chapter 2
chapter 2
p33
ا.ت، با صورتِ خیس از اشک، تویِ آغوشِ تهیونگ فرو رفته بود. هقهقش، صدایِ شکستهیِ قلبِ کوچکش بود. تهیونگ، با تمامِ وجودش، سعی میکرد آرومش کنه. گونهاش رو نوازش میکرد، آروم تویِ گوشش زمزمه میکرد:
تهیونگ: «عزیزم… نفسِ من… آروم باش… من عاشقتم… همهیِ زندگیم تویی.»
اما ا.ت، انگار که حرفهایِ تهیونگ رو نمیشنید. تویِ دنیایِ خودش، یه حسِ عمیقِ طرد شدن رو تجربه میکرد.
تهیونگ، که دید بغل کردنِ ساده جواب نمیده، یه نفسِ عمیق کشید. یادِ اون لحظهیِ اولی افتاد که ا.ت رو تویِ آغوشش گرفته بود، اون حسِ امنیتی که بهش داده بود. یه ایدهیِ جدید، یه راهِ تازه برایِ آروم کردنِ ا.ت به ذهنش رسید.
آروم، ا.ت رو تویِ آغوشش کمی جابجا کرد. بدنِ ورزیدهاش رو طوری تنظیم کرد که ا.ت، درست مثلِ یه نوزادِ کوچولو، تویِ گودیِ کمرش قرار بگیره. سرِ ا.ت، رویِ سینهیِ تهیونگ، درست کنارِ قلبِ تپندهاش قرار گرفت. یه دستش رو دورِ کمرِ ا.ت حلقه کرد و با دستِ دیگه، آروم سر و گردنِ ا.ت رو نوازش میکرد.
تهیونگ: «ببین… عزیزم…»
صداش مثلِ لالایی، نرم و آروم بود.
تهیونگ: «مثلِ وقتی که یه نوزادِ کوچولو بغل میکنیم. آروم و مطمئن. میبینی؟»
با این حرف، کمی بدنش رو تکون داد، یه حرکتِ گهوارهایِ آروم
تهیونگ: . «اینجوری… هم تو امنی… هم من میتونم حس کنم که کنارتم. میتونم بهت اطمینان بدم که هیچی نمیتونه بهت آسیب بزنه.»
اشاره کرد به قرصی که خورده بود. تهیونگ: «اون قرص… فقط برایِ این بود که اون هیجانِ غیرقابلِ کنترل، آروم بشه. برایِ این بود که من بتونم فکر کنم. بتونم بهترین کار رو برات انجام بدم.»
گونهیِ خیسِ ا.ت رو بوسید.
تهیونگ: «من… من فقط نمیخواستم که یه تجربه… یا یه حسِ لحظهای، باعث بشه که تو ناراحت بشی. نمیخواستم که بعدش، پشیمون بشی. عشقِ من، عشقِ تو، خیلی باارزشه. نمیتونم ریسک کنم که خدایِ نکرده… اتفاقی بیفته که به ضررت باشه.»
دوباره آروم تکونش داد.
تهیونگ: «الان… فقط اینجوری آروم باش. بذار حس کنی که چقدر دوستت دارم. .»
تهیونگ: «تو… مالِ منی. همیشه. اینو هیچ وقت فراموش نکن.»
زمزمه کرد.
تهیونگ: «من فقط… میخوام مطمئن باشم که تو، همیشه خوب باشی. همیشه خوشحال باشی. این فقط یه جور… احتیاط بود. یه جور مراقبت هوم؟»
تهیونگ: «قربونِ اون چشمایِ اشکیِ قشنگت برم من…»
با صدایِ خمار، گونهاش رو بوسید
تهیونگ: . «نبینم دیگه اینجوری گریه کنی. تو بغلِ من، فقط باید آرامش باشه.»
آروم، خیلی آروم، شروع کرد به خوندنِ یه لالاییِ قدیمی. صداش، بم و گرم، تویِ سکوتِ اتاق پیچید و کمکم، لرزشِ بدنِ ا.ت کمتر شد. نفسهاش آرومتر شد. انگار که بالاخره، تویِ آغوشِ امنِ تهیونگ، تونسته بود آرامشِ گمشدهاش رو پیدا کنه.
این تیکه ی لالایی پیشنهاد یکی از سیسیام بود
p33
ا.ت، با صورتِ خیس از اشک، تویِ آغوشِ تهیونگ فرو رفته بود. هقهقش، صدایِ شکستهیِ قلبِ کوچکش بود. تهیونگ، با تمامِ وجودش، سعی میکرد آرومش کنه. گونهاش رو نوازش میکرد، آروم تویِ گوشش زمزمه میکرد:
تهیونگ: «عزیزم… نفسِ من… آروم باش… من عاشقتم… همهیِ زندگیم تویی.»
اما ا.ت، انگار که حرفهایِ تهیونگ رو نمیشنید. تویِ دنیایِ خودش، یه حسِ عمیقِ طرد شدن رو تجربه میکرد.
تهیونگ، که دید بغل کردنِ ساده جواب نمیده، یه نفسِ عمیق کشید. یادِ اون لحظهیِ اولی افتاد که ا.ت رو تویِ آغوشش گرفته بود، اون حسِ امنیتی که بهش داده بود. یه ایدهیِ جدید، یه راهِ تازه برایِ آروم کردنِ ا.ت به ذهنش رسید.
آروم، ا.ت رو تویِ آغوشش کمی جابجا کرد. بدنِ ورزیدهاش رو طوری تنظیم کرد که ا.ت، درست مثلِ یه نوزادِ کوچولو، تویِ گودیِ کمرش قرار بگیره. سرِ ا.ت، رویِ سینهیِ تهیونگ، درست کنارِ قلبِ تپندهاش قرار گرفت. یه دستش رو دورِ کمرِ ا.ت حلقه کرد و با دستِ دیگه، آروم سر و گردنِ ا.ت رو نوازش میکرد.
تهیونگ: «ببین… عزیزم…»
صداش مثلِ لالایی، نرم و آروم بود.
تهیونگ: «مثلِ وقتی که یه نوزادِ کوچولو بغل میکنیم. آروم و مطمئن. میبینی؟»
با این حرف، کمی بدنش رو تکون داد، یه حرکتِ گهوارهایِ آروم
تهیونگ: . «اینجوری… هم تو امنی… هم من میتونم حس کنم که کنارتم. میتونم بهت اطمینان بدم که هیچی نمیتونه بهت آسیب بزنه.»
اشاره کرد به قرصی که خورده بود. تهیونگ: «اون قرص… فقط برایِ این بود که اون هیجانِ غیرقابلِ کنترل، آروم بشه. برایِ این بود که من بتونم فکر کنم. بتونم بهترین کار رو برات انجام بدم.»
گونهیِ خیسِ ا.ت رو بوسید.
تهیونگ: «من… من فقط نمیخواستم که یه تجربه… یا یه حسِ لحظهای، باعث بشه که تو ناراحت بشی. نمیخواستم که بعدش، پشیمون بشی. عشقِ من، عشقِ تو، خیلی باارزشه. نمیتونم ریسک کنم که خدایِ نکرده… اتفاقی بیفته که به ضررت باشه.»
دوباره آروم تکونش داد.
تهیونگ: «الان… فقط اینجوری آروم باش. بذار حس کنی که چقدر دوستت دارم. .»
تهیونگ: «تو… مالِ منی. همیشه. اینو هیچ وقت فراموش نکن.»
زمزمه کرد.
تهیونگ: «من فقط… میخوام مطمئن باشم که تو، همیشه خوب باشی. همیشه خوشحال باشی. این فقط یه جور… احتیاط بود. یه جور مراقبت هوم؟»
تهیونگ: «قربونِ اون چشمایِ اشکیِ قشنگت برم من…»
با صدایِ خمار، گونهاش رو بوسید
تهیونگ: . «نبینم دیگه اینجوری گریه کنی. تو بغلِ من، فقط باید آرامش باشه.»
آروم، خیلی آروم، شروع کرد به خوندنِ یه لالاییِ قدیمی. صداش، بم و گرم، تویِ سکوتِ اتاق پیچید و کمکم، لرزشِ بدنِ ا.ت کمتر شد. نفسهاش آرومتر شد. انگار که بالاخره، تویِ آغوشِ امنِ تهیونگ، تونسته بود آرامشِ گمشدهاش رو پیدا کنه.
این تیکه ی لالایی پیشنهاد یکی از سیسیام بود
- ۴۱۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط