{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۶

رسیدند.

عمارت پدر تهیونگ بزرگ‌تر از چیزی بود که جونگ کوک تصور می‌کرد. دیوارهای سیاه. درهای آهنی. دور تا دورش دوربین. نگهبان. سگ.

تهیونگ ماشین را پارک کرد. دورتر. جایی که کسی نبیند.

«از راه پله عقب می‌ریم. من جلو. تو دو متر عقب‌تر. اگه کسی دید، تو برو پشت جعبه قایم شو.»

جونگ کوک سرش را تکان داد. «اگه تیراندازی شد چی؟»

تهیونگ اسلحه را از کمر درآورد. چک کرد. «نمی‌شه.»

«گفتم اگه شد؟»

تهیونگ نگاهش کرد. «اگه شد، تو فرار کن. نگاه به عقب نکن.»

جونگ کوک چیزی نگفت. فقط از ماشین پیاده شد.

راه پله عقب تاریک بود. نور نداشت. چراغ قوه گوشی را روشن کردند. پله‌ها فلزی بود. صدای قدمهایشان توی سکوت می‌پیچید.

تهیونگ جلو می‌رفت. آرام. مثل پلنگ. جونگ کوک پشت سرش. هر دو نفسشان را حبس کرده بودند.

طبقه منفی یک. در بسته. قفل ساده. تهیونگ با یک ضربه آرام بازش کرد.

راهرو. تاریک. بوی نم.

طبقه منفی دو. این بار قفل بود. رمزی. تهیونگ چند ثانیه نگاه کرد. بعد چهار رقم زد. در باز شد.

جونگ کوک زمزمه کرد: «چطور می‌دونستی؟»

«تولد مادرم.»

راهرو تاریک‌تر. سقف کوتاه‌تر. بوی رطوبت. بوی زندان.

طبقه منفی سه.

یک در آهنی بزرگ. قفل اثر انگشت. دور تا دور در، خط‌های خش افتاده بود. انگار کسی بارها تلاش کرده باز کند. اما نشده.

تهیونگ پلاستیک را از جیب درآورد. اثر انگشت پدرش. گذاشت روی سنسور.

چراغ سبز شد. صدای قفل باز شدن.

تهیونگ دستش را گذاشت روی دستگیره. نفس عمیقی کشید. نگاه کرد به جونگ کوک.

«بریم.»

در باز شد.

تاریک. بوی کهنگی. بوی مریضی. یک لامپ کوچک روی سقف، نور ضعیفی می‌داد.

وسط اتاق، یک تخت آهنی. روی تخت، یک زن. استخوانی. موهای سفید بلند. چشم بسته.

تهیونگ جلو رفت. زانو زد کنار تخت. دستش را گرفت. نازک بود. سرد.

«مادر...»

زن چشم باز کرد. اول همه چیز تار بود. بعد صورت تهیونگ را دید. نفسش بند آمد.

«تهیونگ؟... تهیونگ؟ پسرم؟...»

صدایش زمزمه بود. ضعیف. اما پر از چیزهایی که بیست و دو سال توی سینه‌اش مانده بود.

تهیونگ گریه کرد. بلند. بدون خجالت. سرش را گذاشت روی سینه مادرش.

«ببخشید... دیر اومدم... ببخشید...»

زن دستهای نازکش را گذاشت روی موهای تهیونگ. اشک می‌ریخت. لبخند می‌زد.

«نمی‌دونستم... فکر می‌کردم قبل از اینکه ببینمت می‌میرم...»

جونگ کوک پشت سر ایستاده بود. اشک توی چشمهایش بود. نگاه می‌کرد و ذره ذره آب می‌شد.

تهیونگ بلند شد. «می‌برمت بیرون. همین الان.»

زن نگاه کرد به جونگ کوک. «این کیه؟»

تهیونگ دستش را دراز کرد سمت جونگ کوک. «همسرم. جونگ کوک. کسی که بدونش نمی‌تونستم بیام اینجا.»

زن لبخند زد. «خوشگله. مثل خودت وقتی کوچیک بودی.»

تهیونگ مادرش را بغل کرد. سبک بود. خیلی سبک. استخوانهایش را حس می‌کرد زیر پوست.

از اتاق بیرون رفتند. همان راهرو. همان پله‌ها. این بار مادر تهیونگ روی پله‌ها نمی‌توانست راه برود. تهیونگ بغلش کرد. جونگ کوک از پشت کمک می‌کرد.

رسیدند به طبقه همکف.

همان لحظه، چراغها روشن شد. نور شدیدی توی سالن پیچید.

پدر تهیونگ آنجا ایستاده بود. کت و شلوار سیاه. اسلحه توی دستش. لبخند سردی روی لب داشت.

«تهیونگ. فکر کردی می‌تونی از دیوار من بری بالا؟»

ده نگهبان پشت سرش اسلحه گرفته بودند. نشانه رفته بودند سمت تهیونگ. سمت جونگ کوک. سمت مادرش.

تهیونگ مادرش را زمین گذاشت. جلویش ایستاد.

«بذار برن. کارت با منه.»

پدر تهیونگ خندید. «با هردوتونه. با سگت. با اون زن هر...زه که مادرته.»

تهیونگ اسلحه را درآورد. اما نمی‌توانست شلیک کند. ده اسلحه نشانه‌ش بود.

جونگ کوک یک قدم جلو آمد. دست خالی.

«عمو... اگه می‌خوای کسی رو بکشی، منو بکش. ولی بذار مادرش بره. بیست و دو سال زجرش دادی. کافی نیست؟»

پدر تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. «تو از تهیونگ هم احمق‌تری. اومدی اینجا واسه اینکه مردی؟»

اسلحه را برداشت سمت جونگ کوک.

تهیونگ فریاد زد: «نکن!»

صدای شلیک.
دیدگاه ها (۷)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۵عمارت. شب. ساعت ۱۱.تهیونگ و جون...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴تهیونگ به زن نگاه کرد. دستش روی...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط