{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part⁵

#عشق_سایه_ای

ویو فلیکس
همه‌ی اون شب تو ذهنم تکرار می‌شد. صدای مشت‌ها، درد بدنم، و اون لحظه‌ای که هیونجین رسید.
اون شب نجاتم داد... ولی حالا بیشتر از همه، ذهنمو درگیر کرده بود. چرا من؟ چرا الان؟ چرا اون؟

اون شب، نتونستم بخوابم. تا صبح تو سقف زل زده بودم و هزار تا سؤال تو ذهنم چرخ می‌زد.
صبح با سردرد از خواب بیدار شدم. انگار کابوسای دیشب هنوز باهام بودن.

توی دانشگاه، همه چیز عادی بود... به‌جز نگاه‌هایی که هیونجین به من می‌نداخت.
آروم، خونسرد... ولی یه چیزی پشتش بود. حس می‌کردم نگام می‌کنه تا مطمئن شه هنوز "سر جاشم".
زنگ ناهار که خورد، رفتم سمت پشت‌بوم؛ جایی که تو خلوتی‌ش می‌تونستم یه نفس بکشم. اما تنها نبودم.
اونجا بود... هیونجین.

_تو همه‌جا پیدات می‌شه؟
+فقط وقتی که لازمه.

کنارم نشست. بینمون سکوت بود، ولی این بار خودم شکستمش.
_تو گفتی من یه گذشته‌ای دارم که فراموش شده. منظورت چی بود؟
+یادته وقتی بچه بودی یه حادثه برات افتاد؟ تصادف؟ آتیش‌سوزی؟
_نه... یعنی... نه چیزی یادم نمیاد. فقط گاهی کابوس می‌بینم.
+اون کابوسا واقعی‌ن، فلیکس. تکه‌های یه واقعیت قدیمی‌ان. یه چیزایی که ازت پنهون شده.

نگاهش عمیق‌تر شد.

+و اونایی که دیشب بهت حمله کردن، دنبال همون گذشته‌ن. دنبال تو، چون تو تنها کسی هستی که می‌تونه حقیقت رو زنده کنه.

نفس تو سینم حبس شد. حس می‌کردم یه چیزی داره درونم از خواب بیدار می‌شه.
_تو... از کجا اینا رو می‌دونی؟
+چون من شاهدش بودم. از همون اول کنارت بودم... فقط هیچ‌وقت خودمو نشون ندادم.



#huynlix
دیدگاه ها (۶)

Part⁶#عشق_سایه_ایویو فلیکسصدای هیونجین تو سرم تکرار می‌شد: "...

Part⁷#عشق_سایه_ایویو فلیکستا صبح به اون عکس نگاه می‌کردم. حس...

Part⁴#عشق_سایه_ایویو فلیکساون روز تو کلاس، همه‌چیز برام عادی...

Part³#عشق_سایه_ای &برو کلاس A-4+بله چشم*ویو فلیکسداشتم همینط...

Part²#عشق_سایه_ایاز اون پسر ک رد شدم دیدم همون پسر دیروزیه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط