+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.32
(از زبون جونگ کوک)
امشب نشستم تو بالکن و سیگار میکشیدم. ذهنم کامل بههم ریخته بود.
لعنتی... وقتی دیدم ا.ت غش کرده بود تو حیاط، یه لحظه قلبم واقعاً تپش برداشت. نه از ترس اینکه بمیره، بلکه از عصبانیت. عصبانی بودم که اینقدر زود داره تسلیم میشه. من هنوز حسابی باهاش کار نداشتم، هنوز کلی میخواستم بشکنمش.
رفتم داخل و رفتم اتاقش. در رو آروم باز کردم. ا.ت تو تخت دراز کشیده بود، رنگش مثل گچ سفید بود. چشماش نیمهباز بود.
- بیداری؟ (آروم)
(ا.ت با صدای ضعیف)
+ آره...
رفتم نشستم کنار تختش. یه لحظه نگاهش کردم. واقعاً لاغر شده بود. زیر چشماش گود افتاده، لباش خشک.
(یه کم غرغر کردم)
- هوسوک حسابی حالمو گرفته. گفت اگه همینجوری ادامه بدم تا یه هفته دیگه میمیری. گفتم باشه بابا... فعلاً آرومتر باهات رفتار میکنم. ولی این به معنی عفو نیست ها! فقط نمیخوام الان بمیری.
دستمو بردم و پیشونیشو لمس کردم. هنوز یه کم تب داشت.
(ادامه دادم)
- این چند روز زنجیر کمرت میمونه ولی دور گردنت رو باز کردم. تو اتاق خودت میخوابی، غذا هم مرتب بهت میدن. ولی اگه یه حرکت احمقانه بکنی، قسم میخورم بدتر از قبل میشه. فهمیدی؟
ا.ت فقط سرشو تکون داد. دیگه حتی حوصله جواب دادن هم نداشت.
منم بلند شدم و رفتم سمت در. قبل از خروج یه لحظه برگشتم و نگاهش کردم.
تو ذهنم فکر میکردم: چرا اینقدر اذیت شدم وقتی غش کرد؟ باید خوشحال میشدم که داره میشکنه. ولی یه جورایی... هنوز زودِ. من میخوام آروم آروم نابودش کنم، نه اینکه یهو بمیره.
- بخواب. فردا صبح آجوما برات سوپ میاره. اگه نخوری خودم میام میریزم تو دهنت.
در رو بستم و رفتم بیرون.
سیگارمو دوباره روشن کردم و رفتم بالکن.
این دختر داره منو دیوونه میکنه. هم میخوام کامل نابودش کنم، هم یه جایی تو وجودم نمیخواد این زود تموم بشه...
بازی هنوز ادامه داره ا.ت. فقط یه کم مکث کردیم..........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.32
(از زبون جونگ کوک)
امشب نشستم تو بالکن و سیگار میکشیدم. ذهنم کامل بههم ریخته بود.
لعنتی... وقتی دیدم ا.ت غش کرده بود تو حیاط، یه لحظه قلبم واقعاً تپش برداشت. نه از ترس اینکه بمیره، بلکه از عصبانیت. عصبانی بودم که اینقدر زود داره تسلیم میشه. من هنوز حسابی باهاش کار نداشتم، هنوز کلی میخواستم بشکنمش.
رفتم داخل و رفتم اتاقش. در رو آروم باز کردم. ا.ت تو تخت دراز کشیده بود، رنگش مثل گچ سفید بود. چشماش نیمهباز بود.
- بیداری؟ (آروم)
(ا.ت با صدای ضعیف)
+ آره...
رفتم نشستم کنار تختش. یه لحظه نگاهش کردم. واقعاً لاغر شده بود. زیر چشماش گود افتاده، لباش خشک.
(یه کم غرغر کردم)
- هوسوک حسابی حالمو گرفته. گفت اگه همینجوری ادامه بدم تا یه هفته دیگه میمیری. گفتم باشه بابا... فعلاً آرومتر باهات رفتار میکنم. ولی این به معنی عفو نیست ها! فقط نمیخوام الان بمیری.
دستمو بردم و پیشونیشو لمس کردم. هنوز یه کم تب داشت.
(ادامه دادم)
- این چند روز زنجیر کمرت میمونه ولی دور گردنت رو باز کردم. تو اتاق خودت میخوابی، غذا هم مرتب بهت میدن. ولی اگه یه حرکت احمقانه بکنی، قسم میخورم بدتر از قبل میشه. فهمیدی؟
ا.ت فقط سرشو تکون داد. دیگه حتی حوصله جواب دادن هم نداشت.
منم بلند شدم و رفتم سمت در. قبل از خروج یه لحظه برگشتم و نگاهش کردم.
تو ذهنم فکر میکردم: چرا اینقدر اذیت شدم وقتی غش کرد؟ باید خوشحال میشدم که داره میشکنه. ولی یه جورایی... هنوز زودِ. من میخوام آروم آروم نابودش کنم، نه اینکه یهو بمیره.
- بخواب. فردا صبح آجوما برات سوپ میاره. اگه نخوری خودم میام میریزم تو دهنت.
در رو بستم و رفتم بیرون.
سیگارمو دوباره روشن کردم و رفتم بالکن.
این دختر داره منو دیوونه میکنه. هم میخوام کامل نابودش کنم، هم یه جایی تو وجودم نمیخواد این زود تموم بشه...
بازی هنوز ادامه داره ا.ت. فقط یه کم مکث کردیم..........
ادامه دارد.........
- ۸۹۶
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط