{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۱۸

یوسف:باشه مشکلی نیست تو با اونا برو فردا میریم اسب سواری یه جا رو میشناسم خیلی جای قشنگیه
فاطما:باشه
یوسف:فردا میبینمت
فاطما:فردا میبینمت


فاطما:خوب بریم
اورحان : یوسف چی می‌گفت
فاطما:هیچی بریم
هولفیرا:بریم
همه رفتن اسب سواری ظهر از اسب سواری برگشتن و بعد رفتن بازار بعد واسه شام برگشتند بعد شام همه برگشتن اتاقشون


فردا
فاطما صبحانه رو خورد بعد با یوسف رفت یه جای سرسبز اونجا یه روستای کوچیک هم بود
فاطما:من اینجا اومدم
یوسف:واقعا
فاطما:اره
یوسف:پس بریم یکم توی روستا بگردیم
فاطما :بریم
فاطما و یوسف هر کدوم با اسب خودشو رفت توی روستا مردم روستا تا فاطما رو دیدند خوشحال رفتن پیشش
یکی:فاطما خاتون خوش آمدید صفا آوردید
فاطما :ممنون
یکی:محل تیر اندازی تون آماده هست
فاطما:ممنون حیوانات چی شدند
یکی :به لطف درمان شما حالشون بهتر شده گیاه ها هم همین طور
فاطما:خدارو شکر ببخشید مزاحم شدیم میخواستم یکم سر بزنم به روستا و بازار
دیدگاه ها (۲)

رمان لیچاپارات ۱۹یکی:چه مزاحمتی شما تاج سر این روستا هستید ...

لیتو#لیتو #leytu #leya#tuana #توانا#لیا

رمان لیچا پارت۱۷فاطما:همینه که هست الان همه اون زنا دور هم ج...

رمان لیچاپارت ۱۶یوسف :چیز خنده داری هست؟فاطما:نه نه خوب من ب...

رمان لیچا پارت ۱۴اورحان(برادر کوچک فاطما):خوب خواهری باهم مت...

رمان لیچا پارت۱۵اورحان:من آمادههمه اومدنعثمان:مسابقه اینطوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط