{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part ²²🗿💅

part ²²🗿💅

_جین با دیدن ظرف خالی دونات ها عملا زبونش بند اومد!حتی کوکم میدونست سر دونات هاش با کسی شوخی نداره...جوری که یه بار به خاطر همین دونات ها یکی از معاون هاشو راهی بیمارستان کرده بود... نگاهش بین کوک و سویون به گردش در اومد و نگاهش روی صورت سویون که ردی از پودر قند داشت قفل شد

جین « دونات های منو این جوجه خورده؟

کوک « آممم نه!

جین « کوک کور نیستم پودر قند دور لباشه

کوک « خب ممکنه شیشه کشیده باشه

سویون « من معتاد نیستم! اره خودم خوردم خیلی هم خوشمزه بود

جین «*لبخند... نوش جونت عزیزمممم

*آستین هاشو تا میکنه

سویون « دیدی هیچ اتفاقی نیفتاد! طرف 30 سالشه به خاطر یه دونات

کوک « امیدوارم دونده خوبی باشی

_جین خیلی ریلکس دکمه سرآستینش رو باز کرد و بعد از اینکه آستینش رو با روی بازو هاش بالا اورد یه تای مجلسی نصیب آستینش کرد

جین « که خوشمزه بود نه؟

کوک « اینکه انسان سرعت عمل بالایی داشته باشه یه هدیه الهی از طرف کائنات بود! سویون سه ثانیه فرصت داشت تا جایی که میتونه دور بشه.... خوشبختانه مثل آهویی تیز پا راه خروجی رو در پیش گرفت و جینم مثل گرگ گرسنه دنبالش دوید! مسخره بود اما دونات خط قرمز جین بود و یادمه وقتی کوچیک تر بودم یه بار یه خاطر اینکه دوناتاشو خوردم تا سه روز کتکم میزد

سویون « کمککککککک... حاجی یه دونات بود خودم برات درست میکنممممم خجالت بکش خیرسرتون مافیایین

جین « بیا اینجا کاریت ندارممممممم *پرت کردن دمپایی

_نیم ساعتی میشد که جین و سویون عین سگ و گربه به جون هم افتادن بودن و عمارت رو روی سرشون گذاشته بودن! در تمام این مدت کوک روی صندلی لم داده بود و درحالی که شیر موزش رو میخورد جین و سویون رو تماشا میکرد

سویون « بیا اینو بگیرررررر خدایا من کی ازت هیجان خواستم؟؟؟

کوک « یه کم ورزش کن برای سلامتیت خوبه

جین « بخواد دخالت کنه جفتتون رو با هم میبندم به درخت

پاسگاه پلیس _سئول:

تهیونگ: چیزی پیدا نکردین؟؟؟ جیمین چطور میتونی اینو به من بگی؟ دوماهه سویون گم شده و شما هنوز نمیدونین زنده اس یا نه؟

جیمین « میدونی که کوک یه مافیای حرفیه ایه... هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره کار راحتی نیست

تهیونگ « به من زمان بده جیمین! تو بهترین نیروی منی فقط بگو کی پیداش میکنی؟

جیمین « یک هفته دیگه بهم زمان بده قول میدم پیداش میکنم

تهیونگ « خیلی خب مرخصی!

جیمین « بااجازه!

_کوه برگه های روی میزش رو به کناری هل داد و سرش رو روی میز گذاشت... میترسید! میترسید سرنوشت سویون مثل خواهرش بشه... نمیخواست دوباره اون درد رو تجربه کنه! دو ماه بود که درست نخوابیده بود و در به در دنبال نشونی ای از سویون بود! یعنی الان سویون جاش خوب بود؟ چیکار میکرد؟ کوک باهاش خوب رفتار میکرد؟
دیدگاه ها (۵)

غرق شو توی لحظه‌هایی که فقط مال توئه. توی کشف کردن، یاد گرفت...

🥹🤍برای فندوقی های من:

part ²¹🗿💅سویون « مادر کوک نمیدونم صدامو میشنوی یا نه! اما پس...

part ⁴⁷🤍☘️هر موقع فکر میکردم زیبا تر این نمیشه خلافش رو به م...

[ادامه...]صبح روز بعد...ساعت...۸:۰۰تهیونگ از خواب بیدار شد.خ...

[ادامه...]همون روز...حدود ساعت چهار بعدازظهر...آفتاب از پنجر...

[ادامه...]صبح روز بعد...بوی نون تست کل خونه رو پر کرده بود.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط