{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خداوندا

خداوندا
در نقاشی زندگیم
تو خورشید هستی
همه جا بی تو تاریک وسرد است
ومن دانه ای کم ارزشم
که گاه با بارانی از جانب تو جوانه می زند وگاه از بی توجهی خود به بارانها می خواهد بپوسد و خاک شود ایا روزی درخت خواهم شد؟
دیدگاه ها (۵)

ﺑﺸﻨﻴﺪﻩ​ﺍﻡ ﮐﻪ ﻋﺰﻡ ﺳﻔﺮ ﻣﻰ​ﮐﻨﻰ ﻣﮑﻦ ﻣﻬﺮ ﺣﺮﻳﻒ ﻭ ﻳﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻣﻰ​ﮐﻨﻰ ﻣﮑ...

ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻲ ﮐﺴﻲ ﻫﺎﻱ ﺷﺒﺎﻧﻪﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﻣﺮﺩ ﺗﻨﻬﺎﻣﻲ ﭼﮑﺪ ...

ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻧﮕﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍﻣﺎ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻧﮕﻔﺘ...

چه عذابی است به چشمان تو محدود شدنو به تاریکی پیراهن شب پود ...

واهم که این قلب آزرده را با دستان خویش به مغاک فراموشی سپارم...

قصه هشتم: میثم تمارکسی که حتی با زبان بریده، حقیقت را فریاد ...

پله‌های فلزی پشت‌بام زیر پایشان ناله می‌کردند، اما صدای خنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط