پارت 15
پارت 15
وقتی از پاساژ بیرون اومدن، هوا داشت کمکم رو به غروب میرفت. ماشینها چراغهاشون رو روشن کرده بودن. خیابونها شلوغ بود، ولی بین اون همه صدا، بین اون همه آدم، جیمین و میونگ فقط صدای همدیگه رو میشنیدن.
با هم برگشتن خونه. خسته، اما پر از حال خوب. وقتی در خونه رو باز کردن، اون سکوت قدیمی دیگه اونجا نبود. جاشو یه حس گرم و آرام گرفته بود.
جیمین کفشهاشو درآورد، چوبهای کوچیکی که از مغازهی صنایعدستی خریده بودن رو گذاشت روی میز.
میونگ مانتوشو درآورد، رفت سمت آشپزخونه و گفت:
– «چای میخوای؟»
جیمین از پشت سرش گفت:
– «فقط اگه با تو باشه.»
وقتی از پاساژ بیرون اومدن، هوا داشت کمکم رو به غروب میرفت. ماشینها چراغهاشون رو روشن کرده بودن. خیابونها شلوغ بود، ولی بین اون همه صدا، بین اون همه آدم، جیمین و میونگ فقط صدای همدیگه رو میشنیدن.
با هم برگشتن خونه. خسته، اما پر از حال خوب. وقتی در خونه رو باز کردن، اون سکوت قدیمی دیگه اونجا نبود. جاشو یه حس گرم و آرام گرفته بود.
جیمین کفشهاشو درآورد، چوبهای کوچیکی که از مغازهی صنایعدستی خریده بودن رو گذاشت روی میز.
میونگ مانتوشو درآورد، رفت سمت آشپزخونه و گفت:
– «چای میخوای؟»
جیمین از پشت سرش گفت:
– «فقط اگه با تو باشه.»
- ۹.۹k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط