{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۴
_لیاقت تو یه دختر پاك و خوبه، نه یکی مثل من.
سردرگم گفت: چی میگی واسه خودت؟ من بخاطر
پاکیت عاشقت شدم.
تلخ خندیدم.
-من اگه پاك بودم که نمیرفتم صیغهی یکی که
تازه باهاش آشنا شده بودم بشم.
قطرهاي اشک روي گونم چکید که نگاهش پر از
اشک شد.
مچمو گرفت و به سمتی کشوندم که با بغض گفتم:
ولم کن بذار برم بمیرم ایمان.
مچمو محکمتر گرفت و چیزي نگفت.
لبمو به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه.
پشت یه دیوار وایساد و به سمتم چرخید.
-چی شده؟ مهرداد کاري کرده؟ اصلا دیشب بعد از
مهمونی چی شد؟
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم: دست از سرم
بردار ایمان، من نمیتونم زنت بشم.
با مچش سرمو بالا آورد.
_فکر میکنی نمیفهمم یه چیزي شده؟ چهرهت مثل همیشه نیست، دیگه اون شیطونی توي
چشمهات نیست.
بغضم شکست که سریع سرمو پایین انداختم و
لبهامو روي هم فشار دادم.
-نباید به مهرداد اعتماد میکردم.
بازوهامو گرفت و یه بار تکونم داد.
با ترس و نگرانی گفت: د درست حرف بزن، چی
شده؟
دستهاشو پس زدم و اشکهامو پاك کردم.
-دیگه سراغ منو نگیر، من به دردت نمیخورم.
اینو گفتم و با بغض دویدم که داد زد: مطهره؟
کولمو روي دوشم انداختم و با بغضی که هر لحظه
نزدیک بود بشکنه به سمت در خروجی دویدم.
لعنت بهت مهرداد که زندگیمو نابود کردي.
از دانشگاه بیرون اومدم و تو پیادهرو با سرعت عادي
قدم برداشتم.
سعی کردم اشکهامو پس بزنم.
یادآوري دیشب چهار ستون بدنمو میلرزونه.
وقتی میخواست کار رو تموم کنه بازم با گریه کلی
التماسش کردم اما اون تنها با خشونت کارشو ادامه
داد و توي گوشم فقط یه چیز رو گفت و اونم اینه که
"تو باید مال من بشی."
با صداي بوق ماشینی به خیال اینکه مزاحمه اخمی روي پیشونیم نشوندم و قدمهامو تندتر کردم.
چندبار دیگه هم بوق زد که بهش محل ندادم.
-مطهره؟
با صداي ایمان وایسادم.
از ماشین پیاده شد.
-سوار شو باهم حرف بزنیم.
با صداي گرفتهاي گفتم: من حرفی ندارم.
-اما من دارم.
با التماس گفت: خواهش میکنم سوار شو.
نگاهی به اطراف انداختم و بعد با تردید به سمتش
رفتم.
باهم توي ماشین نشستیم و بعد به راه افتاد.
سرمو پایین انداختم و ناخونهامو به بازي گرفتم.
-میریم یه جاي خلوت صحبت میکنیم.
از ترس لرزیدم.
سریع سرمو بالا آوردم و گفتم: نه نه خلوت نه.
اخم کم رنگی کرد.
-چرا نه؟ بهتره که!
-نه من نمیخوام، نرو جاي خلوت.
نگاه دقیقی بهم انداخت.
_چرا؟
درحالی که ضربان قلبم تند شده بود گفتم: تو
جاهاي خلوت اتفاقاي خوبی نمیوفته، میترسم ازش.
ابروهاش بالا پریدند.
_بهم اعتماد نداري؟!
کمی خیره نگاهش کردم و درآخر رك و با دلی پر
گفتم: دیگه به هیچ کسی اعتماد ندارم.
-تو یه چیزیت شده، اما میفهمم.
نگاهمو ازش گرفتم و سرمو پایین انداختم...
رو به روي دریاچه وایسادیم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۵چشمهامو بستم تا نسیمو بهتر حس کنم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۶آب دهنمو با استرس قورت دادم و سرم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۳یعنی اینقدر بهم بی اعتماد بود که ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۲در رو باز کردم و پیاده شدم.بدون خ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۰با خنده بلندي سرشو توي گردن...

آدم های درست زمان اشتباه...ویوی ا/تنشسته بودم تو اتاقم حوصلم...

همسایه_زورگوو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط