{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رماننفس در آغوش یک مافیا

#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part۶
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم

«رفیم طرف میز جونگکوک اون پسر ها
همین که به میز رسیدیم همه بر گشتن طرف ما کوک داشت با اخم نگام میکرد یا خدا این باز چشه با حرف لینو نگاهمو ازش گرفتم»

لینو:بچه ها ایشون رو که میشناسید کیم لینا همراه امشب من هستن

+سلام

همه پسراباهم گفتن(اوووو)

جیمین:لینو چیکار میکنی که همیشه زیبا ترینا اطرافتن

لینو:من تاحالا فرد زیبا تر از لینا اطرافم ندیدم

نامجون: درسته ایشون خانم زیبایی هستن

یونگی : بسه بچه ها دارید معذبش میکنید
خانم کیم من مین یونگی هستم خوش بختم (دست دادن)

+همچنین و لطفا لینا صدام کنید

جین: منم کیم سوکجین هستم(دست دادن)

+خوشبختم

نامجون: کیم نامجون هستم(دست دادن)

جیهوپ: (دست دادن)جانگ جیهوپ هستم هوپی صدام کن

+بله ...خوشبختم

جیمین: پارک جیمین هستم جیمین صدام کن (روی دست لینا رو بوسید)

+البته موسیو جیمین(لبخند رضایت مندی)

«رو کردم طرف جونگ کوک و اون دختر جونگکوک با اخم نگاه میکرد گفتم»

+موسیو کوک نمیخوای معرفی کنی

_البته(نیشخند) دوست دخترم هانا

میا:سلام لینا هانا هستم (با ادا و جلف گفت اینو)

+خوشبختم(دست دادن)

هانا:زیاد به حرف این پسرا گوش نکن زیبا تر از توم اینجا هست(با جلف بازی اشاره کرد به خودش)

+(خنده و بعد نیشخند)البته البته
پسرا پوکر به هانا نگاه میکردن

لینو: فک کنم لینا نباید به حرف تو توجه کنه چون من دختری زیبا تر از لینا توی این جمع نمیبینم

هانا:(حرصی نگاه میکرد) ددی به لینو بگووو

_اه هانا دس بردار

+(لینا رفت سمت گوش لینو و زمزمه کرد) عوق ددی ؟؟ چندشم شد(خنده)

لینو : (خنده)(درگوش لینا گفت)

موافقم +(خنده)

جیمین: هی چرا در گوشی حرف میزنید به ماهم بگید بخندیم

لینو: (دستشو دور کمر لینا تند تر کرد و به خودش چسپوند)چیزی نیست بین خودمون بود

جیمین: ای شیطونا(خنده)

لینا و لینو : (خنده)

(کوک تمام مدت داشت با عصبانیت و اخم نگام میکرد واین از چشمم پنهون نموند پس بیشتر به حرف زدن و خندیدن در گوش لینو ادامه دادم) صدای اهنگ بیشتر شد و زوج ها برای رقص باهم میرفتن که لینو دستشو به طرفم دراز کرد

لینو:این مادام زیبا مایلن با من برقصن

+(خنده)باکمال میل موسیو جزاب(اقای جزاب)

لینو:(خنده)

بالینو رفتیم برای رقص دستشو دور کمرم حلقه کرده بود وداشتیم میرقصیدیم که طولی نکشید کوک و هانا هم اومدن
نگاه های سنگینی روی خودم حس میکردم دیدم کوک داره با چشمای قرمز نگام میکنه متوجه شدم لینو دستش رو داشت از کمرم پایین تر میاورد.
دیدگاه ها (۱۵)

#رمان:نفس در آغوش یک مافیاpart۷# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم ش...

#رمان:نفس در آغوش یک مافیاpart۸# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم ش...

#رمان:نفس در آغوش یک مافیاpart۵# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم ش...

#رمان:نفس در آغوش یک مافیاpart۴# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم ش...

bloody mansion

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط