عشق و نفرت

عشق و نفرت
پارت اول
عصر یه روز تابستونی بود امروز این سوک زودتر از همیشه کارش تموم شده بود و رئیسش اجازه داد که اون روز زود تر بره خونه اون تو یه رستوران به صورت پاره وقت کار می‌کرد
این سوک: اَه یه روز خسته کننده ی دیگه تموم شد حالا باید برگردم به اون جهنم معلوم نیست بابا امروز کجا و سر چی داره قمار میکنه فقط امیدوارم خودش رفته باشه کسی رو نیاورده باشه تو خونه تو همین فکرا بودم که رسیدم خونه . جلوی در ۲ تا ماشین مشکی مدل بالا و خفن پارک شده بود چند تا مرد هیکلی هم نشسته بودن داخل ماشین ۲ تاشون هم وایساده بودن دم در بیشتر شبیه غول بودن تا آدم! فکر کنم بادیگاردی چیزی بودن
وای نه بابا اره تو خونه قمار میکنه اَه ، به هرحال باید این کاراشو تحمل کنم وگرنه نمیزاره بعد از کنکور برم دانشگاه
دیدگاه ها (۵)

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

🍷🌹……………………پارت۵……………………🌹🍷#معشوقه_آلفا……ویو جیمین…………کوله پشت...

پارت 1 ★(رمان ازدواج اجباری با هوانگ )★ویو ات: یک روز دیگه ب...

سناریو مایکی پارت۳

My dadyپارت⑦ که یهو یادم اومد بابا امشب قراره بره بار برای ق...

پارت دوم مرد ناشناس: اوووف لعنتی اون پسره دید همه چیز دید ال...

مومو بقیه میرن بالا پشت بوم و میزوکی رو میزارن یه گوشه هیراگ...

عشق بی پیان

رمان عشق ممنوع

زندگی زیباست...امروز با معلم تفکر مون تو کلاس دعوا کردیم🤓 زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط