P
P55
یونگی ویو
منتظر نشسته بودم تا پدرم بهم اجازه بده برم اتاقش بالاخره صداش اومد که رفتم و آروم وارد شدم که نگاهم کرد و اشاره کرد که بشینم و گفت« دلت هوای منو کرده چیشدع؟»
یونگی« باید صحبت کنیم»
پ.یونگی« میشنوم!»
یونگی« میرم سر اصل مطلب ،این مسخره بازیا و تموم کن چی به ا.ت گفتی؟»
پدرش پوزخندی زد و قلپی از قهوه اش نوشید و زیر لب زمزمه کرد« ای هرزه»
یونگی شنید و چشمی روی هم فشار داد و حرصی و عصبی لب زد « پدر! اون همسرمه!»
پ.یونگی« آره فقط رو برگه!من میدونم پسرم از اون دختره لوس خوشش نمیاد تازه بین خودمون بمونه نه بدن داره نه قیافه!بین پسرم خودم برات برنامه چیدم بزار بچه یکم بزرگ بشه این دختر و میندازیم تو قبر بعد تو با دختر دو........حرفش با صدای کوبیده شدن دستای یونگی روی میز قطع شد.
یونگی« دیگه جرات نکن درمورد زنم اینجوری حرف بزنی! »
پ.یونگی اخمی کرد و گفت « نکنه عاشقش شدی؟»
یونگی قاطع تو چشای پدرش نگاه کرد و گفت« آره عاشق خوش اندام ترین و زیبا ترین زن شدم !»
پدر یونگی کمی نگاهش کرد و آمد چیزی بگه که یونگی گفت« نیومدم حرف بشنوم اومدم حرف بزنم حرفم هم اینه که دیگه با ما کاری نداشته باش دست از سر خوانوادم بردار طرف تو منم !»
پدر یونگی نگاهش کرد و گفت « فقط کافیه ببینم این دختره باعث گند خوردن تو باند میشه!همون لحظه است که دیگه هیچی برام مهم نیست یونگی!حالا برو!» یونگی سری تکون دادم و از خانه زد بیرون و سمت عمارت حرکت کرد
یونگی ویو
منتظر نشسته بودم تا پدرم بهم اجازه بده برم اتاقش بالاخره صداش اومد که رفتم و آروم وارد شدم که نگاهم کرد و اشاره کرد که بشینم و گفت« دلت هوای منو کرده چیشدع؟»
یونگی« باید صحبت کنیم»
پ.یونگی« میشنوم!»
یونگی« میرم سر اصل مطلب ،این مسخره بازیا و تموم کن چی به ا.ت گفتی؟»
پدرش پوزخندی زد و قلپی از قهوه اش نوشید و زیر لب زمزمه کرد« ای هرزه»
یونگی شنید و چشمی روی هم فشار داد و حرصی و عصبی لب زد « پدر! اون همسرمه!»
پ.یونگی« آره فقط رو برگه!من میدونم پسرم از اون دختره لوس خوشش نمیاد تازه بین خودمون بمونه نه بدن داره نه قیافه!بین پسرم خودم برات برنامه چیدم بزار بچه یکم بزرگ بشه این دختر و میندازیم تو قبر بعد تو با دختر دو........حرفش با صدای کوبیده شدن دستای یونگی روی میز قطع شد.
یونگی« دیگه جرات نکن درمورد زنم اینجوری حرف بزنی! »
پ.یونگی اخمی کرد و گفت « نکنه عاشقش شدی؟»
یونگی قاطع تو چشای پدرش نگاه کرد و گفت« آره عاشق خوش اندام ترین و زیبا ترین زن شدم !»
پدر یونگی کمی نگاهش کرد و آمد چیزی بگه که یونگی گفت« نیومدم حرف بشنوم اومدم حرف بزنم حرفم هم اینه که دیگه با ما کاری نداشته باش دست از سر خوانوادم بردار طرف تو منم !»
پدر یونگی نگاهش کرد و گفت « فقط کافیه ببینم این دختره باعث گند خوردن تو باند میشه!همون لحظه است که دیگه هیچی برام مهم نیست یونگی!حالا برو!» یونگی سری تکون دادم و از خانه زد بیرون و سمت عمارت حرکت کرد
- ۱۵۶
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط