کشیدی حسرت و هر آه بر تنهایی ات افزود

کشیدی حسرت و هر آه بر تنهایی ات افزود
زمانه ناگهانی، گاه بر تنهایی ات افزود...

دلت یک آن برای یک نفر لرزیده بود آری...
همان یک لحظه ی کوتاه بر تنهایی ات افزود

دل بیتاب من!، ای ذات غمگین!، بارها دیدم
چگونه حسرت و اکراه بر تنهایی ات افزود

تو یوسف بودی و خورشید از چشم تو روشن بود
فقط تاریکی در چاه بر تنهایی ات افزود

کدامین صبح کم کرد از غمت، آیا کدامین روز...؟
کدامین شب، کدامین ماه، بر تنهایی ات افزود

درختی خسته بودی در مسیر گرمسیر سال
که هر کس سر رسید از راه بر تنهایی ات افزود

تو قصر باشکوه عشق بودی، ساکت و متروک
حضور ناگهان شاه بر تنهایی ات افزود

کسی محزون و تنها بود در آنسوی آیینه
نگاهش کردی و آنگاه بر تنهایی ات افزود...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

ﮔﻔﺘﻢ ﻓﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﺖ قَدری ﺭﻃﺐ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟ﮔﻔﺘﺎ مگر ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑـﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻧﺪﺍ...

همچو نی می نالم از سودای دلآتشی در سینه دارم جای دلمن که با ...

در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوشدنیا نه به جمشید وفا کرد، ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط