{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۵


دیانا: صبح باشدم با ستایش و حلما صبحانه خوردیم و آماده شدیم رفتیم کافه رو باز کردیم بعد چند دقیقه مشتری ها اومدن

ارسلان: رفتم کافه سلام

دیانا: سلام بفرمایید

ارسلان: پول کافه های دیروز رو میخواستم پرداخت کنم

دیانا: سرم و بالا گرفتم لبخندی زدم سلام بهترین

ارسلان: بله مرسی کارتو دادم رمز و گفتم میشه یه قهوه هم برام بزنید

دیانا: بله بفرمایید

ارسلان: نشستم سر میز داشتم اینور و اون ور نگاه میکردم

دیانا: ولی با اون قهوه هایی که دیروز خوردید بهتون توصیه نمیکنم قهوه بخورید
دیدگاه ها (۳)

رمان بغلی من پارت ۶ارسلان: لبخندی به حرفش زدم و گفتم اول صبح...

رمان بغلی من پارت ۷حلما: خدایی دیانا: عجب بابا من سروسری با ...

رمان بغلی من پارت ۴ارسلان: رفتم تو تخت خوابیدم منتظر کابوس ب...

پروفایل جدیدمون گمم نکنید قشنگا😍قشنگه🥹🤔کپی ممنوع

قسمت اول

Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ𝐏𝐚𝐫𝐭 ④صبح :با صدای الارم گوشیم از خواب ناز بیدار شد...

در این داستان از کلماتی که ستید خانواده ی شما دوست ندارند با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط