{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت پادشاهی صبح زود برای شکار بیرون رفت. مردی زشت براب

#حکایت پادشاهی صبح زود برای شکار بیرون رفت. مردی زشت برابر او ظاهر شد، آن را به فال بد گرفت و
دستور داد تا او را حسابی بزنند. اتفاقاً شکار خوبی داشت و حیوانات زیادی شکار کرد و خوشحال
بازگشت. یادش آمد که آن مرد فقیر را بدون دلیل اذیت کرده است به همین خاطر تصمیم گرفت
او را صدا کند و از او عذرخواهی کند. دستور داد او را حاضر کنند، وقتی آمد، پادشاه از او عذر خواست
و خلعتی همراه با هزار درهم به او داد. مرد گفت: ای پادشاه من خلعت و انعام نمیخواهم اما اجازه
بده یک سخن بگویم، گفت:
بگو. گفت صبح اولین کسی را که تو دیدی من بودم و اولین کسی را که
من دیدم تو بودی، امروز تو همه به شادی و طرب گذشت و روز من به رنج و سختی،
خودت انصاف
بده، بین ما دو تا کدام شومتر هستیم
دیدگاه ها (۱)

#داستان_کوتاه مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.ناگهان صدا...

#داستان_کوتاه مادر دختری، چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را ...

#حکایت نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در ر...

کلا ادبیاتو برد زیر سوال 😑😝#طنز

پارت ۱۶ احتمالا قلب ساسکه حالا احساس سبکی میکرد.بعد از اینکه...

پارت ۱۸یک لحظه قلب ناروتو نزدیک بود بایستد، نفسش توی سینه اش...

پارت ۷ناروتو و ساسکه توی حال و هوای خودشان بودند، توی لذت ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط