{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۲۱


یوسف:یعنی می‌شناسیش اما نمیدونی کیه
فاطما:اره وجودشو احساس میکنم حتی مطمعنم که وجود داره دیدمش اما کامل نه ولی ولی نمیدونم کیه چه نقشی تو زندگیم داره؟
یوسف:شاید این روباه باشه
فاطما :خیلی دلت میخواد اون روی ترسناکمو نشونت بدم
یوسف:باشه بابا عصبانی نشد
یوسف از اسب پیاده شد رفت سمت فاطما اما افتاد توی تله که کنده شده بود
یوسف:آخ
فاطما:چی شد
یوسف:میبینی که خودت
فاطما:اره خوبم میبینم دستتو بده بیا بالا
یوسف اومد بالا وایستاد که یهو یه تیر زیر پاش افتاد در واقع جلوی پاهاش روی زمین یوسف برای محافظت از فاطما دستشو برد روبه فاطما اما فاطما دستشو زد کنار و رفت جلو
یوسف:چی کار میکنی؟
فاطما:کسی نیست کاری نداشته باش روباه هم خوب شد بریم
یوسف:اما تیر پرتاب کرد
فاطما:...
دیدگاه ها (۴)

لیا جونم

لیتو جونم

رمان لیچا پارت ۲۰یکی از بچه ها:فاطما خاتون میشه بهمون تیر ان...

لیا جونم#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون #تابع_قوان...

رمان لیچا پارت۱۵اورحان:من آمادههمه اومدنعثمان:مسابقه اینطوری...

رمان لیچاپارت ۱۱یوسف:ممنون بریمفاطمه:بریم داشتند تیر اندازی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط