگکوک:عشق، عشق اینکارو کرده خوشگلم، اروم باش و سعی کن نهایت خوشی رو امروز بچشی. ( لبخند)
مری:ایگووو پسر منو ببین بزرگ شده و از عشق و عاشقی برای مادرش میگه.
جونگکوک:بله دیگه.

مری خنده ای کرد و بعد از کمی مکث لب پایینشو تر کرد و گفت.

مری:جونگکوک خیلی ازت ممنونم که کنارمی، بدنیا اومدن تو یکی از بهترین اتفاقایی که برام افتاده و بدون تو همیشه اولویت منی( بغض)
جونگکوک:منم ممنونم که مادری به خوبیه تو دارم مامانی. و بدون بهترین مادر دنیایی، ولی بغض نکن، ممکنه ارایشت خراب شه هاا( بغض)
مری:باشه پسرکم.
جونگکوک:خب عروس خانم بیا بشین و تند حاضر شو که قرار بریم شوهرت بدیم.( خنده)
مری:جونگکوکککک( خنده)
جونگکوک:باشه باشه حالا بشین دیگه منم میرم حاضر شم.
مری:باشه.

جونگکوک از اتاق مادرش اومد بیرون که با تهیونگ مواجه شد.
جونگکوک:بهه تهیونگ خان میدونی ساعت چنده ولی تو هنوز حاضر نیستی( اخم)

تهیونگ اه کلافه ای کشید.

تهیونگ:منم خوبم جونگکوکی( پوکر)
جونگکوک:بحث رو نپیچون تو چرا حاضر نیستی.( شبیه این زنای سلیطه دستشو به کمرش زده)

تهیونگ مات نگاهش رو از دمپایی های خرگوشی که پوشیده بود و موهایی که نامرتب بود داد.

تهیونگ:حالا من سر کار بودم خودت چرا حاضر نیستی.( پوکر)

جونگکوک نگاهی به سر و وضعش انداخت و لعنتی به خودش داد و تا خواست چیزی بگه تهیونگ زود از کنارش جیم شد و در رفت.

جونگکوک با بی خیالی تمام به سمت اتاقش حرکت کرد و شروع کرد به خوشگل کردن خودش.

تقریبا ساعت شده بود 3 و الان همه حاضر بودند.
جونگکوک دم داخل اتاق مادرش بود و داشت مثل این ننه هایی که دخترشونو شوهر میدن به مادرش خیره شد و چشم حسود رو کور کرد.

و یونگ هو و تهیونگ بیرون منتظر مری بودند.

که در به صدا در اومد.
تهیونگ:نمیخاین بیاین بیرون به عقد دیر میرسیم هاا.

جونگکوک با شنیدن صدای رو مخ برادرش رفت و در رو طوری باز کرد که فقط صورتش جا بشه و از همونجا لب زد.

جونگکوک:نمیشه نمیزارم عروس رو ببرین.

یونگ هو قیافش نگران شد.
یونگ هو:چ.چرا پسرم.

که یک دست جونگکوک از لای در بیرون رفت و چند بار باز و بسته شد که یونگ هو منظورش رو بفهمه خنده ای کرد و دستشو تو جیبش کرد ولی پولی نداشت پس به پسرش نگاه کرد که تهیونگ در جا منظور پدرش رو فهمید.

تهیونگ دستشو تو جیبش برد و دویستی در اورد و گزاشت لای دست کوک.
جونگکوک با پولی که کف دستش دید از این بیشتر تو ذوقش زده نمیشد.

مری:میبینی تروخداا این مثلا پسره( رو به ارایشگر. )
دیدگاه ها (۴)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟏جونگکوک:یااا تهیونگ این دیگه چیه دادی،...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟎جونگکوک که داشت کم کم نفس کم میاورد چن...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟗تهیونگ اروم چرخید به طرف کوک و یک دستش...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟒. جونگکوک وسایلو انداخت بغل ته و جلو ج...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎غرق خواب بودم که یکی زد به در و صدام ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط