{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, S², Part ¹

Chapter Seven, S², Part ¹
درست بعد از پشت سر گذاشتن مسافتی، اسب ایستاد و مردی که خودشو پوشونده بود پرید پایین و شمن پارک و جونگ کوک نگاه های مشکوکی به همدیگه انداختن.
نمیدونستن اون کیه، برای چی نجاتشون داده و یا منتظر کیه.
وقتی که دقایقی گذشت و صدای اسبی دیگه اومد نگاه ها به سمت صدا چرخید و وقتی فقط نیمی از صورت فرمانده کانگ رو دیدن هر دو از اسب پایین پریدن و دوییدن سمتشون.

+ فرمانده!

با توقف اسب دوم، فرمانده و افسر هم پایین پریدن.

× خوشحالم که سالم و سلامت فرار کردید
+ فرمانده.. اون ک-

با دیدن اینکه فرمانده و افسر رفتن سراغ مردی که فقط چشم هاش مشخص بود و تعظیم کردن بهش، سوالی که توی ذهنش بود ناخواسته جواب داده شد..
همین کافی بود که تا در همون جهتی که خیره شده بودن خشکشون بزنه و بدون سر چرخوندن خلائی که داخل گلوشون بود رو قورت بدن...
مرد پارچه ی دور صورتش رو پایین کشید.
جیمین و جونگ کوک بالاخره با چرخوندن سرشون و با دیدن امپراطور دهنشون باز موند و چشماشون گرد تر از دهنشون در اومد.
فکر کردن به اینکه پشت امپراطور سوار بر اسب شده بودن باعث میشد غالب تهی کنن.

× سرورم، مطمئن شدیم کسی تعقیبمون نکرده ولی برای اینکه اوضاع امن تر باشه باید هرچه سریع تر از اینجا بریم
< متاسفم سرورم، نتونستم اسب اضافه ای بیارم
_ مهم نیست، فرمانده کانگ، همونجایی که بهت گفتم، میریم همونجا، در راس راه بیفت

سری خم کرد و با افسرش سوار بر اسبش شد. مین هم رفت سمت اسبش و پرید روش و نگاهی به جیمین و ندیمه اش انداخت.

_ نمیخواید سوار شید؟ منتظر سربازا نیستیما، منتظر شماییم
؛ س-س-سرورم... این درسته که پشت شما سوار ش-شیم؟..
_ در این باره وقتی رسیدیم صحبت میکنیم، فعلا سریع تر بیاید بالا

جیمین و جونگ کوک این حرف مین رو به نشانه دستور گرفتن و سریع سوار شدن.
همین که جاشون محکم شد، با آخرین سرعت رخش زیر پاشون به سمت مقصدی که فقط فرمانده و امپراطورش در جریانش بودن راه افتادن.
قلب مین دیوانه وار تو سینه اش میکوبید، درست مثل شدت صدای برخورد تیغه های شمشیر به هم، درست مثل کوبیدن دو سنگ چخماق برای روشن کردن آتش، آتشی که از نزدیک بودن فردی آشنا سرچشمه میگرفت.

حالا که پسر مو طلایی فهمیده بود مردی که رو به روش نشسته و کنترل اوضاع دستشه همون امپراطوره، تکیه اش به اسب زیرشون بیشتر از تکیه به اون مرد شده بود.
سوالایی که همش توی ذهنش مثل یه چرخه ی بی پایان تکرار میشد بی جواب بین هوا معلق بود.
فکر کردن به اینکه همین چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاد همش باعث به وجود اومدن احساس هایی توی قلب و مغزش میشد که توصیفشون سخت بود. نمیدونست از سر ترسه یا چیز دیگه..
نمیدونست چه اتفاقی افتاده و یا چرا میخواستن دستگیرش کنن ولی حتی فکر کردن بهش و اینکه اگر این اتفاق میفتاد و بعدش چی میشد باعث از تو لرزیدنش میشد..
***
تو فکر بودن همیشه باعث میشد زمان زودتر بگذره، مثلی ابری که رو محور باد در حال حرکته.
وقتی که ناگهان همه چیز متوقف شد و از این توقف ناگهانی تنه اش خورد به تنه ی امپراطور، به خودش اومد و سریع به اطرافش نگاه کرد.
هیچ چیز جز درخت و سبزه های رشد کرده روی تنه هاشون به چشم نمیخورد.
وقتی که به عقب نگاه کرد و دید نگاه جونگ کوک سمت افسر و فرمانده اش خشک شده و بی هیچ حرکتی خیره مونده تکونی بهش داد تا توجهش رو جلب کنه.
حالا هر دو سرگردان به اون چه که در حال رخ دادن بود چشم دوخته بودن.
فرمانده کانگ پایین پرید و سمت امپراطوری که هنوز سواره بود راهی شد.

× سرورم، پیشنهاد میدم سر راهمون چیزایی که لازم داریم رو فراهم کنیم. به هر حال نمیدونیم قراره چه اتفاقی بیفته
_ با افسر کیم برو
+ ببخشید!.. میشه منم باهاتون بیام؟..
؛ و همچنین من!

نگاه فرمانده کانگ به سمت اون دو برگشت و سری تکون داد.

× پس سرورم افسر کیم پیش شما میمونن

با گفتن این جمله و اتمام گفت و گو، جیمین و جونگ کوک پایین پریدن و کانگ رو دنبال کردن و افسر کیم هم کنار اسب امپراطور ایستاد تا باهم منتظر برگشت اون دو باشن.
.
.
+ فرمانده کانگ؟.. ما دقیقا داریم کجا میریم.. چیکار میکنیم؟
× واضح نیست؟ ما در حال نجات جون شما هستیم
+ ولی خب.. جون من چرا باید انقدر ارزش داشته باشه که اقدام به چنین کاری بکنید! اونم نه فقط شما بلکه شخصا خود امپراطور...
× میتونیم به این سوال دو جور جواب بدیم. یکی اینکه از خود امپراطور اهمیت ماجرا رو بپرسید و دو اینکه، جون شما بستگی به جون امپراطور داره چون به هر حال شما یه جورایی ناجی ایشون حساب میشید پس امپراطور هر طور که شده حتی برای نجات جون خودش و دونستن حقیقت نیاز داره به نفس کشیدن شما پس نمیتونست بزاره اون اتفاق براتون بیفته
دیدگاه ها (۰)

Chapter Seven, S², Part ²جیمین برای لحظه ای با همون چهره ی م...

Chapter Seven‌پارک جیمین: +شمن افسانه ایدر سن ۳۰ سالگیِ خود‌...

Chapter Seven, The Final Part of Season Oneجیمین ترسیده و گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط