{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان بچه گربه ی کوچولوی من

اسم رمان: بچه گربه ی کوچولوی من
ویو چویا
یروز مثل همیشه داشتم از این مدرسه ی کوفتی برمیگشتم که دوباره سرو کله ی اونا پیدا شد
؟: هوی گربه کوچولو این اخرین باره که از دست ما فرار میکنید
چویا : به همین خیال باش
شروع کردم به دویدن انقدر دویدم که تیر هایی که اونا بهم زدن رو متوجه نشدم و خون ریزی زید داشتم وقتی گمم کردن از درد به خودم پیچیدمو و گربه شدمو یه گوشه از یه کوچه نشستمو گربه بودم و بیهوش شدم از خون ریزی زیاد
ویو دازای
داشتم میرفتم سمت خونه که یهو چویا رو دیدم که داشت فرار میکد و اروم رفتم دنبالش و یهو دیدم از خون ریزی بیهوش شده و ..... گربه بود؟
چییییی اون یه گربسسسسسس
وقتی بهش دست زدم یهو از گربه بودن درومد.....برخلاف اخلاق عصبیش توی مدرسه وقتی که بیهوش بود خیلی ناز بود
بلندش کردمو چون نمیدونستم خونش کدوم وره بردمش خونه ی خودمون و چون برادرم سرکار بود ندیدتش و بردمش داخل اتاقم و روی تخت گذاشتمش و وایستادم تا برادرم بیادو زخماشو ببنده چون من فقط بانداژ بلد بودم ولی زخمای اون از بانداژ هم بدتر بود
توی همین افکار بودم که یهو برادرم اومد
لئو : سلام من اومدم
سریع رفتم پایینو پریدم بغلش
دازای : سلام داداشیییی
دازای : داداش میگم من یکی از دوستام زخمی شده بود اوردم خونمون میشه زخماشو ترمیم کنی
لئو : چییی چرا نگفتی یه فرد زخمی تو خونس زودتر بیامممم
دستشو گرفتمو بردمش سمت اتاق خودم
لئو : اوه چقدر زخمش بده
اروم تمام زخماشو بخیه بستو یه لباس دیگه با قدرتش بهش پوشوند
نکته : قدرت لئو جوریه که میتونه هرچیزی رو جابه جا کنه یا یهویی تن کسی کنه
دازای : حالش خوبه
لئو : اره بزار استراحت کنه بیا بریم شام بخوریم* لبخند چشم بسته*
دازای : چشم داداشی* لبخند چشم بسته*
ویو ورلاین
چویا نیومده بود خونه و منو پیانومن خیلی نگران بودیم برای همین به یکی از دوستاش زنگ زدیم که چویا میگفت تنها کسیه که شماره ی منو داره اونم دازای بود
ورلاین : الو سلام شما دازای هستید من برادر چویام
دازای: سلام بله چویا خونه ی ما هستش چند نفر دنبالش کرده بود و خیلی زخمی بود منم اوردم خونه ی خودمون
ورلاین : ای وای زحمت شد واقعا ببخشید
دازای : نه بابا وضیفه بود
ورلاین : من برای یه ماموریت اومدم نیویورک میشه خونه ی شما بمونه تا خوب شه؟
دازای : بله حتما
لئو : تا دلتون بخواد میتونه اینجا بمونه
ورلاین : بازم ببخشید خیلی زحمت شد
دازای : نه این چه حرفیه
تلفن قط شد*
ویو دازای
واقعا خیلی شوکه کننده بود ولی خوشحالم چون دوست دارم بیشتر درباره ی چویا بدونم
ولی چویا هنوز بیهوش بود.....
دیدگاه ها (۴)

خب بریم سراغ خلاصه ی داستان....؟.....................خب داست...

خب بریم ادامهلئو:از نظر ناتنی برادر دازای حساب میشه*سن : ۲۸ت...

بچههههه هااااا سلامی دوبارههههههمیخوام رمان شروع کنم اما بین...

عشقی در مافیا ( پارت پنجم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط