{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۲۰

یکی از بچه ها:فاطما خاتون میشه بهمون تیر اندازی یاد بدی
فاطما:آخه شما ها هنوز کوچیک هستید
یکی از بچه ها:لطفاا
فاطما:باشه

فاطما به بچه ها تیر اندازی یاد داد بعد هم از روستا رفتن میونه راه روباه زخمی افتاده بود فاطما از اسبش پیاده شد و رفت به اون روباه کمک کنه
یوسف:با اینکه به کسی رحم نمی کنی اما حیوانات رو دوست داری
فاطما:من با آدم ها هم خوبم اما فقط با بعضیا
یوسف:مثلا؟
فاطما:خانوادم یا همین مردم روستا
یوسف:دیگه
فاطما:هست اما نمی‌شناسمش
یوسف:یعنی چی
فاطما :یعنی از وجودش خبر دارم می‌دونم برام مهمه اما نمی دونم کیه؟
دیدگاه ها (۰)

رمان لیچاپارت ۲۱یوسف:یعنی می‌شناسیش اما نمیدونی کیهفاطما:اره...

لیا جونم

لیا جونم#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون #تابع_قوان...

تولد عشقم،نفسم،جونم،ایدلم،الگوم،زندگیم،هدفم و زیبا ترین دختر...

رمان لیچاپارات ۱۹یکی:چه مزاحمتی شما تاج سر این روستا هستید ...

رمان لیچاپارت ۱۸یوسف:باشه مشکلی نیست تو با اونا برو فردا میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط