پارت
پارت10
از زبان لورا
هردو نشستیم تو ماشین که گوشیم زنگ خورد جک بود جواب دادم با کنجکاوی گف : لورا کجایین
من: هیچی اومدیم بیرون برای ناهار
جک: , اخه فک کردم دیدم تون باش پس خدافظ
من خدافظ
یه نگاهی به برایان انداختم و خندیدیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیک سال بعدــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون برایان
صبح بیدار شدم کنارم ناز خوابیده بود نگاهم افتاد به در اتاق جک بود کی برگشته چه بد موقع
من: جـ... جک؟ اینجا چیکار مبکنی
جک : مثله اینکه به زودی عروسی داربم
رفتم نزدیکش رو گفتم : چی میگی منظورت چیه ما... ما...
جک : نمیخواد توضیح بدی فردا عروسیه هاااااا
من: چی بـ... باشه
خیلی خوب بودو خوش حال شدم یهو دیدم لورا صدام میکنه وقتی برگشتم دیدم یه جوری داره نگام میکنه گفت : سوپرایز شدی. 😏من بهش گفتم
برایان : نگوووووووو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفرداـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون لورا : واقعا دارم عروسی میکنم عجیبه
اخه کی میاد منو بگیره
برایان : تو هم داریم له ابن فکر میکنی که چرا و چجوری
من : اره دقیقا و الان دارم میرم لباس بپوشم
رفتم اتاق پرو یه لباس پف دار که دنبالش بلند بود رو پوشیدم لامسب چقدر سنگینه وقتی درد رو کشیدن دیدم برایان خشکش زده مثله اینکه خیلی دوسش داری
برایان : واوووووو عالیه همین رو بر میداریم
من: منم موافقم
سالن عروسی
کمی نمونده بود تا در باز شه و من برم به سمت برایان و....
در باز شد رفتم جلو اخه احمق باید اونوری وایسی
شانس اوردم سزو بهش فهموند که باید بچرخه رفتم و دستم رو گذاشتم رو شونش برگشت و دستم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد و دم گوشم گفت : خانمی... دیگه مال منی
پایاننننن
از زبان لورا
هردو نشستیم تو ماشین که گوشیم زنگ خورد جک بود جواب دادم با کنجکاوی گف : لورا کجایین
من: هیچی اومدیم بیرون برای ناهار
جک: , اخه فک کردم دیدم تون باش پس خدافظ
من خدافظ
یه نگاهی به برایان انداختم و خندیدیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیک سال بعدــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون برایان
صبح بیدار شدم کنارم ناز خوابیده بود نگاهم افتاد به در اتاق جک بود کی برگشته چه بد موقع
من: جـ... جک؟ اینجا چیکار مبکنی
جک : مثله اینکه به زودی عروسی داربم
رفتم نزدیکش رو گفتم : چی میگی منظورت چیه ما... ما...
جک : نمیخواد توضیح بدی فردا عروسیه هاااااا
من: چی بـ... باشه
خیلی خوب بودو خوش حال شدم یهو دیدم لورا صدام میکنه وقتی برگشتم دیدم یه جوری داره نگام میکنه گفت : سوپرایز شدی. 😏من بهش گفتم
برایان : نگوووووووو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفرداـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون لورا : واقعا دارم عروسی میکنم عجیبه
اخه کی میاد منو بگیره
برایان : تو هم داریم له ابن فکر میکنی که چرا و چجوری
من : اره دقیقا و الان دارم میرم لباس بپوشم
رفتم اتاق پرو یه لباس پف دار که دنبالش بلند بود رو پوشیدم لامسب چقدر سنگینه وقتی درد رو کشیدن دیدم برایان خشکش زده مثله اینکه خیلی دوسش داری
برایان : واوووووو عالیه همین رو بر میداریم
من: منم موافقم
سالن عروسی
کمی نمونده بود تا در باز شه و من برم به سمت برایان و....
در باز شد رفتم جلو اخه احمق باید اونوری وایسی
شانس اوردم سزو بهش فهموند که باید بچرخه رفتم و دستم رو گذاشتم رو شونش برگشت و دستم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد و دم گوشم گفت : خانمی... دیگه مال منی
پایاننننن
- ۲.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط