مخملی
مخملی
Part 13
جونگکوک به لجبازی پسر پی برده بود.
یونگی میاد جلو تهیونگ:
یونگی- مریض میشی ...قربونت برم من
تهیونگ با چشای باریک شده به اون دو مرد نگاهی میندازه. بدون حرفی چشم هاش رو میبنده و بعد چند ثانیه تبدیل گربه میشه. از زیر لباساش میاد بیرون و به خودش تکونی میده. از رو تخت میاد پایین و میره از اتاق بیرون. میره سمت خاک و با دستاش میزنتش کنار و رو چالهای که درست کرده بود میشینه تا خودشو خالی کنه
بعد کارش چالشو پر میکنه و میاد از جعبه خاکش بیرون و میره تو تشکش دراز میکشه و شروع میکنه به لیس زدن خودش.
یونگی میاد پایین میره سمت تهیونگ.
یونگی- پس دستشویی داشتی فسقلی... بیا بریم بالا بخوابیم
تهیونگ چشم غره ای میره و به یونگی پشت میکنه و دور خودش گرد میشه و چشاشو میبنده تا بخوابه.
یونگی- باید بریم بالا بخوابی
یونگی گربه رو بغل میکنه میبره بالا میزاره رو تخت درم میبنده.
یونگی- به حالت انسانی برگرد
تهیونگ میو ای میکنه و از رو تخت میپره پایین و جلو در بسته میشینه و دوباره میو میکنه.
جونگکوک نگاهی به گربه میکنه.
کوک- چش شده؟
یونگی در جواب نگاشو میده به جونگکوک:
یونگی- لوس شده
کوک- بیا اینجا ببینم خوشگل من..پسر نازم
تهیونگ میو بلندی میکنه و پشتشو میکنه بهشون و به در بسته نگاه میکنه.
اما یونگی و جونگکوک هیچکدوم بلند نمیشن که درو باز کنن چون دوست نداشتن بره بیرون.
منتظر میشن خودش بگرده تو آغوش گرمشون که بخوابه.
تهیونگ سرشو برمیگردونه و به یونگی و جونگکوک که رو تخت دراز کشیده بودن نگاه میکنه.
تصمیم میگیره که انقدر میو های بلند بکنه که اخر یکیشون تسلیم شه و بیاد درو براش باز کنه.
(تهیونگ : میووو...میوووو..ماموووو...ماعوووو)
جونگکوک نگاهشو میده به یونگی.
کوک- این چرا ساکت نمیشه؟...برو یکاریش کن ببین چی میخواد خب
تهیونگ پشت سر هم بلند بلند میو میکرد و دور خودش میچرخید.
یونگی بلند میشه میشینه اخمی رو چهرش اومده بود:
یونگی-چته گربه؟..بیا بگیر بخواب انقدر میو میو نکن بیرون نمیتونی بری اون بیرون یه گرگ بزرگه!
تهیونگ یه میو بلند میکنه و با حرف یونگی دیگه ساکت میشه.
بیشتر از هر چیزی از گرگ میترسید..!
پشمای بلند تنش سیخ و پف میکنه از ترس و میره گوشه ای از اتاق میشینه اروم.
جونگکوک با سکوت گربه سرشو بلند میکنه به جلوی در نگاه میکنه که نبود.
به گوشه از اتاق نگاه میکنه که یچیز عین توپ پشمالویی شده بود.
پس گردنی به یونگی میزنه:
کوک- بچه رو ترسوندی!
یونگی- من که چیزی نگفتم
کوک- خاک تو سرت
بلند میشه میره سمت گربه که عین یه توپ پشمالو شده بود و تو بغلش میگیرتش.
تهیونگ با صدای نازک شده میو ارومی میکنه و سرشو به سینه جونگکوک میماله و جونگکوک هم سرشو نوازش میکنه و میبوسه.
میاد میشینه رو تخت اونم میزاره تو بغلش ..یونگی برمیگرده و بهش نگاه میکنه .
یونگی-من نمیخواستم بترسونمت کوچولو ..فقط خواستم بیای پیشم
تهیونگ اهمیتی نمیده و چشم هاشو میبنده و میخوابه.
*فردا صبح*
تهیونگ از خواب بیدار میشه اروم. چشاشو باز میکنه و به دورو بر نگاه میکنه.
پرتوی نور افتاب رو صورت یونگی افتاده بود..چیزی که عاشقش بود!
میره رو صورت یونگی دراز میکشه و از گرمای افتاب رو پشتش لذت میبره.
یونگی با برخورد چیزایی به بینیش قلقلکش میاد و عطسه ای میکنه. چشاشو باز میکنه که با دیدن گربه که رو صورتش دراز کشیده بود لبخندی میزنه و نفس عمیقی میکشه که عطر خوش بوعه گربه رو وارد ریه هاش کنه...این گربه همه جاش خوش بو و دلنشین و نرم بود و یه جورایی..انگار که مخملی بود!
تهیونگ اروم از رو صورت یونگی که شکمش رو مهمون صورتش کرده بود، با کمک دستاش که رو گونه های یونگی گذاشته بود خودشو بلند میکنه و درحالی که دمشو تکون میداد به چشای یونگی نگاه میکنه.
یونگی که حالا میتونست صحبت کنه لب از هم باز میکنه:
یونگی- صبح بخیر پسر کوچولوم! نمیخوای حالت انسانیت برگردی؟ بهت صبحونه میخوام پنکیک بدما
تهیونگ خم میشه و موها و پیشونی یونگی رو لیس میزنه و بعد دوباره به پوزیشن قبل برمیگرده و شکم نرمشو دوباره پذیرای صورت یونگی میکنه.
شرط پارت بعد🍥: پنج بازنشر ده تا لایک
Part 13
جونگکوک به لجبازی پسر پی برده بود.
یونگی میاد جلو تهیونگ:
یونگی- مریض میشی ...قربونت برم من
تهیونگ با چشای باریک شده به اون دو مرد نگاهی میندازه. بدون حرفی چشم هاش رو میبنده و بعد چند ثانیه تبدیل گربه میشه. از زیر لباساش میاد بیرون و به خودش تکونی میده. از رو تخت میاد پایین و میره از اتاق بیرون. میره سمت خاک و با دستاش میزنتش کنار و رو چالهای که درست کرده بود میشینه تا خودشو خالی کنه
بعد کارش چالشو پر میکنه و میاد از جعبه خاکش بیرون و میره تو تشکش دراز میکشه و شروع میکنه به لیس زدن خودش.
یونگی میاد پایین میره سمت تهیونگ.
یونگی- پس دستشویی داشتی فسقلی... بیا بریم بالا بخوابیم
تهیونگ چشم غره ای میره و به یونگی پشت میکنه و دور خودش گرد میشه و چشاشو میبنده تا بخوابه.
یونگی- باید بریم بالا بخوابی
یونگی گربه رو بغل میکنه میبره بالا میزاره رو تخت درم میبنده.
یونگی- به حالت انسانی برگرد
تهیونگ میو ای میکنه و از رو تخت میپره پایین و جلو در بسته میشینه و دوباره میو میکنه.
جونگکوک نگاهی به گربه میکنه.
کوک- چش شده؟
یونگی در جواب نگاشو میده به جونگکوک:
یونگی- لوس شده
کوک- بیا اینجا ببینم خوشگل من..پسر نازم
تهیونگ میو بلندی میکنه و پشتشو میکنه بهشون و به در بسته نگاه میکنه.
اما یونگی و جونگکوک هیچکدوم بلند نمیشن که درو باز کنن چون دوست نداشتن بره بیرون.
منتظر میشن خودش بگرده تو آغوش گرمشون که بخوابه.
تهیونگ سرشو برمیگردونه و به یونگی و جونگکوک که رو تخت دراز کشیده بودن نگاه میکنه.
تصمیم میگیره که انقدر میو های بلند بکنه که اخر یکیشون تسلیم شه و بیاد درو براش باز کنه.
(تهیونگ : میووو...میوووو..ماموووو...ماعوووو)
جونگکوک نگاهشو میده به یونگی.
کوک- این چرا ساکت نمیشه؟...برو یکاریش کن ببین چی میخواد خب
تهیونگ پشت سر هم بلند بلند میو میکرد و دور خودش میچرخید.
یونگی بلند میشه میشینه اخمی رو چهرش اومده بود:
یونگی-چته گربه؟..بیا بگیر بخواب انقدر میو میو نکن بیرون نمیتونی بری اون بیرون یه گرگ بزرگه!
تهیونگ یه میو بلند میکنه و با حرف یونگی دیگه ساکت میشه.
بیشتر از هر چیزی از گرگ میترسید..!
پشمای بلند تنش سیخ و پف میکنه از ترس و میره گوشه ای از اتاق میشینه اروم.
جونگکوک با سکوت گربه سرشو بلند میکنه به جلوی در نگاه میکنه که نبود.
به گوشه از اتاق نگاه میکنه که یچیز عین توپ پشمالویی شده بود.
پس گردنی به یونگی میزنه:
کوک- بچه رو ترسوندی!
یونگی- من که چیزی نگفتم
کوک- خاک تو سرت
بلند میشه میره سمت گربه که عین یه توپ پشمالو شده بود و تو بغلش میگیرتش.
تهیونگ با صدای نازک شده میو ارومی میکنه و سرشو به سینه جونگکوک میماله و جونگکوک هم سرشو نوازش میکنه و میبوسه.
میاد میشینه رو تخت اونم میزاره تو بغلش ..یونگی برمیگرده و بهش نگاه میکنه .
یونگی-من نمیخواستم بترسونمت کوچولو ..فقط خواستم بیای پیشم
تهیونگ اهمیتی نمیده و چشم هاشو میبنده و میخوابه.
*فردا صبح*
تهیونگ از خواب بیدار میشه اروم. چشاشو باز میکنه و به دورو بر نگاه میکنه.
پرتوی نور افتاب رو صورت یونگی افتاده بود..چیزی که عاشقش بود!
میره رو صورت یونگی دراز میکشه و از گرمای افتاب رو پشتش لذت میبره.
یونگی با برخورد چیزایی به بینیش قلقلکش میاد و عطسه ای میکنه. چشاشو باز میکنه که با دیدن گربه که رو صورتش دراز کشیده بود لبخندی میزنه و نفس عمیقی میکشه که عطر خوش بوعه گربه رو وارد ریه هاش کنه...این گربه همه جاش خوش بو و دلنشین و نرم بود و یه جورایی..انگار که مخملی بود!
تهیونگ اروم از رو صورت یونگی که شکمش رو مهمون صورتش کرده بود، با کمک دستاش که رو گونه های یونگی گذاشته بود خودشو بلند میکنه و درحالی که دمشو تکون میداد به چشای یونگی نگاه میکنه.
یونگی که حالا میتونست صحبت کنه لب از هم باز میکنه:
یونگی- صبح بخیر پسر کوچولوم! نمیخوای حالت انسانیت برگردی؟ بهت صبحونه میخوام پنکیک بدما
تهیونگ خم میشه و موها و پیشونی یونگی رو لیس میزنه و بعد دوباره به پوزیشن قبل برمیگرده و شکم نرمشو دوباره پذیرای صورت یونگی میکنه.
شرط پارت بعد🍥: پنج بازنشر ده تا لایک
- ۳۳۶
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط