#عاشق_خونش_یا_بدنش
#عاشق_خونش_یا_بدنش
پارت ²¹
بعد از اون شب مینهو و جونگین تصمیم گرفتن فعلا اون دوتا رو تنها بذارن
هیونجین و فیلکس برگشتن خونه
اما از وقتی رسیدن هیونجین یه جور عجیبی شده بود
هر جا فیلکس میرفت، هیونجین هم همون اطراف بود
فیلکس اول متوجه نشد
ولی بعد از چند ساعت فهمید
هیونجین انگار نمیخواست ازش فاصله بگیره
...
ساعت نزدیک نصف شب بود
فیلکس توی اتاقش بود
روی تخت نشسته بود و آروم موسیقی گوش میداد
هیونجین توی اتاق خودش روی تخت نشسته بود و به سقف نگاه میکرد
چند دقیقه گذشت
_برم پیشش؟
چند ثانیه فکر کرد
_نه،چرا باید برم؟
دوباره چند دقیقه گذشت
_ولی...الان تنهاست
اخم کرد
_من چرا دارم به این چیزا فکر میکنم؟
بلند شد چند قدم رفت سمت در دوباره ایستاد
_فقط میرم ببینم چیکار میکنه همین،چیز خاصی نیست
بعد از چند ثانیه بالاخره رفت جلوی در اتاق فیلکس و در زد
+بیا تو
هیونجین آروم در رو باز کرد
فیلکس برگشت و با تعجب نگاهش کرد
+هیونجین؟چی شده؟
هیونجین چند لحظه ساکت موند خودش هم نمیدونست چی بگه
_...هیچی
مکث کرد
_فقط...اومدم ببینم چیکار میکنی
فیلکس چند ثانیه نگاهش کرد بعد خندید
+فقط اومدی ببینی من چیکار میکنم؟
هیونجین کمی اخم کرد
_آره،مشکلیه؟
+نه
فیلکس لبخند زد و چیزی نگفت
هیونجین اول کنار در ایستاد بعد رفت نشست کنار تخت بعد کمکم نزدیکتر شد
فیلکس همهچیز رو فهمیده بود فهمیده بود هیونجین فقط دنبال یه بهونهست که کنارش بمونه
ولی چیزی نگفت فقط به موسیقی گوش داد
هیونجین هم سعی کرد عادی رفتار کنه اما چند دقیقه بعد آروم سرش رو به شونهی فیلکس نزدیک کرد
فیلکس لبخند کوچیکی زد
+هیونجین...
هیونجین سریع نگاهش کرد
_چی؟
+هیچی
+فقط...خوشحالم که حالت بهتره
هیونجین چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی آروم گفت
_...منم
فیلکس لبخند زد برای اولین بار بعد از مدتها هیونجین حس کرد لازم نیست همیشه تنها باشه
هیونجین سرش روی شونهی فیلکس بود
صدای ضربان قلب خودش که انگار توی سرش پخش میشد
آرامش عجیبی داشت
فیلکس یک خمیازهی آروم کشید و گوشی رو کنار گذاشت
+امروز کاملا روز عجیبی بود
چند ثانیه سکوت کرد
+تو هم خوابت نمیاد؟
هیونجین از فکر بیرون اومد
_چرا
مکث کرد
_ولی...ولی میخوام یکم بیدار باشم
فیلکس با تعجب نگاهش کرد
+چرا؟
هیونجین ساکت شد نمیدونست چی بگه چون دلیل واقعی فقط این بود میخواست بیشتر کنار فیلکس بمونه
_خب...
هیونجین دنبال یه جواب میگشت اما چیزی پیدا نکرد
فیلکس کمی سرش رو کج کرد تا بهتر بتونه صورت هیونجین رو ببینه
بعد نگاهش افتاد به دست هیونجین دستش خیلی نزدیک دست فیلکس بود انگار میخواست دستش رو بگیره ولی نمیتونست
+هیونجین؟
هیونجین نگاهش کرد
+میخوای چیزی بگی؟
هیونجین سریع نگاهش رو برگردوند
سعی کرد چیزی از فکرش نفهمه
_نه...منم میرم بخوابم
فیلکس لبخند کوچیکی زد
+یه چیزی هست...چرا اینجوری میکنی؟
هیونجین چند ثانیه ساکت موند
_نه...چیزی نیست
مکث کرد
_اگه هم باشه...مهم نیست
هیونجین خواست از روی تخت بلند بشه اما قبل از اینکه کامل بلند بشه فیلکس دستش رو گرفت
هیونجین با تعجب برگشت سمتش
فیلکس خودش هم انگار تازه فهمیده بود چه کاری کرده
چند ثانیه سکوت شد بعد خیلی آروم گفت
+میخوای...
مکث کرد
+پیش من...بخوابی؟
چشمهای هیونجین کمی گرد شد
از حرف فیلکس شوکه شده بود
اما چیزی که بیشتر عجیب بود این بود که خود فیلکس هم از حرف ناگهانی خودش شوکه شده بود
پارت ²¹
بعد از اون شب مینهو و جونگین تصمیم گرفتن فعلا اون دوتا رو تنها بذارن
هیونجین و فیلکس برگشتن خونه
اما از وقتی رسیدن هیونجین یه جور عجیبی شده بود
هر جا فیلکس میرفت، هیونجین هم همون اطراف بود
فیلکس اول متوجه نشد
ولی بعد از چند ساعت فهمید
هیونجین انگار نمیخواست ازش فاصله بگیره
...
ساعت نزدیک نصف شب بود
فیلکس توی اتاقش بود
روی تخت نشسته بود و آروم موسیقی گوش میداد
هیونجین توی اتاق خودش روی تخت نشسته بود و به سقف نگاه میکرد
چند دقیقه گذشت
_برم پیشش؟
چند ثانیه فکر کرد
_نه،چرا باید برم؟
دوباره چند دقیقه گذشت
_ولی...الان تنهاست
اخم کرد
_من چرا دارم به این چیزا فکر میکنم؟
بلند شد چند قدم رفت سمت در دوباره ایستاد
_فقط میرم ببینم چیکار میکنه همین،چیز خاصی نیست
بعد از چند ثانیه بالاخره رفت جلوی در اتاق فیلکس و در زد
+بیا تو
هیونجین آروم در رو باز کرد
فیلکس برگشت و با تعجب نگاهش کرد
+هیونجین؟چی شده؟
هیونجین چند لحظه ساکت موند خودش هم نمیدونست چی بگه
_...هیچی
مکث کرد
_فقط...اومدم ببینم چیکار میکنی
فیلکس چند ثانیه نگاهش کرد بعد خندید
+فقط اومدی ببینی من چیکار میکنم؟
هیونجین کمی اخم کرد
_آره،مشکلیه؟
+نه
فیلکس لبخند زد و چیزی نگفت
هیونجین اول کنار در ایستاد بعد رفت نشست کنار تخت بعد کمکم نزدیکتر شد
فیلکس همهچیز رو فهمیده بود فهمیده بود هیونجین فقط دنبال یه بهونهست که کنارش بمونه
ولی چیزی نگفت فقط به موسیقی گوش داد
هیونجین هم سعی کرد عادی رفتار کنه اما چند دقیقه بعد آروم سرش رو به شونهی فیلکس نزدیک کرد
فیلکس لبخند کوچیکی زد
+هیونجین...
هیونجین سریع نگاهش کرد
_چی؟
+هیچی
+فقط...خوشحالم که حالت بهتره
هیونجین چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی آروم گفت
_...منم
فیلکس لبخند زد برای اولین بار بعد از مدتها هیونجین حس کرد لازم نیست همیشه تنها باشه
هیونجین سرش روی شونهی فیلکس بود
صدای ضربان قلب خودش که انگار توی سرش پخش میشد
آرامش عجیبی داشت
فیلکس یک خمیازهی آروم کشید و گوشی رو کنار گذاشت
+امروز کاملا روز عجیبی بود
چند ثانیه سکوت کرد
+تو هم خوابت نمیاد؟
هیونجین از فکر بیرون اومد
_چرا
مکث کرد
_ولی...ولی میخوام یکم بیدار باشم
فیلکس با تعجب نگاهش کرد
+چرا؟
هیونجین ساکت شد نمیدونست چی بگه چون دلیل واقعی فقط این بود میخواست بیشتر کنار فیلکس بمونه
_خب...
هیونجین دنبال یه جواب میگشت اما چیزی پیدا نکرد
فیلکس کمی سرش رو کج کرد تا بهتر بتونه صورت هیونجین رو ببینه
بعد نگاهش افتاد به دست هیونجین دستش خیلی نزدیک دست فیلکس بود انگار میخواست دستش رو بگیره ولی نمیتونست
+هیونجین؟
هیونجین نگاهش کرد
+میخوای چیزی بگی؟
هیونجین سریع نگاهش رو برگردوند
سعی کرد چیزی از فکرش نفهمه
_نه...منم میرم بخوابم
فیلکس لبخند کوچیکی زد
+یه چیزی هست...چرا اینجوری میکنی؟
هیونجین چند ثانیه ساکت موند
_نه...چیزی نیست
مکث کرد
_اگه هم باشه...مهم نیست
هیونجین خواست از روی تخت بلند بشه اما قبل از اینکه کامل بلند بشه فیلکس دستش رو گرفت
هیونجین با تعجب برگشت سمتش
فیلکس خودش هم انگار تازه فهمیده بود چه کاری کرده
چند ثانیه سکوت شد بعد خیلی آروم گفت
+میخوای...
مکث کرد
+پیش من...بخوابی؟
چشمهای هیونجین کمی گرد شد
از حرف فیلکس شوکه شده بود
اما چیزی که بیشتر عجیب بود این بود که خود فیلکس هم از حرف ناگهانی خودش شوکه شده بود
- ۲۲۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط