{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P54
نگاهش کردم و آمدم چیزی بگم که بی حوصله لباشو رو لبامو گذاشتم و آنقدر مک زد و خورد که مزه خون را حس کردم و آروم جدا شد و خون روی لبم را با بند انگشتش پاک کرد و گفت: اگه نمی‌خوای مجبورت نمیکنم اما مطمئنم یچیزی که مربوط به پدرمه داره خیلی زیاد اذیتت می‌کنه...آخر جملش که به پدرش خطم شد صدایش خشن بود
نگاهش کردم و گفتم: نه چیزی نشده فقط...فقط دارم به این فکر میکنم دوباره برم سرکار و اینا، ذهنم درگیره!
یونگی کمی با دریای چشاش منو غرق کرد که بعد آروم موهامو پشت گوشم داد و گفت: چی بهت گفته؟
همین جمله برای دخترک کافی بود تا بزنه زیر گریه چون حس بدی داشت
ا.ت ویو
با گفتن این حرفش اشکام در آومد و زیر پتو رفتم و آروم اشک ریختم که از تخت پایین رفت و منم آروم رو تخت نشستم و با چشمای اشکیم نگاهش کردم ،....آنقدر عصبانی بود که کمی ترسیدم !ایستاد نگاهم کرد که انگار با دیدن اشکام دیونه شد و لیوان روی میز را محکم توی دیوار پرت کرد که صدای بدی داد و شکست ،دخترک با صدا کمی لرزیدم و با چشمای درست شده به همسرش نگاه کرد ،...یونگی آروم دستشو تو موهاش برد و با دیدن ترس ا.ت آروم نفسی کشید بی توجه به شیشه های روی زمین سمت تخت رفت و آروم نزدیکش شد و آروم گفت« ببخشید !هرچی گفته ببخشید ...گریه نکن » آروم رو تخت نشست و دخترک را تو آغوشش کشید گذاشت خودشو خالی کنه ....
....
آروم پتو رو روی دخترک کشید و با برداشتن کتش از روی تخت و اسلحه از روی میز از خونه بیرون زد به ساعت نگاهی کرد که ۸ صبح بود و احتمالا الان پدرش بیدار بود...داشت می‌رفت که همه چیز رو مشخص کنه و این داستان و تموم کنه
دیدگاه ها (۳)

نمکای من! چهار پارت آپلود کردم!برید بخونید تا پارتای بعد :)

P53تو ماشین بودیم و یونگی پریشان داشت رانندگی میکردبچه کمی د...

"سرنوشت "p,53...بعد از این که کلی باهم گپ زدن و شام خوردن جو...

My DestinyPart: 5تهیونگ رفت پیش چان هی.توی ماشین منتظر چان ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط