{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 55«قسمت 1 فصل سه»: شکاف میان دو جهان، یا شاید

تکاپو پارت 55«قسمت 1 فصل سه»: شکاف میان دو جهان، یا شاید شکست شکوه.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
تابستان، برخلاف تمام انتظارها، در میانه‌ی آن طوفان‌های پنهانی که پشت سر گذاشته بودند، به شکلی غیرعادی و آرام گذشت. گویی سرنوشت برای مدتی کوتاه، به آن‌ها فرصت داده بود تا در آرامشِ نسبی، به عشق خود بپردازند. اما تابستان، همیشه می‌گذرد تا فصلِ واقعیت‌ها از راه برسد.

با شروع فصل جدید و بازگشایی مدرسه‌ها، پنج دوست صمیمی—بکی، امیل، آنیا، دامیان و ایون—وارد سال یازدهم شدند. کلاس درس، حالا شاهدِ نزدیکیِ بیشتر آن‌ها بود؛ بکی و امیل درست کنار هم، و دامیان و آنیا نیز در کنار هم می‌نشستند. در نگاه اول، همه چیز مثل یک رویایِ زیبا به نظر می‌رسید، اما زیر این لایه‌ی آرام، شکافی بزرگ در حال شکل‌گیری بود.

از همان روز اول، سنگینیِ مسئولیت‌ها بر شانه‌های دامیان سنگین‌تر شد. پدرش، داناوان، با قدرت و اقتدارِ یک امپراتور، وظایفِ پیچیده‌ای را که مربوط به مدیریتِ امپراتوریِ خانوادگی‌شان بود، به دامیان واگذار کرد. دامیان، که همیشه سعی می‌کرد بین دنیایِ عشق و دنیایِ وظیفه تعادل برقرار کند، حالا دیگر توانِ این کار را نداشت. او ناچار شد، کم‌کم، از آنیا فاصله بگیرد.

آنیا، که تمامِ دنیای او در وجود دامیان خلاصه می‌شد، این فاصله را با تمامِ وجود حس می‌کرد. او در کلاس به جای خالیِ دامیان کنار خودش نگاه می‌کرد و در راهروها، چشم‌هایش را به دنبال او می‌گرداند، اما دامیان همیشه یا درگیرِ تماس‌های کاری بود، یا در حالِ گوش دادن به دستوراتِ پدرش. آن شب، آنیا در اتاقش، زیر پتو پنهان شد و با گریه‌هایی بی‌صدا، قلبش را از دردِ تنهایی تکه‌تکه کرد.

چند روز بعد، حقیقتِ بی‌رحمانه آشکار شد. داناوان، در جلسه‌ای رسمی و سرد، روبروی پسرش نشست.

«دامیان، تو داری بزرگ می‌شی. کارهایی که انجام می‌دی، مستقیماً روی وجهه‌ی خانواده و اعتبار ما تأثیر می‌ذاره. این بازی‌های عاشقانه با دخترهایی از طبقاتِ پایین‌تر…دیگه تموم شده. نباید با آنیا در ارتباط باشی. این یک دستور نیست، این آینده‌ی توئه.»

دامیان با خشمی که در چشمانش می‌درخشید، ایستاد. «اون فقط یک دختر نیست، پدر! اون بخشی از زندگی منه!»

اما داناوان با نگاهی سرد، حرف او را قطع کرد: «زندگی تو، چیزی نیست که تو با احساساتت تعیین کنی. تو باید چیزی باشی که من برایت در نظر گرفته‌ام.»

فشارها فقط از سوی پدر نبود. اطرافیان، دوستانِ پرستیژدار و حتی برخی از نزدیکانِ خانواده، با کنایه‌ها و حرف‌های غیرمستقیم، مدام به آنیا یادآوری می‌کردند که او در دنیایِ دامیان جایی ندارد. آن‌ها به او می‌گفتند: «دختره ی فقیر! تو خودت چی دیدی که اینجوری به دامیان چسبیدی؟»
بعضی ها حتی وقتی از کنار آنیا رد میشدند از عمد به او برخورد میکردند، بعضی ها هم به صورت کوچک و ناتوان آنیا سیلی میزدند
آنیا، که دیگر توانِ تحملِ این همه فشار و نادیده گرفته شدن را نداشت، تصمیم گرفت. او احساس می‌کرد که هر روزی که با دامیان می‌گذرد، ذره‌ای از روحش را از دست می‌دهد.

نیمه‌شب، وقتی سکوت بر شهر حاکم بود، دامیان در اتاقش نشسته بود و به سقف خیره شده بود، که لرزش گوشی‌اش سکوت را شکست. یک پیام از آنیا بود:

«دامیان… بیا این رابطه رو همین‌جا تموم کنیم. من دیگه نمی‌تونم… دیگه توانِ جنگیدن با این همه تنهایی و نگاه‌های سنگین رو ندارم. خداحافظ.»

دامیان پیام را خواند. برای لحظه‌ای، انگار زمان ایستاد. خون در رگ‌هایش منجمد شد. خشم، درد و درماندگی، مثل موج‌های سهمگین به او هجوم آوردند. او که همیشه سعی کرده بود در برابر همه، حتی پدرش، سنگی استوار باشد، ناگهان فرو ریخت.

او برای اولین بار در زندگی‌اش، اجازه دادِ اشک، راهش را به صورتش پیدا کند. دامیان، مردی که قرار بود روزی فرمانروایِ دنیایِ پدرش باشد، در تاریکیِ اتاق، با گریه‌هایی که از تهِ جانش برمی‌آمد، برای از دست دادنِ تنها نوری که در زندگی‌اش داشت، سوگواری کرد.با هر قطره اشکی که میریخت دلتنگ آنیا میشد. میخواست آنیا آنحا باشد و به او بگوید:«چیزی نیست... همش خواب بود.» و سرش را نوازش کند، ولی... آنیا... معلوم نبود کی قرار است دوباره ملاقاتش کند...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 56:پیمان زیر سایه ی ستون🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد، فض...

تکاپو پارت 54: ویلای جدیدمون! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍نورِ ملایمِ صبحگاهی ...

تکاپو پارت 53: میانه ی آتش و اعتراف🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍سکوتِ اتاق، با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط