رماننفس در آغوش یک مافیا
#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part۴
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«بعد از اینکه لینو منو رسوند خونه ازش تشکر و خدافظی کردم و بعد وارد خونه شدم دیگه دیر وقت شده بود از بیرون شام سفارش دادم بعد از چهل مین که غذا رسید شروع کردم یه خوردن و بعد از اون بلند شدم تا بخوابم چون باید ساعت پنج بلند میشدم که تا ساعت شش اونجا میبودم سمت تختم رفتم و نفهمیدم کی خوابم برد.»
«صبح روز بعد با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم و سمت we رفتم و کارامو که انجام دادم سمت اشپزخونه رفتم صبحانه خوردم و بعد سمت اتاقم
رفتم تا لباس بپوشم بعد پوشیدن لباس از خونه بیرون زدم تا سمت شرکت برم واییی فکرکن ساعت شش صبح باید برم قیافه اون سگ اخلاق ببینم ولی خب بد هم نشد چون خیلی جذابه وایی وایسا ببینم من چی دارم میگم بعد رسیدنم به شرکت یک نفر اومد سمتم و گفت»
*سلام.تو باید کیم لینا باشی.خوشبختم،من خانم مین جنا هستم دنبال من بیا میز کارت نشون میدم اول باید یسری طرح هارو کامل کنی و شخصا به اتاق رییس ببری.
+حتما خانم جنا.
«سمت میز کارم رفتم واو خیلی مجهز بود از سیستم گرفته تا برگه ها خب شروع به کار کردم یسری طرح هارو کشیدم به هر حال من تا ساعت ۷عصر اینجا بودم بعد از تموم شدن کار هام سمت اتاق رییس رفتم بعد چند تقه به در وارد شدم»
«بعد وارد شدنم به اتاق دیدم منشی هم اونجاست فکر کنم اسمش هانا بود انگار که با اومدنم به داخل باعث عصبانیتش شدم وای جونگ کوک یه نگاهی به سر تا پام انداخت که معذب شدم و بعد گفت…»
ویو جونگ کوک
«امروز بعد اومدنم به شرکت هانا رو صدا کردم اون رو فقط برای رفع ن.یاز هام گزاشتم و اگر به مهمونی دعوت شدم همراه خودم میبرمش.امروز اومد داخل وروی پاهام نشسته بود تا اینکه یکی در زد گفتم بیاد داخل که با دیدن لینا تعجب کردم اون خیلی زیبا بود نمیدونم چرا داخل اون لباسا که دیدمش عصبانی شدم مهو اون شدم که به هانا گفتم»
_بیب میتونی بری.
ویو لینا
«چی؟بیب؟هانا؟چراااااا؟انگار داشتم از حسودی میمردم ولی اصلا به من چه؟طرح هامو نشون جونگ کوک دادم»
+بفرمایید این طرح هایی هست که امروز کامل کردم
ویو جونگ کوک
«طرح هاش عالی بود تا خالا بهتر از این ندیده بودم ولی برای اینکه پرو نشه گفتم»
-هوم،اوکیه بد نیست ولی بیشتر روشون کار کن.
+چشم
-میتونی بری.
………….
اسلاید دوم لباس لینا برای شرکت.
part۴
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«بعد از اینکه لینو منو رسوند خونه ازش تشکر و خدافظی کردم و بعد وارد خونه شدم دیگه دیر وقت شده بود از بیرون شام سفارش دادم بعد از چهل مین که غذا رسید شروع کردم یه خوردن و بعد از اون بلند شدم تا بخوابم چون باید ساعت پنج بلند میشدم که تا ساعت شش اونجا میبودم سمت تختم رفتم و نفهمیدم کی خوابم برد.»
«صبح روز بعد با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم و سمت we رفتم و کارامو که انجام دادم سمت اشپزخونه رفتم صبحانه خوردم و بعد سمت اتاقم
رفتم تا لباس بپوشم بعد پوشیدن لباس از خونه بیرون زدم تا سمت شرکت برم واییی فکرکن ساعت شش صبح باید برم قیافه اون سگ اخلاق ببینم ولی خب بد هم نشد چون خیلی جذابه وایی وایسا ببینم من چی دارم میگم بعد رسیدنم به شرکت یک نفر اومد سمتم و گفت»
*سلام.تو باید کیم لینا باشی.خوشبختم،من خانم مین جنا هستم دنبال من بیا میز کارت نشون میدم اول باید یسری طرح هارو کامل کنی و شخصا به اتاق رییس ببری.
+حتما خانم جنا.
«سمت میز کارم رفتم واو خیلی مجهز بود از سیستم گرفته تا برگه ها خب شروع به کار کردم یسری طرح هارو کشیدم به هر حال من تا ساعت ۷عصر اینجا بودم بعد از تموم شدن کار هام سمت اتاق رییس رفتم بعد چند تقه به در وارد شدم»
«بعد وارد شدنم به اتاق دیدم منشی هم اونجاست فکر کنم اسمش هانا بود انگار که با اومدنم به داخل باعث عصبانیتش شدم وای جونگ کوک یه نگاهی به سر تا پام انداخت که معذب شدم و بعد گفت…»
ویو جونگ کوک
«امروز بعد اومدنم به شرکت هانا رو صدا کردم اون رو فقط برای رفع ن.یاز هام گزاشتم و اگر به مهمونی دعوت شدم همراه خودم میبرمش.امروز اومد داخل وروی پاهام نشسته بود تا اینکه یکی در زد گفتم بیاد داخل که با دیدن لینا تعجب کردم اون خیلی زیبا بود نمیدونم چرا داخل اون لباسا که دیدمش عصبانی شدم مهو اون شدم که به هانا گفتم»
_بیب میتونی بری.
ویو لینا
«چی؟بیب؟هانا؟چراااااا؟انگار داشتم از حسودی میمردم ولی اصلا به من چه؟طرح هامو نشون جونگ کوک دادم»
+بفرمایید این طرح هایی هست که امروز کامل کردم
ویو جونگ کوک
«طرح هاش عالی بود تا خالا بهتر از این ندیده بودم ولی برای اینکه پرو نشه گفتم»
-هوم،اوکیه بد نیست ولی بیشتر روشون کار کن.
+چشم
-میتونی بری.
………….
اسلاید دوم لباس لینا برای شرکت.
- ۲۵.۰k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط