𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆
Ⓟⓐⓡⓣ 2
{ویو دوهی}
همین که درِ عمارت باز شد، بدون اینکه منتظر بمونم از روی مبل پریدم پایین و با قدمهای تند سمت در ورودی رفتم.
در که کامل باز شد، اول از همه جیمین با همون لبخند همیشگیش وارد شد.
تا چشمش به من افتاد، خندید.
جیمین: «اِ... هنوز بیداری؟»
با اخم دست به سینم زدم.
دوهی: «به نظرت ساعت چنده؟»
جیمین نگاه کوتاهی به ساعت مچیش انداخت و خندید.
جیمین: «خب... یکم دیر شد.»
دوهی: «یکم؟! ساعت نزدیک سه شبه.»
قبل از اینکه جیمین چیزی بگه، جونگکوک با چند تا کیسه خرید وارد شد.
همین که منو دید، لبخند شیطونش ظاهر شد.
جونگکوک: «وای... هنوز هیولوی کوچولو نخوابیده؟»
چشمام گرد شد.
دوهی: «به کی گفتی هیولا؟!»
جونگکوک: «به همون دختر لجبازی که الان روبهروم وایساده.»
با حرص نزدیکش شدم و محکم زدم رو بازوش.
جونگکوک: «آخخخ... وحشی!»
دوهی: «کم زدم.»
جیمین زد زیر خنده.
جیمین: «دوهی، آرومتر... بیچاره رو نکش.»
خواستم جواب بدم که صدای قدمهای آرومی از پشت سرشون اومد.
لبخندم همون لحظه محو شد.
تهیونگ...
بدون اینکه حتی یه نگاه بهم بندازه، از کنارمون رد شد.
انگار نه انگار چند ساعت خونه نبوده.
نه سلامی...
نه حرفی...
نه حتی یه نگاه.
فقط از کنارم رد شد.
با پوزخند زیر لب گفتم:
دوهی: «چه استقبال گرمی...»
تهیونگ ایستاد.
فقط برای چند ثانیه.
بدون اینکه برگرده، با همون لحن سردش گفت:
تهیونگ: «هنوز نخوابیدی؟»
از لحنش حرصم گرفت.
دوهی: «نه، منتظر بودم ببینم بالاخره یاد خونه میفتی یا نه.»
جیمین و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردن.
انگار فهمیده بودن دوباره دعوا شروع شده.
تهیونگ آروم برگشت سمتم.
صورتش هیچ احساسی نداشت.
تهیونگ: «لازم نیست منتظر من بمونی.»
خندیدم.
ولی نه از روی خوشحالی.
یه خنده تلخ.
دوهی: «خیالت راحت... از این به بعدم منتظرت نمیمونم.»
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد شد و از پلهها بالا رفت.
درست مثل همیشه...
جونگکوک آروم اومد کنارم و زیر لب گفت:
جونگکوک: «امشب رکورد زدین... فقط سی ثانیه طول کشید تا دعواتون شروع بشه.»
بیاختیار خندم گرفت.
دوهی: «تقصیر من نبود.»
جونگکوک: «آره... همیشه تقصیر اون مرد یخیه.»
جیمین با اخم آرومی به جونگکوک نگاه کرد.
جیمین: «بس کن دیگه.»
بعد رو به من لبخند زد.
جیمین: «بیا... برات چیزکیک موردعلاقهتو گرفتیم.»
اخمم همون لحظه باز شد.
دوهی: «جدی؟»
جونگکوک با خنده کیسه رو بالا گرفت.
جونگکوک: «البته اگه تا الان خودم نخورده باشمش.»
چشمام گرد شد.
دوهی: «جونگکوک... قسم میخورم اگه حتی یه قاشقش کم شده باشه خودم خفتت میکنم.»
جونگکوک زد زیر خنده و شروع کرد به دویدن سمت آشپزخونه.
جونگکوک: «اول بگیرم بعد تهدید کن!»
دوهی: «وااای وایسا ببینم!»
همون لحظه دنبالش دویدم، درحالیکه صدای خندههای جیمین توی عمارت پیچیده بود.
Ⓟⓐⓡⓣ 2
{ویو دوهی}
همین که درِ عمارت باز شد، بدون اینکه منتظر بمونم از روی مبل پریدم پایین و با قدمهای تند سمت در ورودی رفتم.
در که کامل باز شد، اول از همه جیمین با همون لبخند همیشگیش وارد شد.
تا چشمش به من افتاد، خندید.
جیمین: «اِ... هنوز بیداری؟»
با اخم دست به سینم زدم.
دوهی: «به نظرت ساعت چنده؟»
جیمین نگاه کوتاهی به ساعت مچیش انداخت و خندید.
جیمین: «خب... یکم دیر شد.»
دوهی: «یکم؟! ساعت نزدیک سه شبه.»
قبل از اینکه جیمین چیزی بگه، جونگکوک با چند تا کیسه خرید وارد شد.
همین که منو دید، لبخند شیطونش ظاهر شد.
جونگکوک: «وای... هنوز هیولوی کوچولو نخوابیده؟»
چشمام گرد شد.
دوهی: «به کی گفتی هیولا؟!»
جونگکوک: «به همون دختر لجبازی که الان روبهروم وایساده.»
با حرص نزدیکش شدم و محکم زدم رو بازوش.
جونگکوک: «آخخخ... وحشی!»
دوهی: «کم زدم.»
جیمین زد زیر خنده.
جیمین: «دوهی، آرومتر... بیچاره رو نکش.»
خواستم جواب بدم که صدای قدمهای آرومی از پشت سرشون اومد.
لبخندم همون لحظه محو شد.
تهیونگ...
بدون اینکه حتی یه نگاه بهم بندازه، از کنارمون رد شد.
انگار نه انگار چند ساعت خونه نبوده.
نه سلامی...
نه حرفی...
نه حتی یه نگاه.
فقط از کنارم رد شد.
با پوزخند زیر لب گفتم:
دوهی: «چه استقبال گرمی...»
تهیونگ ایستاد.
فقط برای چند ثانیه.
بدون اینکه برگرده، با همون لحن سردش گفت:
تهیونگ: «هنوز نخوابیدی؟»
از لحنش حرصم گرفت.
دوهی: «نه، منتظر بودم ببینم بالاخره یاد خونه میفتی یا نه.»
جیمین و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردن.
انگار فهمیده بودن دوباره دعوا شروع شده.
تهیونگ آروم برگشت سمتم.
صورتش هیچ احساسی نداشت.
تهیونگ: «لازم نیست منتظر من بمونی.»
خندیدم.
ولی نه از روی خوشحالی.
یه خنده تلخ.
دوهی: «خیالت راحت... از این به بعدم منتظرت نمیمونم.»
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد شد و از پلهها بالا رفت.
درست مثل همیشه...
جونگکوک آروم اومد کنارم و زیر لب گفت:
جونگکوک: «امشب رکورد زدین... فقط سی ثانیه طول کشید تا دعواتون شروع بشه.»
بیاختیار خندم گرفت.
دوهی: «تقصیر من نبود.»
جونگکوک: «آره... همیشه تقصیر اون مرد یخیه.»
جیمین با اخم آرومی به جونگکوک نگاه کرد.
جیمین: «بس کن دیگه.»
بعد رو به من لبخند زد.
جیمین: «بیا... برات چیزکیک موردعلاقهتو گرفتیم.»
اخمم همون لحظه باز شد.
دوهی: «جدی؟»
جونگکوک با خنده کیسه رو بالا گرفت.
جونگکوک: «البته اگه تا الان خودم نخورده باشمش.»
چشمام گرد شد.
دوهی: «جونگکوک... قسم میخورم اگه حتی یه قاشقش کم شده باشه خودم خفتت میکنم.»
جونگکوک زد زیر خنده و شروع کرد به دویدن سمت آشپزخونه.
جونگکوک: «اول بگیرم بعد تهدید کن!»
دوهی: «وااای وایسا ببینم!»
همون لحظه دنبالش دویدم، درحالیکه صدای خندههای جیمین توی عمارت پیچیده بود.
- ۴۱
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط