{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part ²¹🗿💅

part ²¹🗿💅

سویون « مادر کوک نمیدونم صدامو میشنوی یا نه! اما پسرت بویی از احساسات نبرده... فکر میکنه داره چه غلطی با زندگیش میکنه؟ خواهری... برادر بزرگتری نداره برم پیشش شکایت این بچه خرگوش رو بکنم؟ میدونی احساس میکنم دیوانه شدم! همزمان دلم میخواد بغلش کنم و ازش تشکر کنم و از اون طرف یجوری بزنمش که تا یه هفته نتونه راه بره! اهان یه چیز دیگه از اونجایی که حسابی خل شدم اینم بگم از اون معاونشم خوشم نمیاد مرتیکه بوق خیلی بیشعورن جفتشون

جین « خیلی بی ادبه کوک یه فکری به حالش بکن 

کوک «*خنده

_سویون خبر نداشت اتاق جدیدش شنود داره و کوک لحظه به لحظه اونو کنترل میکنه! دوربین های عمارت همه فعال بودن و کوچکترین حرکت سویون از طریق اون دوربینا دنبال میشد

سویون « طبق معمول اتاق کوک رو زیر و رو کردم و چندتا کتاب بدردبخور برای گذران اوقات خوشم اینجا ذخیره کردم... سه روز اولی که اینجا بودم عملا توی اتاق خودم حبس بودم و بعدش لطف کرد و در اتاقم رو باز کرد... با حس بوی شیرینی ای که از پایین میومد تصمیم گرفتم برم پایین و سرکی بکشم! کوک برای انجام کاری رفته بود و خدمه هم مشغول انجام کار های عمارت بودن

_پاورچین پاورچین از پله ها پایین اومد و به سمت آشپزخونه رفت... بوی خوب شیرینی فضای آشپزخونه رو پر کرده بود و سویون با دیدن دونات هایی که روی میز بودن گل از گلش شکفت!

سویون « وای خدا دوناتتتت

_سویون عاشق دونات بود و اون لحظه اصلا حواسش به اطرافش نبود! نگاه وحشت زده خدمه رو ندید و با خوشحالی دوناتی برداشت و مزه کرد! بهترین دوناتی بود که توی عمرش خورده بود

سویون « میخواستم اخرین دونات توی ظرف رو بردارم که چشمم به کاغذی افتاد که کنار بشقاب بود... کاغذ و برداشتم و نوشته روشو خوندم

☠️خطر مرگ ☠️

سویون « چرا؟ مگه توش مرگ موش ریختن؟

کوک « سویوننننن

سویون «  یا امام زاده بیژن! چته؟ دوناتم نمیتونم بخورم؟ اصلا مگه تو بیرون نبودی؟

کوک « همشو خوردی؟؟

سویون « اره خیلی ممنون بالاخره یه چیز خوب توی این قبرستون پیدا کردم

کوک « بدبخت شدیم!اونا دونات های جین هیونگ بودن

سویون « خب مشکلش چیه؟

کوک « مشکلش؟بفهمه دونات ها رو خوردی از پنجره آویزونت میکنه

سویون « بیخیال!اینجا رئی.....

*جین وارد میشود

جین « خب اینم از سس شکل...

سویون « توی قیافه کوک اثری از شوخی و مسخره بازی نبود! و اون لحظه جین شبیه یه خرس وحشی بود...نمیدونم هر حیوون درنده ای که شما میشناسین

_جین با دیدن ظرف خالی دونات ها عملا زبونش بند اومد!حتی کوکم میدونست سر دونات هاش با کسی شوخی نداره...جوری که یه بار به خاطر همین دونات ها یکی از معاون هاشو راهی بیمارستان کرده بود...
دیدگاه ها (۱)

part ²²🗿💅_جین با دیدن ظرف خالی دونات ها عملا زبونش بند اومد!...

غرق شو توی لحظه‌هایی که فقط مال توئه. توی کشف کردن، یاد گرفت...

part ⁴⁷🤍☘️هر موقع فکر میکردم زیبا تر این نمیشه خلافش رو به م...

اینو وقتی پارت های جدید رو میخونید گوش کنید💅🤍

#بوسه_مرگ " پارت ۵۵"ویو ا.ت سه روز از اون روز گذشته بود...بر...

قسمت اول:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط