{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهار

پارت چهار
یه گربس یه گربه سفید...:میخوای به همین زودی تسلیم بشی؟
می پرسم:تو از کجا میدونی؟اسمم...اسمم رو میگم.
-منو به این زودی یادت رفته؟🗿🚬...
و یه دفعه همون گربه سفید تبدیل شد به آدم... یه مرد حدود بیست ساله جذاب🤫🫠💘
-البته که اون موقع سنی نداشتی دوسالت که بیشتر نبود...من اندائم محافظتم و راهنمات توی معموریت هات کمکت می کنم.
و بعد یه گوی گذاشت تو دستم اینو نگه دار مواظبش باش یه طلسمه که از محافظت می کنه.و بعد رفت.چقدر قشنگه...دوسش دارم اسمو فامیلم روش نوشته بود...
درد سرم کم شده
پشت سرم باکوگو در حال شکست دادن همه برای یکی بود.رفتم ساختمون تا بهتر بتونم ببینم.همه برای یکی همه جسد هایی که تا الان جمع کرده بود رو به شکل خمیر مانند در اورده بود خیلی حال به هم زنه🤮🤢
اما باکوگو برنده شد😆از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و کلاه بارونیم از رو سرم افتاد...
ویو باکوگو:وقتی اون یارو چند کوسه ای هرو شکست دادم بالای ساختمون های خرابه یه نفرو دیم اولش فک کردم یه تبهکار دیگست ولی وقتی کلاهش افتاد با یه کسی روبه رو شدم که باورم نمی شد خودشه فک کردم توهم زدم ولی چند دقه بعد از اینکه بیهوش شده بودم...
ویو سیلوانا:بعدش دیدم که باکوگو به من زل زده بعد سریع کلاه بارونیمو سرم کردم تو ذهنم همش می گفتم ر💩یدم🤦🏻‍♀
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

بسم الله بگید

اما اگه این کارو کنم انرژیم کم میشه و دیگه نامرئی نیستم!😭بیخ...

پارت دو *بعد از هزار سال*وقت کلاس که شد سیلوانا یه مهره اضاف...

part 22 :ویو مایک :سوار ماشینم شدم و رفتم سمت فرودگاه پروازم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط