دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم
همه هستی تویی ، فی الجمله این و آن نمی دانم
بجز تو در همه عالم ، دگر دلبر نمی بینم
به جز تو در همه گیتی ، دگر جانان نمی دانم
یکی دل داشتم پُرخون ، شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاده و مجنون ، در این دوران نمی دانم
دلم سرگشته می داند ، سر زُلف پریشانت
چه می خواهد از این مسکین سرگردان ، نمی دانم
اگر مقصود تو جان است ، رُخ بنما و جان بستان
و گر قصد دگر داری ، من این و آن نمی دانم
نمی یابم تو را در دل ، نه در عالم نه در گیتی
کجا جویم تو را آخر ، من حیران نمی دانم
دیدگاه ها (۶)

غـزل بانـوی مـهر آئین بنــازم روی ماهت را به عطر زلف مشکینت ...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

از دو عالم دردت ای #دلدار بس باشد مراکافر عشقم اگر غیر #تو ک...

آن دوست که من دارم وان یار که من دانمشیرین دهنی دارد دور از ...

عاشقانه ها

آقا جان…نمی‌دانم این روزها بیشتر دلم برای دیدارت تنگ است یا ...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خد...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط