ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۷
گلوله به دیوار کنار سر جونگ کوک خورد.
تهیونگ نفسش بند آمده بود. نگاه کرد به پدرش. اسلحه هنوز توی دستش بود. دود از لوله اش بلند میشد.
«دفعه بعد به سرت میزنم.» پدر تهیونگ لبخند زد. «حالا بذار پایین اسلحه رو.»
تهیونگ اسلحه را زمین گذاشت.
نگهبانها جلو آمدند. یکی از آنها اسلحه تهیونگ را برداشت. دیگری جونگ کوک را گرفت. سومی مادر تهیونگ را از زمین کشید.
«نذار بهش دست بزنن!» تهیونگ فریاد زد.
پدر تهیونگ جلو آمد. ایستاد مقابل تهیونگ. نگاهش کرد. سرد. بیاحساس.
«بیست و دو سال این زن رو زنده نگه داشتم. نه به خاطر خودش. به خاطر تو. میخواستم همیشه یه برگ برنده داشته باشم. حالا که خودت اومدی توی لونه، دیگه نیازی بهش نیست.»
اسلحه را برداشت سمت مادر تهیونگ.
تهیونگ خودش را انداخت جلوی اسلحه. «اگه میخوای بزنی، منو بزن.»
«به موقع میرسیم به تو. اول اون.»
دستش روی ماشه بود که جونگ کوک ناگهان فریاد زد: «نگاه کن!»
همه برگشتند.
پشت پنجره، نورهای آبی و قرمز میچرخید. پلیس. چندین ماشین. صدای بلندگو: «همین الان ساختمان رو تخلیه کنید!»
پدر تهیونگ رنگ پرید. «کی زنگ زده؟!»
جونگ کوک لبخند زد. «من. وقتی وارد شدیم. توی گوشیم تایمر گذاشتم. ده دقیقه بعد، پیام میره به پلیس.»
پدر تهیونگ خواست اسلحه را بکشد که نگهبانها شروع کردند به دویدن. یکی شان فریاد زد: «آقا! پلیس توی حیاطه! باید بریم!»
پدر تهیونگ به تهیونگ نگاه کرد. به جونگ کوک. به مادرش. اسلحه را زمین انداخت.
«این آخرین بار نیست که همدیگه رو میبینیم. تو بردی امروز. ولی من میبرم آخر بازی.»
رفت. نگهبانها دنبالش. عمارت خالی شد.
تهیونگ دوید سمت مادرش. بغلش کرد. بلند کرد.
«بیا بریم. دیگه هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه.»
توی حیاط، پلیس بود. ماشینها. نور. سردی.
یکی از مأمورها آمد جلو. «آقای کیم، شما تماس گرفتید؟»
جونگ کوک گفت: «بله. اشتباهی شد. همه چیز درسته. متشکرم.»
پلیس نگاه کرد به زن لاغر سفیدمو در آغوش تهیونگ. «این کیه؟»
«مادرم. گم شده بود. پیداش کردم.»
پلیس چند ثانیه نگاه کرد. بعد سرش را تکان داد. «باشه. ولی اگه باز هم همچین تماس اشتباهی بگیریم، پرونده میشه.»
رفتند.
تهیونگ، جونگ کوک و مادرش سوار ماشین شدند. تهیونگ رانندگی میکرد. جونگ کوک عقب نشسته بود با مادرش. دستش را گرفته بود.
زن نگاه کرد به جونگ کوک. «تو باعث نجات من شدی. ممنونم پسر.»
جونگ کوک لبخند زد. «تهیونگ باعث شد. من فقط گوشی رو تنظیم کردم.»
زن دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «چشمات مهربونه. مثل مادرش.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد. چیزی نگفت. اما اشک توی چشمهایش بود.
رسیدند عمارت.
سون-اوک جلوی در ایستاده بود. مادر تهیونگ را که دید، دستش را گذاشت روی دهانش. گریه کرد.
«می-سوک... خدا رو شکر... زندهای...»
می-سوک نگاه کرد به سون-اوک. شناختش. «سون-اوک... تو هنوز اینجایی؟»
«هنوزم. تا بمیرم نمیرم از این خونه.»
تهیونگ مادرش را برد توی اتاق مهمان. گذاشت روی تخت. پتو کشید رویش.
«فردا میبرمت دکتر. یه تیم پزشکی میان خونه. هر چی لازم داری.»
می-سوک دستش را گرفت. «تنها نذار منو.»
تهیونگ نشست کنار تخت. «نه دیگه. هیچوقت.»
جونگ کوک پشت در ایستاده بود. نگاه میکرد. دلش میخواست برود تو. اما فکر کرد شاید باید تنها باشند. مادر و پسر. بعد از بیست و دو سال.
می-سوک نگاه کرد به در. «اون پسر رو صدا کن. بیاد تو. تنها نیستی. اونم خانوادهست.»
تهیونگ برگشت. «جونگ کوک، بیا تو.»
جونگ کوک وارد شد. رفت کنار تهیونگ ایستاد.
می-سوک هر دویشان را نگاه کرد. «الان میتونم راحت بمیرم. هر دو رو میبینم.»
تهیونگ دستش را فشار داد. «نمیری. دیگه حرف از مردن نزن.»
می-سوک لبخند زد. چشم بست. خسته بود. خوابش برد.
تهیونگ و جونگ کوک همانطور نشستند. دست توی دست. به زنی که بیست و دو سال توی تاریکی منتظر مانده بود نگاه کردند.
جونگ کوک گفت: «دیگه هیچکس نمیتونه بهش صدمه بزنه.»
تهیونگ نگاه نکرد. «نه. هیچکس.»
صبح شد. نور آفتاب از لای پرده زد روی صورت می-سوک. برای اولین بار بعد از بیست و دو سال، نور خورشید را روی پوستش حس میکرد.
چشم باز کرد. تهیونگ هنوز کنارش بود. جونگ کوک هم.
«چرا نخوابیدین؟»
تهیونگ گفت: «میترسیدیم اگه بخوابیم، بیدار نشی.»
می-سوک گریه کرد. اما این بار اشک شادی بود. نه غم. نه تنهایی. نه انتظار.
فقط اشک. مثل همان بارانی که بیست و دو سال پیش، روزی که بردندش، میبارید. اما این بار سرد نبود. گرم بود. مثل آفتاب. مثل بودن. مثل خانواده.
پارت ۷
گلوله به دیوار کنار سر جونگ کوک خورد.
تهیونگ نفسش بند آمده بود. نگاه کرد به پدرش. اسلحه هنوز توی دستش بود. دود از لوله اش بلند میشد.
«دفعه بعد به سرت میزنم.» پدر تهیونگ لبخند زد. «حالا بذار پایین اسلحه رو.»
تهیونگ اسلحه را زمین گذاشت.
نگهبانها جلو آمدند. یکی از آنها اسلحه تهیونگ را برداشت. دیگری جونگ کوک را گرفت. سومی مادر تهیونگ را از زمین کشید.
«نذار بهش دست بزنن!» تهیونگ فریاد زد.
پدر تهیونگ جلو آمد. ایستاد مقابل تهیونگ. نگاهش کرد. سرد. بیاحساس.
«بیست و دو سال این زن رو زنده نگه داشتم. نه به خاطر خودش. به خاطر تو. میخواستم همیشه یه برگ برنده داشته باشم. حالا که خودت اومدی توی لونه، دیگه نیازی بهش نیست.»
اسلحه را برداشت سمت مادر تهیونگ.
تهیونگ خودش را انداخت جلوی اسلحه. «اگه میخوای بزنی، منو بزن.»
«به موقع میرسیم به تو. اول اون.»
دستش روی ماشه بود که جونگ کوک ناگهان فریاد زد: «نگاه کن!»
همه برگشتند.
پشت پنجره، نورهای آبی و قرمز میچرخید. پلیس. چندین ماشین. صدای بلندگو: «همین الان ساختمان رو تخلیه کنید!»
پدر تهیونگ رنگ پرید. «کی زنگ زده؟!»
جونگ کوک لبخند زد. «من. وقتی وارد شدیم. توی گوشیم تایمر گذاشتم. ده دقیقه بعد، پیام میره به پلیس.»
پدر تهیونگ خواست اسلحه را بکشد که نگهبانها شروع کردند به دویدن. یکی شان فریاد زد: «آقا! پلیس توی حیاطه! باید بریم!»
پدر تهیونگ به تهیونگ نگاه کرد. به جونگ کوک. به مادرش. اسلحه را زمین انداخت.
«این آخرین بار نیست که همدیگه رو میبینیم. تو بردی امروز. ولی من میبرم آخر بازی.»
رفت. نگهبانها دنبالش. عمارت خالی شد.
تهیونگ دوید سمت مادرش. بغلش کرد. بلند کرد.
«بیا بریم. دیگه هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه.»
توی حیاط، پلیس بود. ماشینها. نور. سردی.
یکی از مأمورها آمد جلو. «آقای کیم، شما تماس گرفتید؟»
جونگ کوک گفت: «بله. اشتباهی شد. همه چیز درسته. متشکرم.»
پلیس نگاه کرد به زن لاغر سفیدمو در آغوش تهیونگ. «این کیه؟»
«مادرم. گم شده بود. پیداش کردم.»
پلیس چند ثانیه نگاه کرد. بعد سرش را تکان داد. «باشه. ولی اگه باز هم همچین تماس اشتباهی بگیریم، پرونده میشه.»
رفتند.
تهیونگ، جونگ کوک و مادرش سوار ماشین شدند. تهیونگ رانندگی میکرد. جونگ کوک عقب نشسته بود با مادرش. دستش را گرفته بود.
زن نگاه کرد به جونگ کوک. «تو باعث نجات من شدی. ممنونم پسر.»
جونگ کوک لبخند زد. «تهیونگ باعث شد. من فقط گوشی رو تنظیم کردم.»
زن دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «چشمات مهربونه. مثل مادرش.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد. چیزی نگفت. اما اشک توی چشمهایش بود.
رسیدند عمارت.
سون-اوک جلوی در ایستاده بود. مادر تهیونگ را که دید، دستش را گذاشت روی دهانش. گریه کرد.
«می-سوک... خدا رو شکر... زندهای...»
می-سوک نگاه کرد به سون-اوک. شناختش. «سون-اوک... تو هنوز اینجایی؟»
«هنوزم. تا بمیرم نمیرم از این خونه.»
تهیونگ مادرش را برد توی اتاق مهمان. گذاشت روی تخت. پتو کشید رویش.
«فردا میبرمت دکتر. یه تیم پزشکی میان خونه. هر چی لازم داری.»
می-سوک دستش را گرفت. «تنها نذار منو.»
تهیونگ نشست کنار تخت. «نه دیگه. هیچوقت.»
جونگ کوک پشت در ایستاده بود. نگاه میکرد. دلش میخواست برود تو. اما فکر کرد شاید باید تنها باشند. مادر و پسر. بعد از بیست و دو سال.
می-سوک نگاه کرد به در. «اون پسر رو صدا کن. بیاد تو. تنها نیستی. اونم خانوادهست.»
تهیونگ برگشت. «جونگ کوک، بیا تو.»
جونگ کوک وارد شد. رفت کنار تهیونگ ایستاد.
می-سوک هر دویشان را نگاه کرد. «الان میتونم راحت بمیرم. هر دو رو میبینم.»
تهیونگ دستش را فشار داد. «نمیری. دیگه حرف از مردن نزن.»
می-سوک لبخند زد. چشم بست. خسته بود. خوابش برد.
تهیونگ و جونگ کوک همانطور نشستند. دست توی دست. به زنی که بیست و دو سال توی تاریکی منتظر مانده بود نگاه کردند.
جونگ کوک گفت: «دیگه هیچکس نمیتونه بهش صدمه بزنه.»
تهیونگ نگاه نکرد. «نه. هیچکس.»
صبح شد. نور آفتاب از لای پرده زد روی صورت می-سوک. برای اولین بار بعد از بیست و دو سال، نور خورشید را روی پوستش حس میکرد.
چشم باز کرد. تهیونگ هنوز کنارش بود. جونگ کوک هم.
«چرا نخوابیدین؟»
تهیونگ گفت: «میترسیدیم اگه بخوابیم، بیدار نشی.»
می-سوک گریه کرد. اما این بار اشک شادی بود. نه غم. نه تنهایی. نه انتظار.
فقط اشک. مثل همان بارانی که بیست و دو سال پیش، روزی که بردندش، میبارید. اما این بار سرد نبود. گرم بود. مثل آفتاب. مثل بودن. مثل خانواده.
- ۲۵۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط