chapter 2
chapter 2
p
نفسهایِ هر دو نفر، کمکم آروم گرفت. گرمایِ آغوشِ تهیونگ، حسِ امنیت و آرامشی که ازش میگرفت، ا.ت رو به خوابِ عمیقی فرو برد. تهیونگ هم، با اینکه هنوز یه حسِ ناخوشایند از اون لحظهیِ قبل تویِ دلش بود، اما با حسِ حضورِ ا.ت کنارش، آروم شد و چشماش رو بست.
ساعتها گذشت. سکوتِ اتاق، فقط با صدایِ نفسهایِ منظمِ هر دو نفر شکسته میشد. ولی نیمههایِ شب، وقتی که همه چیز تویِ تاریکی گم شده بود، یه حسِ دیگه بیدار شد.
ا.ت، که تویِ خوابِ نیمههوشیار بود، ناخودآگاه بدنش شروع کرد به حرکت. گرمایِ بدنِ تهیونگ، بویِ تنش، یه حسِ آشنا و خواستنی، تمامِ وجودش رو گرفته بود. انگار که یه موجِ داغ، از پایین تنهاش شروع شد و داشت بالا میاومد.
آروم، خیلی آروم، پایین تنهاش رو به پایین تنهیِ تهیونگ مالید. یه حرکتِ نرم و وسوسهانگیز. حسِ برخوردِ پوستِ گرمشون، همه چیز تویِ اون لحظه، فقط یه حسِ خالصِ خواستن بود.
تمامِ حرکاتش، ناخودآگاه بود. مثلِ کسی که تویِ خواب دنبالِ یه گرمایِ گمشده میگرده. بدنش، غریزهش، اون رو به سمتِ تهیونگ میکشوند. هر بار که بدنش رو کمی به سمتِ تهیونگ میمالید، یه حسِ لطیفِ تحریک، تویِ وجودش میپیچید.
تهیونگ، که تویِ خوابِ عمیقی بود، ناگهان حس کرد یه حرکتی کنارش اتفاق افتاد. یه گرمایِ تازه، یه تماسِ لطیف. اول فکر کرد که تویِ خوابه، ولی بعد، حسِ واضحِ تماسِ بدنِ ا.ت با بدنش، اون تهیونگ کوچولویی که تهیونگ به سختی خوابونده بودش رو بیدار کرد.
چشمهاش رو آروم باز کرد. تاریکیِ اتاق، فقط نورِ کمرنگِ ماه رو به خودشون گرفته بودن. ا.ت کنارش بود، تویِ خواب، ولی بدنش داشت به آرامی با بدنش تماس پیدا میکرد.
با اینکه هنوزم اون آمادگیِ روانیِ کامل رو نداشت، ولی این بار، یه حسِ دیگه، یه حسِ لطیفِ عشق و خواستن، تویِ دلش جوونه زد. آروم، خیلی آروم، یه دستش رو برد و کمرِ ا.ت رو به خودش نزدیکتر کرد.
بدنِ ا.ت، زیرِ نوازشهایِ ناخودآگاهِ خودش، شروع کرد به لرزیدن. لرزشِ خفیفی که ابتدا از پایین تنهاش شروع شد و کمکم به تمامِ بدنش سرایت کرد. نفسهاش تندتر شد، صدایِ نالههایِ کوتاهی از بینِ لبهاش خارج میشد. چشمهاش هنوز بسته بود، اما بدنش داشت فریاد میزد. فریادِ نیازی که دیگه قابلِ کنترل نبود.
تهیونگ، با تمامِ وجودش، اون لرزشها رو حس میکرد. گرمایِ بدنِ ا.ت که به تنش میمالید، حسِ نیازِ خالصش، دلِ تهیونگ رو به درد آورد. میخواست تسلیم بشه، میخواست همه چیز رو رها کنه. اما اون صدایِ درونی، اون ترس از آسیب زدن، هنوز هم تویِ گوشش نجوا میکرد.
با یه حسرتِ عمیق، آروم ا.ت رو از خودش جدا کرد. نگاهش رو به صورتِ در خوابِ ا.ت دوخت. نرمیِ پوستش، لبهایِ نیمه بازش، حتی تویِ تاریکی هم دلربا بود.
«ا.ت… عزیزم… نفسِ من…» صداش حالا دیگه پر از درد بود. «چرا داری اینقدر منو شکنجه میدی؟»
دستش رو برد بالا و آروم گونهیِ لرزانِ ا.ت رو نوازش کرد. «قربونت برم… الهی بمیرم من… که اینجوری داری میسوزی.»
تهیونگ، با قلبی پر از آشفتگی، از جا بلند شد. میدونست که دیگه نمیتونه تحمل کنه. باید یه کاری میکرد، حتی اگه اون کار، باعثِ ناراحتیِ ا.ت بشه. به سمتِ کمد رفت و دنبالِ چیزی گشت. .. قرصی که برایِ مواقعِ اضطراری و کنترلِ هیجاناتِ شدید بود.
با تردید، برگشت سمتِ ا.ت. ا.ت هنوز تویِ خواب، با بدنی لرزان، دست و پا میزد. تهیونگ به آرامی قرص رو تویِ دستش گرفت.
«ببخشید… عزیزم… ولی چارهای ندارم.»
خیلی آروم، ا.ت رو کمی بلند کرد و قرص رو کنارِ لبهاش گذاشت. «لطفاً… بخور اینو. فقط برایِ اینکه آروم بشی.»
ا.ت، تویِ خواب، بدونِ اینکه بفهمه چی داره میشه، دهانش رو کمی باز کرد و قرص رو قورت داد. تهیونگ، با حسرت، سرش رو نوازش کرد و دوباره دراز کشید، ا.ت رو تویِ آغوش گرفت، اما این بار، با فاصلهای بیشتر.
چند دقیقه گذشت. لرزشهایِ بدنِ ا.ت کمکم شروع به آروم شدن کرد
با دیدنِ صورتِ نگرانِ تهیونگ، یه چیزی تویِ وجودش ریخت. حس کرد که اون گرما، اون هیجان، داره از بین میره.
«چی… چی شد؟» صداش گرفته بود. «چرا… چرا اینجوری شدی؟»
تهیونگ، با نگاهی پر از غم، به ا.ت نگاه کرد. «ا.ت… من…»
ولی ا.ت، انگار که حرفِ تهیونگ رو قطع کرده باشه، با بغض گفت: «تو… تو منو دوست نداری، نه؟»
اشک از چشمهاش شروع به ریختن کرد. «اگه دوست داشتی… اگه واقعاً میخواستی مالِ خودت باشم… چرا اینجوری میکنی؟ چرا نمیذاری…؟»
صدایِ هقهقش بلند شد. «هق… هق… آخه اگه تا منو دوست نداری چطوری میخوای مالِ تو باشم؟ هق…»
تهیونگ، با دیدنِ اشکهایِ ا.ت، دلش فرو ریخت. میخواست بغلش کنه،
p
نفسهایِ هر دو نفر، کمکم آروم گرفت. گرمایِ آغوشِ تهیونگ، حسِ امنیت و آرامشی که ازش میگرفت، ا.ت رو به خوابِ عمیقی فرو برد. تهیونگ هم، با اینکه هنوز یه حسِ ناخوشایند از اون لحظهیِ قبل تویِ دلش بود، اما با حسِ حضورِ ا.ت کنارش، آروم شد و چشماش رو بست.
ساعتها گذشت. سکوتِ اتاق، فقط با صدایِ نفسهایِ منظمِ هر دو نفر شکسته میشد. ولی نیمههایِ شب، وقتی که همه چیز تویِ تاریکی گم شده بود، یه حسِ دیگه بیدار شد.
ا.ت، که تویِ خوابِ نیمههوشیار بود، ناخودآگاه بدنش شروع کرد به حرکت. گرمایِ بدنِ تهیونگ، بویِ تنش، یه حسِ آشنا و خواستنی، تمامِ وجودش رو گرفته بود. انگار که یه موجِ داغ، از پایین تنهاش شروع شد و داشت بالا میاومد.
آروم، خیلی آروم، پایین تنهاش رو به پایین تنهیِ تهیونگ مالید. یه حرکتِ نرم و وسوسهانگیز. حسِ برخوردِ پوستِ گرمشون، همه چیز تویِ اون لحظه، فقط یه حسِ خالصِ خواستن بود.
تمامِ حرکاتش، ناخودآگاه بود. مثلِ کسی که تویِ خواب دنبالِ یه گرمایِ گمشده میگرده. بدنش، غریزهش، اون رو به سمتِ تهیونگ میکشوند. هر بار که بدنش رو کمی به سمتِ تهیونگ میمالید، یه حسِ لطیفِ تحریک، تویِ وجودش میپیچید.
تهیونگ، که تویِ خوابِ عمیقی بود، ناگهان حس کرد یه حرکتی کنارش اتفاق افتاد. یه گرمایِ تازه، یه تماسِ لطیف. اول فکر کرد که تویِ خوابه، ولی بعد، حسِ واضحِ تماسِ بدنِ ا.ت با بدنش، اون تهیونگ کوچولویی که تهیونگ به سختی خوابونده بودش رو بیدار کرد.
چشمهاش رو آروم باز کرد. تاریکیِ اتاق، فقط نورِ کمرنگِ ماه رو به خودشون گرفته بودن. ا.ت کنارش بود، تویِ خواب، ولی بدنش داشت به آرامی با بدنش تماس پیدا میکرد.
با اینکه هنوزم اون آمادگیِ روانیِ کامل رو نداشت، ولی این بار، یه حسِ دیگه، یه حسِ لطیفِ عشق و خواستن، تویِ دلش جوونه زد. آروم، خیلی آروم، یه دستش رو برد و کمرِ ا.ت رو به خودش نزدیکتر کرد.
بدنِ ا.ت، زیرِ نوازشهایِ ناخودآگاهِ خودش، شروع کرد به لرزیدن. لرزشِ خفیفی که ابتدا از پایین تنهاش شروع شد و کمکم به تمامِ بدنش سرایت کرد. نفسهاش تندتر شد، صدایِ نالههایِ کوتاهی از بینِ لبهاش خارج میشد. چشمهاش هنوز بسته بود، اما بدنش داشت فریاد میزد. فریادِ نیازی که دیگه قابلِ کنترل نبود.
تهیونگ، با تمامِ وجودش، اون لرزشها رو حس میکرد. گرمایِ بدنِ ا.ت که به تنش میمالید، حسِ نیازِ خالصش، دلِ تهیونگ رو به درد آورد. میخواست تسلیم بشه، میخواست همه چیز رو رها کنه. اما اون صدایِ درونی، اون ترس از آسیب زدن، هنوز هم تویِ گوشش نجوا میکرد.
با یه حسرتِ عمیق، آروم ا.ت رو از خودش جدا کرد. نگاهش رو به صورتِ در خوابِ ا.ت دوخت. نرمیِ پوستش، لبهایِ نیمه بازش، حتی تویِ تاریکی هم دلربا بود.
«ا.ت… عزیزم… نفسِ من…» صداش حالا دیگه پر از درد بود. «چرا داری اینقدر منو شکنجه میدی؟»
دستش رو برد بالا و آروم گونهیِ لرزانِ ا.ت رو نوازش کرد. «قربونت برم… الهی بمیرم من… که اینجوری داری میسوزی.»
تهیونگ، با قلبی پر از آشفتگی، از جا بلند شد. میدونست که دیگه نمیتونه تحمل کنه. باید یه کاری میکرد، حتی اگه اون کار، باعثِ ناراحتیِ ا.ت بشه. به سمتِ کمد رفت و دنبالِ چیزی گشت. .. قرصی که برایِ مواقعِ اضطراری و کنترلِ هیجاناتِ شدید بود.
با تردید، برگشت سمتِ ا.ت. ا.ت هنوز تویِ خواب، با بدنی لرزان، دست و پا میزد. تهیونگ به آرامی قرص رو تویِ دستش گرفت.
«ببخشید… عزیزم… ولی چارهای ندارم.»
خیلی آروم، ا.ت رو کمی بلند کرد و قرص رو کنارِ لبهاش گذاشت. «لطفاً… بخور اینو. فقط برایِ اینکه آروم بشی.»
ا.ت، تویِ خواب، بدونِ اینکه بفهمه چی داره میشه، دهانش رو کمی باز کرد و قرص رو قورت داد. تهیونگ، با حسرت، سرش رو نوازش کرد و دوباره دراز کشید، ا.ت رو تویِ آغوش گرفت، اما این بار، با فاصلهای بیشتر.
چند دقیقه گذشت. لرزشهایِ بدنِ ا.ت کمکم شروع به آروم شدن کرد
با دیدنِ صورتِ نگرانِ تهیونگ، یه چیزی تویِ وجودش ریخت. حس کرد که اون گرما، اون هیجان، داره از بین میره.
«چی… چی شد؟» صداش گرفته بود. «چرا… چرا اینجوری شدی؟»
تهیونگ، با نگاهی پر از غم، به ا.ت نگاه کرد. «ا.ت… من…»
ولی ا.ت، انگار که حرفِ تهیونگ رو قطع کرده باشه، با بغض گفت: «تو… تو منو دوست نداری، نه؟»
اشک از چشمهاش شروع به ریختن کرد. «اگه دوست داشتی… اگه واقعاً میخواستی مالِ خودت باشم… چرا اینجوری میکنی؟ چرا نمیذاری…؟»
صدایِ هقهقش بلند شد. «هق… هق… آخه اگه تا منو دوست نداری چطوری میخوای مالِ تو باشم؟ هق…»
تهیونگ، با دیدنِ اشکهایِ ا.ت، دلش فرو ریخت. میخواست بغلش کنه،
- ۳۷۷
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط