{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخشـــــــــیدمت...!

بخشـــــــــیدمت...!
همـان روزی که تـنهایم گـذاشتی،
همـان روزی که فهمــیدم
دیـگر خســـــته ای...
همان لحظه ای که گفتی
می خــواهی بـروی،
بخشــــــــــــــیدمت...!
امـا
"دلــم" را هـرگز نمـی بخشـم...
که اینـگونه به کسـی وابسـته شـد
که هیچــگاه دوسـتش نـداشت..
دیدگاه ها (۱)

آی مـــــردمانفریــاد نـزنید روز عـشق را بر سـر آن کـس که زخ...

تمااااام زِندگیــــــَم قُـــــــربانــــــی عَشقـــــــــــ...

ﺩﻟـﻢ ﺗﻨﮓ ﺷـﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ. . . اﻣﺎﻧﻤﯽﺷـﻮﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾـﻢ ...

عشق؛ اتفاق نیستکه با آمدن و رفتن ها از چشم بی افتدعشق؛ تویی ...

پلنگ سنگی دروازه‌های بستۀ شهرممگو آزاد خواهی شد که من زندانی...

اسم رمان: سایه ای که پدرم بودمعرفی: همه می‌گفتند او مردی سرد...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت پـانـزدهـم بیسـت ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط