𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆
Ⓟⓐⓡⓣ 1
{ویو دوهی}
با کلافگی روی کاناپه بزرگ سالن ولو شده بودم و کنترل تلویزیون رو توی دستم میچرخوندم.
کانالها یکی پس از دیگری عوض میشدن اما هیچکدوم حوصلهم رو سر جاش نمیآوردن.
یه فیلم مزخرف.
یه برنامه حوصلهسربر.
یه مسابقه بیمزه.
همهشون چرت بودن.
با حرص تلویزیون رو خاموش کردم و سرمو به پشتی مبل تکیه دادم.
سکوت عمارت اعصابمو خورد میکرد.
عمارت به این بزرگی وقتی جیمین و جونگکوک خونه نبودن زیادی خالی میشد.
نگاهم سمت ساعت دیواری رفت.
2:22
اخم کردم.
"جدی؟"
از روی مبل بلند شدم و شروع کردم دور سالن راه رفتن.
این چندمین بار بود که ساعت رو نگاه میکردم؟
شاید بیستمین بار.
شاید بیشتر.
ولی هنوز خبری ازشون نبود.
لبمو گاز گرفتم و گوشیمو برداشتم.
اول به جیمین زنگ زدم.
خاموش.
"عالی..."
بعد به جونگکوک زنگ زدم.
جواب نداد.
چشمامو چرخوندم.
"شما دوتا هم دقیقاً مثل همون مرد یخی شدین."
گوشی رو روی مبل پرت کردم و دست به سینه ایستادم.
از تهیونگ انتظار بیشتری نداشتم.
اون مدتها بود که حتی یادش نمیاومد یه دختر توی این عمارت زندگی میکنه.
مگه وقتی که میخواست دعوام کنه.
یا قانون جدید بذاره.
یا اعصابمو خورد کنه.
پوزخندی زدم.
چه پدر فوقالعادهای.
یه لحظه نگاهم روی قاب عکس قدیمی کنار شومینه افتاد.
عکسی که سالها پیش گرفته شده بود.
وقتی هنوز مامان زنده بود.
وقتی هنوز همه چیز خوب بود.
وقتی هنوز تهیونگ...
بابام بود.
سریع نگاهمو از عکس گرفتم.
نمیخواستم بهش فکر کنم.
نمیخواستم به هیچکدومشون فکر کنم.
اما هر بار که به اون عکس نگاه میکردم یه چیزی توی دلم فشرده میشد.
انگار یه قسمت از زندگیم همون روز برای همیشه از بین رفته بود.
با حرص نفسمو بیرون دادم و دوباره روی مبل افتادم.
"جیمین... فقط برگرد خونه..."
زیر لب غر زدم.
"وگرنه خودم میام دنبالت."
البته که بیشتر نگران جیمین و جونگکوک بودم.
اونا حداقل باهام حرف میزدن.
میخندوندنم.
هوامو داشتن.
برخلاف تهیونگ...
صدای رعد ضعیفی از بیرون اومد و من ناخودآگاه سمت پنجره نگاه کردم.
همون لحظه نور چراغ چند ماشین از پشت دروازههای عمارت دیده شد.
ابروهام بالا پرید.
"بالاخره..."
و بدون اینکه منتظر بمونم از روی مبل پریدم پایین و سمت در ورودی دویدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها یه نکته چون دوهی با پدرش یعنی تهیونگ مشکل داره بهش نمیگه بابا بهش میگه تهیونگ گرچه که اصلا باهم حرف نمیزنن
Ⓟⓐⓡⓣ 1
{ویو دوهی}
با کلافگی روی کاناپه بزرگ سالن ولو شده بودم و کنترل تلویزیون رو توی دستم میچرخوندم.
کانالها یکی پس از دیگری عوض میشدن اما هیچکدوم حوصلهم رو سر جاش نمیآوردن.
یه فیلم مزخرف.
یه برنامه حوصلهسربر.
یه مسابقه بیمزه.
همهشون چرت بودن.
با حرص تلویزیون رو خاموش کردم و سرمو به پشتی مبل تکیه دادم.
سکوت عمارت اعصابمو خورد میکرد.
عمارت به این بزرگی وقتی جیمین و جونگکوک خونه نبودن زیادی خالی میشد.
نگاهم سمت ساعت دیواری رفت.
2:22
اخم کردم.
"جدی؟"
از روی مبل بلند شدم و شروع کردم دور سالن راه رفتن.
این چندمین بار بود که ساعت رو نگاه میکردم؟
شاید بیستمین بار.
شاید بیشتر.
ولی هنوز خبری ازشون نبود.
لبمو گاز گرفتم و گوشیمو برداشتم.
اول به جیمین زنگ زدم.
خاموش.
"عالی..."
بعد به جونگکوک زنگ زدم.
جواب نداد.
چشمامو چرخوندم.
"شما دوتا هم دقیقاً مثل همون مرد یخی شدین."
گوشی رو روی مبل پرت کردم و دست به سینه ایستادم.
از تهیونگ انتظار بیشتری نداشتم.
اون مدتها بود که حتی یادش نمیاومد یه دختر توی این عمارت زندگی میکنه.
مگه وقتی که میخواست دعوام کنه.
یا قانون جدید بذاره.
یا اعصابمو خورد کنه.
پوزخندی زدم.
چه پدر فوقالعادهای.
یه لحظه نگاهم روی قاب عکس قدیمی کنار شومینه افتاد.
عکسی که سالها پیش گرفته شده بود.
وقتی هنوز مامان زنده بود.
وقتی هنوز همه چیز خوب بود.
وقتی هنوز تهیونگ...
بابام بود.
سریع نگاهمو از عکس گرفتم.
نمیخواستم بهش فکر کنم.
نمیخواستم به هیچکدومشون فکر کنم.
اما هر بار که به اون عکس نگاه میکردم یه چیزی توی دلم فشرده میشد.
انگار یه قسمت از زندگیم همون روز برای همیشه از بین رفته بود.
با حرص نفسمو بیرون دادم و دوباره روی مبل افتادم.
"جیمین... فقط برگرد خونه..."
زیر لب غر زدم.
"وگرنه خودم میام دنبالت."
البته که بیشتر نگران جیمین و جونگکوک بودم.
اونا حداقل باهام حرف میزدن.
میخندوندنم.
هوامو داشتن.
برخلاف تهیونگ...
صدای رعد ضعیفی از بیرون اومد و من ناخودآگاه سمت پنجره نگاه کردم.
همون لحظه نور چراغ چند ماشین از پشت دروازههای عمارت دیده شد.
ابروهام بالا پرید.
"بالاخره..."
و بدون اینکه منتظر بمونم از روی مبل پریدم پایین و سمت در ورودی دویدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها یه نکته چون دوهی با پدرش یعنی تهیونگ مشکل داره بهش نمیگه بابا بهش میگه تهیونگ گرچه که اصلا باهم حرف نمیزنن
- ۳۸
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط