{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆

Ⓟⓐⓡⓣ 3

{ویو دوهی}

با تمام سرعتم دنبال جونگکوک می‌دویدم.

دوهی: «جونگکووووک... وایساااا!»

جونگکوک درحالی‌که جعبه چیزکیکو بالای سرش گرفته بود، با صدای بلند می‌خندید.

جونگکوک: «اول بگیرم بعد میدم!»

دوهی: «به خدا اگه بیفتم دستم، دیگه برات روز خوش نمی‌ذارم!»

جونگکوک: «همین الانم روز خوش ندارم.»

جیمین که کنار مبل ایستاده بود، دستشو روی پیشونیش گذاشت و خندید.

جیمین: «شما دوتا خسته نمیشین؟»

همزمان داد زدیم:

دوهی و جونگکوک: «نهههه!»

جیمین فقط سرشو تکون داد.

«این دوتا یه روز کل عمارتو رو سرمون خراب می‌کنن.»

جونگکوک یه لحظه حواسش پرت شد.

همون موقع پریدم سمتش و جعبه رو از دستش کشیدم.

دوهی: «هااا! گرفتمش.»

جونگکوک با ناباوری نگام کرد.

جونگکوک: «دزدی؟»

دوهی: «اسمش پس گرفتن حقمه.»

زبونمو براش درآوردم و سریع رفتم پشت جیمین قایم شدم.

جونگکوک دستاشو به کمرش زد.

جونگکوک: «جیمین... تحویلش بده.»

جیمین با خنده سرشو تکون داد.

جیمین: «من بی‌طرفم.»

جونگکوک: «تو همیشه طرف این وروجکو رو می‌گیری.»

جیمین: «چون دوست‌داشتنی‌تره.»

با ذوق خندیدم.

دوهی: «شنیدی؟»

جونگکوک با اخم مصنوعی گفت:

جونگکوک: «باشه... از امروز قهر.»

شونه‌هامو بالا انداختم.

دوهی: «به درک.»

جونگکوک دو ثانیه نگام کرد.

بعد هردومون زدیم زیر خنده.

همون موقع صدای محکم بسته شدن درِ اتاق طبقه بالا توی عمارت پیچید.

خنده از روی لبام محو شد.

نگاهم ناخودآگاه سمت پله‌ها رفت.

تهیونگ...

جیمین هم لبخندش کم‌رنگ شد.

آروم گفت:

جیمین: «دوهی...»

بدون اینکه نگاش کنم، حرفشو قطع کردم.

دوهی: «نمیخوام درباره‌ش حرف بزنم.»

سکوت کوتاهی بینمون افتاد.

جونگکوک که فهمید فضا داره سنگین میشه، سریع گفت:

جونگکوک: «خببب... حالا کیک نمی‌خوریم؟ من دارم از گشنگی میمیرم.»

چشمامو چرخوندم.

دوهی: «تو پنج دقیقه پیش توی ماشین دوتا همبرگر خوردی.»

جونگکوک: «اون پیش‌غذا بود.»

جیمین خندید.

جیمین: «تو معده نداری، چاه داری.»

جونگکوک با افتخار سینه‌شو جلو داد.

جونگکوک: «استعداد خدا دادیمه.»

بی‌اختیار خندیدم.

جیمین که متوجه شد حالم بهتر شده، آروم دستشو روی سرم کشید.

جیمین: «بیا بریم آشپزخونه... قبل از اینکه این شکمو همه چیزکیکو بخوره.»

جونگکوک: «اعتراض دارم!»

دوهی: «اعتراضت رد شد.»

هر سه‌تایی با خنده سمت آشپزخونه رفتیم...

بی‌خبر از اینکه پشت درِ بسته‌ی اتاق طبقه بالا، تهیونگ بی‌صدا از پنجره به حیاط خیره شده بود و فقط برای چند ثانیه نگاهش روی خنده‌های من موند...

بعد دوباره صورتش مثل همیشه سرد و بی‌احساس شد.
دیدگاه ها (۲)

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆Ⓟⓐⓡⓣ 4{ویو دوهی}بعد از خوردن چ...

https://wisgoon.com/yalalihamiadhفیک نویسه فیکش🙄🙄🙄🙄🙄حمایت بش...

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆Ⓟⓐⓡⓣ 2{ویو دوهی}همین که درِ عم...

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆Ⓟⓐⓡⓣ 1{ویو دوهی}با کلافگی روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط