chapter 2
chapter 2
p34
نفسهایِ منظمِ ا.ت، نشون میداد که بالاخره به خوابِ عمیقی رفته. سنگینیِ بدنش تویِ آغوشِ تهیونگ، نشونهیِ آرامش بود. تهیونگ، با حسرت، به صورتِ خوابیده و آرامِ ا.ت نگاه کرد. دلش نمیاومد که دیگه اذیتش کنه.
آروم، خیلی آروم، بدنِ نرمِ ا.ت رو از آغوشش بیرون کشید. با احتیاط، مثلِ وقتی که یه گنجِ باارزش رو جابجا میکنه، ا.ت رو رویِ تخت گذاشت. ملافهها رو تا رویِ سینهاش بالا کشید و مطمئن شد که کاملاً راحته.
خودش هم، کنارِ ا.ت دراز کشید. اما نه خیلی نزدیک، نه اونقدر که حسِ دوبارهیِ اون هیجانِ غیرقابلِ کنترل رو به خودش و ا.ت بده. فقط به اندازهای که بتونه حس کنه که کنارشه، که محافظشه.
ساعتها گذشت. نورِ صبح، کمکم از لایِ پردهها به داخلِ اتاق میتابید و فضا رو روشن میکرد.
ا.ت، زودتر از تهیونگ، چشمهاش رو باز کرد. اولش کمی گیج بود، اما بعد، حسِ گرمایِ حضورِ تهیونگ کنارش، حسِ امنیتی که ازش میگرفت، لبخندی رو رویِ لبهاش نشوند.
بدونِ اینکه حتی فکر کنه، آروم بدنش رو به سمتِ تهیونگ غلتوند. دستهاش رو به دورِ کمرِ ورزیدهیِ تهیونگ حلقه کرد و با یه حرکتِ نرم، سرِ تهیونگ رو برداشت و بینِ سینههایِ برجستهاش قرار داد.
حسِ نرمیِ موهایِ تهیونگ رویِ پوستش، حسِ گرمایِ بدنش که به تنش میچسبید، یه حسِ لذتِ عمیق و شیرین بهش داد. انگار که تویِ این لحظه، همه چیز کامل بود. آرامش، عشق، و یه حسِ تعلقِ عمیق.
آروم، شروع کرد به نوازشِ موهایِ تهیونگ. هر تارِ مو، براش یه دنیا ارزش داشت. نفسِ عمیقِ تهیونگ که تویِ سینهاش میپیچید، حسِ زندگی بود.
ا.ت : «صبح بخیر… زندگیم…»
زمزمه کرد، طوری که صداش تویِ گوشِ تهیونگ بپیچه.
تهیونگ، زیرِ نوازشهایِ ا.ت و حسِ گرمایِ بدنش، آروم چشمهاش رو باز کرد. لبخندی خمار و دوستداشتنی رویِ لبهاش نشست. نگاهش، پر از عشق و تحسین، به ا.ت دوخته شد.
تهیونگ: «صبح بخیر… پرنسسِ من…»
صداش هنوز کمی خوابآلود بود، اما پر از محبت.
تهیونگ: «چقدر خوبه که کنارمی بچه.»
ا.ت، با لبخندی شیرین، سرش رو بیشتر تویِ سینههایِ تهیونگ فرو برد.
ا.ت : «ممممم…»
ا.ت وقتی دید تهیونگ برای چند لحظه ساکت شده و نگاهش به یه نقطه خیره مونده، ناگهان یه چیزی یادش افتاد. ابروهاش بالا پرید و با یه حرکت سریع از تخت بلند شد.
چند لحظه بعد، با یه جعبهی کوچیک قرص توی دستش برگشت. جعبه رو جلوی چشم تهیونگ گرفت و گفت:
ا.ت : «یادت رفت اینا رو بخوری. اینا همون قرصاییه که دکتر گفته بود برای بهتر شدن حالِ ذهنت لازمه.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به جعبه انداخت و سریع سرش رو تکون داد.
تهیونگ: «نه، من خوبم. لازم نیست. این چیزا برای آدماییه که واقعاً مشکل دارن، من که الان حالم خوبه.»
ا.ت چشمهاش رو ریز کرد. یه قدم جلو رفت، بعد لبهاش رو قنچه کرد؛ درست همونجوری که آدم بخواد طرف رو وادار به تسلیم کنه. با لحن لوس و کمی قهرآلود گفت:
ا.ت : «نمیخـوای؟»
تهیونگ خواست دوباره مقاومت کنه، اما همون قیافهی قهرِ بامزهی ا.ت، همون اخمِ کوچیک و نگاهِ لجبازش، کاری کرد که نفسش برای یک لحظه بند بیاد.
ا.ت جعبه رو تکون داد و ادامه داد:
ا.ت: «آخه تو همیشه میگی خوبی… ولی اگه واقعاً خوب بودی، اینهمه وقت سعی نمیکردی قوی به نظر بیای. فقط بخورش دیگه»
تهیونگ اخم ریزی کرد، اما تهِ نگاهش نرم شده بود.
ته:«من غرورم اجازه نمیده هر چیزی رو قبول کنم.»
ا.ت با شیطنت خندید و گفت:
ا.ت: «پس غرورتو بذار کنار، چون من امروز قصد دارم ازت مواظبت کنم.»
بعد با همان لبهای قنچهشده و لحن مظلوم اما مصمم، دوباره تکرار کرد:
ا.ت: «نمیخوای؟»
تهیونگ نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. نگاهش از روی صورت ا.ت گذشت، بعد آرامتر گفت:
تهیونگ: «وقتی اینجوری نگام میکنی… آدم مجبور میشه کوتاه بیاد.»
ا.ت فوری اخمِ ساختگیش رو شکست و با ذوق گفت:
ا.ت : «پس قبول کردی!»
تهیونگ زیر لب خندید و سرش رو به نشونهی تسلیم تکون داد.
تهیونگ: «قبول کردم، ولی فقط چون تو گفتی.»
ا.ت با رضایت، قرصها رو کنارش گذاشت و با حالت پیروزمندانهای گفت:
ا.ت : «آفرین. دیدی؟ بعضی وقتا قوی بودن یعنی اجازه بدی یکی ازت مراقبت کنه.»
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند. بعد نگاهش نرم شد و آروم گفت:
تهیونگ: «اگه مراقبت تو باشه… شاید بشه.»
p34
نفسهایِ منظمِ ا.ت، نشون میداد که بالاخره به خوابِ عمیقی رفته. سنگینیِ بدنش تویِ آغوشِ تهیونگ، نشونهیِ آرامش بود. تهیونگ، با حسرت، به صورتِ خوابیده و آرامِ ا.ت نگاه کرد. دلش نمیاومد که دیگه اذیتش کنه.
آروم، خیلی آروم، بدنِ نرمِ ا.ت رو از آغوشش بیرون کشید. با احتیاط، مثلِ وقتی که یه گنجِ باارزش رو جابجا میکنه، ا.ت رو رویِ تخت گذاشت. ملافهها رو تا رویِ سینهاش بالا کشید و مطمئن شد که کاملاً راحته.
خودش هم، کنارِ ا.ت دراز کشید. اما نه خیلی نزدیک، نه اونقدر که حسِ دوبارهیِ اون هیجانِ غیرقابلِ کنترل رو به خودش و ا.ت بده. فقط به اندازهای که بتونه حس کنه که کنارشه، که محافظشه.
ساعتها گذشت. نورِ صبح، کمکم از لایِ پردهها به داخلِ اتاق میتابید و فضا رو روشن میکرد.
ا.ت، زودتر از تهیونگ، چشمهاش رو باز کرد. اولش کمی گیج بود، اما بعد، حسِ گرمایِ حضورِ تهیونگ کنارش، حسِ امنیتی که ازش میگرفت، لبخندی رو رویِ لبهاش نشوند.
بدونِ اینکه حتی فکر کنه، آروم بدنش رو به سمتِ تهیونگ غلتوند. دستهاش رو به دورِ کمرِ ورزیدهیِ تهیونگ حلقه کرد و با یه حرکتِ نرم، سرِ تهیونگ رو برداشت و بینِ سینههایِ برجستهاش قرار داد.
حسِ نرمیِ موهایِ تهیونگ رویِ پوستش، حسِ گرمایِ بدنش که به تنش میچسبید، یه حسِ لذتِ عمیق و شیرین بهش داد. انگار که تویِ این لحظه، همه چیز کامل بود. آرامش، عشق، و یه حسِ تعلقِ عمیق.
آروم، شروع کرد به نوازشِ موهایِ تهیونگ. هر تارِ مو، براش یه دنیا ارزش داشت. نفسِ عمیقِ تهیونگ که تویِ سینهاش میپیچید، حسِ زندگی بود.
ا.ت : «صبح بخیر… زندگیم…»
زمزمه کرد، طوری که صداش تویِ گوشِ تهیونگ بپیچه.
تهیونگ، زیرِ نوازشهایِ ا.ت و حسِ گرمایِ بدنش، آروم چشمهاش رو باز کرد. لبخندی خمار و دوستداشتنی رویِ لبهاش نشست. نگاهش، پر از عشق و تحسین، به ا.ت دوخته شد.
تهیونگ: «صبح بخیر… پرنسسِ من…»
صداش هنوز کمی خوابآلود بود، اما پر از محبت.
تهیونگ: «چقدر خوبه که کنارمی بچه.»
ا.ت، با لبخندی شیرین، سرش رو بیشتر تویِ سینههایِ تهیونگ فرو برد.
ا.ت : «ممممم…»
ا.ت وقتی دید تهیونگ برای چند لحظه ساکت شده و نگاهش به یه نقطه خیره مونده، ناگهان یه چیزی یادش افتاد. ابروهاش بالا پرید و با یه حرکت سریع از تخت بلند شد.
چند لحظه بعد، با یه جعبهی کوچیک قرص توی دستش برگشت. جعبه رو جلوی چشم تهیونگ گرفت و گفت:
ا.ت : «یادت رفت اینا رو بخوری. اینا همون قرصاییه که دکتر گفته بود برای بهتر شدن حالِ ذهنت لازمه.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به جعبه انداخت و سریع سرش رو تکون داد.
تهیونگ: «نه، من خوبم. لازم نیست. این چیزا برای آدماییه که واقعاً مشکل دارن، من که الان حالم خوبه.»
ا.ت چشمهاش رو ریز کرد. یه قدم جلو رفت، بعد لبهاش رو قنچه کرد؛ درست همونجوری که آدم بخواد طرف رو وادار به تسلیم کنه. با لحن لوس و کمی قهرآلود گفت:
ا.ت : «نمیخـوای؟»
تهیونگ خواست دوباره مقاومت کنه، اما همون قیافهی قهرِ بامزهی ا.ت، همون اخمِ کوچیک و نگاهِ لجبازش، کاری کرد که نفسش برای یک لحظه بند بیاد.
ا.ت جعبه رو تکون داد و ادامه داد:
ا.ت: «آخه تو همیشه میگی خوبی… ولی اگه واقعاً خوب بودی، اینهمه وقت سعی نمیکردی قوی به نظر بیای. فقط بخورش دیگه»
تهیونگ اخم ریزی کرد، اما تهِ نگاهش نرم شده بود.
ته:«من غرورم اجازه نمیده هر چیزی رو قبول کنم.»
ا.ت با شیطنت خندید و گفت:
ا.ت: «پس غرورتو بذار کنار، چون من امروز قصد دارم ازت مواظبت کنم.»
بعد با همان لبهای قنچهشده و لحن مظلوم اما مصمم، دوباره تکرار کرد:
ا.ت: «نمیخوای؟»
تهیونگ نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. نگاهش از روی صورت ا.ت گذشت، بعد آرامتر گفت:
تهیونگ: «وقتی اینجوری نگام میکنی… آدم مجبور میشه کوتاه بیاد.»
ا.ت فوری اخمِ ساختگیش رو شکست و با ذوق گفت:
ا.ت : «پس قبول کردی!»
تهیونگ زیر لب خندید و سرش رو به نشونهی تسلیم تکون داد.
تهیونگ: «قبول کردم، ولی فقط چون تو گفتی.»
ا.ت با رضایت، قرصها رو کنارش گذاشت و با حالت پیروزمندانهای گفت:
ا.ت : «آفرین. دیدی؟ بعضی وقتا قوی بودن یعنی اجازه بدی یکی ازت مراقبت کنه.»
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند. بعد نگاهش نرم شد و آروم گفت:
تهیونگ: «اگه مراقبت تو باشه… شاید بشه.»
- ۳۶۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط