🖤 پارت ۱۷ | «پاکت سیاه»
🖤 پارت ۱۷ | «پاکت سیاه»
نیمهشب بود.
عمارت کاملاً ساکت بود.
لانا هنوز به پاکت سیاهی که روی میز پیدا کرده بود خیره شده بود.
روی پاکت نوشته بود:
— «هدف من کوکه.»
صدای قدمی از راهرو آمد.
لانا سریع برگشت.
هیچکس نبود.
همان لحظه گوشی کوک زنگ خورد.
کوک جواب داد.
— «کیه؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدایی آرام گفت:
— «هنوز فکر میکنی همهچیز تحت کنترلت هست؟»
تماس قطع شد.
کوک فوراً از اتاق بیرون آمد.
لانا:
— «چی شد؟»
کوک پاکت را دید.
چهرهاش جدی شد.
— «این رو کی پیدا کردی؟»
— «امشب.»
تهیونگ هم وارد اتاق شد.
— «چی شده؟»
کوک پاکت را برداشت.
پشت آن یک علامت عجیب حک شده بود.
تهیونگ با دیدنش رنگش پرید.
— «نه...»
لانا:
— «چی شده؟»
تهیونگ:
— «این علامت رو قبلاً دیدم.»
کوک آرام پرسید:
— «کجا؟»
تهیونگ:
— «روی پروندهای که سه سال پیش ناپدید شد.»
سکوت.
کوک به علامت خیره شد.
— «پس برگشته.»
لانا:
— «کی؟»
کوک جواب نداد.
فقط به پنجره نگاه کرد.
چون روی شیشه...
با چیزی قرمز نوشته شده بود:
«من از قبل اینجا بودم.»
لانا:
— «کوک...»
کوک اسلحهاش را برداشت و گفت:
— «همه درها رو قفل کنید.»
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند...
صدای افتادن چیزی از طبقه بالا آمد.
تق!
هر سه به هم نگاه کردند.
تهیونگ:
— «رئیس...»
کوک:
— «من میرم.»
لانا:
— «تنهایی نه.»
و هر سه آرام به سمت پلهها رفتند...
ادامه دارد...
نیمهشب بود.
عمارت کاملاً ساکت بود.
لانا هنوز به پاکت سیاهی که روی میز پیدا کرده بود خیره شده بود.
روی پاکت نوشته بود:
— «هدف من کوکه.»
صدای قدمی از راهرو آمد.
لانا سریع برگشت.
هیچکس نبود.
همان لحظه گوشی کوک زنگ خورد.
کوک جواب داد.
— «کیه؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدایی آرام گفت:
— «هنوز فکر میکنی همهچیز تحت کنترلت هست؟»
تماس قطع شد.
کوک فوراً از اتاق بیرون آمد.
لانا:
— «چی شد؟»
کوک پاکت را دید.
چهرهاش جدی شد.
— «این رو کی پیدا کردی؟»
— «امشب.»
تهیونگ هم وارد اتاق شد.
— «چی شده؟»
کوک پاکت را برداشت.
پشت آن یک علامت عجیب حک شده بود.
تهیونگ با دیدنش رنگش پرید.
— «نه...»
لانا:
— «چی شده؟»
تهیونگ:
— «این علامت رو قبلاً دیدم.»
کوک آرام پرسید:
— «کجا؟»
تهیونگ:
— «روی پروندهای که سه سال پیش ناپدید شد.»
سکوت.
کوک به علامت خیره شد.
— «پس برگشته.»
لانا:
— «کی؟»
کوک جواب نداد.
فقط به پنجره نگاه کرد.
چون روی شیشه...
با چیزی قرمز نوشته شده بود:
«من از قبل اینجا بودم.»
لانا:
— «کوک...»
کوک اسلحهاش را برداشت و گفت:
— «همه درها رو قفل کنید.»
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند...
صدای افتادن چیزی از طبقه بالا آمد.
تق!
هر سه به هم نگاه کردند.
تهیونگ:
— «رئیس...»
کوک:
— «من میرم.»
لانا:
— «تنهایی نه.»
و هر سه آرام به سمت پلهها رفتند...
ادامه دارد...
- ۸۸
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط