+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.31
ا.ت هنوز روی کاناپه دراز کشیده بود و با زحمت چشماشو باز نگه داشته بود. جونگ کوک یه کم اونطرفتر ایستاده بود و دستاشو تو جیبش کرده بود. سیگارشو روشن کرد و چند پک محکم زد.
(کوک با صدای آروم ولی جدی)
- هوسوک گفت حداقل سه چهار روز باید استراحت کنی. سوپ و قرصاتو میخوری، اگه نخوری خودم میریزم تو حلقت.
ا.ت فقط سرشو یه کم تکون داد. حرفی نزد.
جونگ کوک اومد نشست لبه کاناپه و بهش خیره شد. یه لحظه سکوت کرد، بعد یهو حرف زد:
(کوک یه کم عصبی)
- وقتی گفتن غش کردی، یه لحظه واقعاً ترسیدم. نه اینکه برات دلسوزی کنم ها، فقط هنوز زودِ بمیری. من هنوز کلی کار باهات دارم.
دستشو دراز کرد و موهای ا.ت رو که ریخته بود رو صورتش، کنار زد.
- زنجیر گردنت رو باز کردم، ولی اون یکی دور کمرت فعلاً میمونه. اگه خوب باشی و دستوراتو گوش کنی، این چند روز راحتتر میگذرونی. ولی اگه دوباره بخوای شیطونی دربیاری، قسم میخورم بدتر از قبل میکنم.
(ا.ت با صدای خیلی ضعیف و گرفته)
+ ...فهمیدم.
جونگ کوک یه آه کشید و از جاش بلند شد. رفت سمت پنجره و بیرون رو نگاه کرد.
(کوک زیر لب)
- لعنتی... چرا اینقدر زود ضعیف شدی؟ فکر میکردم بیشتر دووم بیاری.
بعد برگشت و به ا.ت گفت:
- امشب تو اتاق خودت میخوابی. ولی در قفله. صبح آجوما برات غذا میاره. اگه چیزی خواستی به محافظ بگو.
جونگ کوک یه لحظه دیگه موند و به صورت رنگپریده ا.ت نگاه کرد. تو دلش یه چیزی به هم ریخته بود، ولی به زور خودشو کنترل کرد.
- فعلاً استراحت کن. نمیخوام زود بمیری.
بعد رفت بیرون و در رو بست.
ا.ت تنها موند تو سالن. چشماشو بست و یه نفس عمیق ولی پر درد کشید. حتی یه کلمه هم نزد، فقط تو ذهنش تکرار میکرد: "زندهام... هنوز زندهام..."...........
ادامه داد.........
بچه ها از این فیک راضی هستین؟
-I shouldn't fall in love with you
p.31
ا.ت هنوز روی کاناپه دراز کشیده بود و با زحمت چشماشو باز نگه داشته بود. جونگ کوک یه کم اونطرفتر ایستاده بود و دستاشو تو جیبش کرده بود. سیگارشو روشن کرد و چند پک محکم زد.
(کوک با صدای آروم ولی جدی)
- هوسوک گفت حداقل سه چهار روز باید استراحت کنی. سوپ و قرصاتو میخوری، اگه نخوری خودم میریزم تو حلقت.
ا.ت فقط سرشو یه کم تکون داد. حرفی نزد.
جونگ کوک اومد نشست لبه کاناپه و بهش خیره شد. یه لحظه سکوت کرد، بعد یهو حرف زد:
(کوک یه کم عصبی)
- وقتی گفتن غش کردی، یه لحظه واقعاً ترسیدم. نه اینکه برات دلسوزی کنم ها، فقط هنوز زودِ بمیری. من هنوز کلی کار باهات دارم.
دستشو دراز کرد و موهای ا.ت رو که ریخته بود رو صورتش، کنار زد.
- زنجیر گردنت رو باز کردم، ولی اون یکی دور کمرت فعلاً میمونه. اگه خوب باشی و دستوراتو گوش کنی، این چند روز راحتتر میگذرونی. ولی اگه دوباره بخوای شیطونی دربیاری، قسم میخورم بدتر از قبل میکنم.
(ا.ت با صدای خیلی ضعیف و گرفته)
+ ...فهمیدم.
جونگ کوک یه آه کشید و از جاش بلند شد. رفت سمت پنجره و بیرون رو نگاه کرد.
(کوک زیر لب)
- لعنتی... چرا اینقدر زود ضعیف شدی؟ فکر میکردم بیشتر دووم بیاری.
بعد برگشت و به ا.ت گفت:
- امشب تو اتاق خودت میخوابی. ولی در قفله. صبح آجوما برات غذا میاره. اگه چیزی خواستی به محافظ بگو.
جونگ کوک یه لحظه دیگه موند و به صورت رنگپریده ا.ت نگاه کرد. تو دلش یه چیزی به هم ریخته بود، ولی به زور خودشو کنترل کرد.
- فعلاً استراحت کن. نمیخوام زود بمیری.
بعد رفت بیرون و در رو بست.
ا.ت تنها موند تو سالن. چشماشو بست و یه نفس عمیق ولی پر درد کشید. حتی یه کلمه هم نزد، فقط تو ذهنش تکرار میکرد: "زندهام... هنوز زندهام..."...........
ادامه داد.........
بچه ها از این فیک راضی هستین؟
- ۹۴۸
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط