{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۶
آب دهنمو با استرس قورت دادم و سرمو بالا و پایین
کردم.
-این دفعه دیگه میکشمش مطهره، خونشو می
ریزم.
قلبم وایساد.
با قدمهاي تند ازم دور شد که با ترس دویدم و
سریع جلوش پریدم.
-زده به سرت؟! چیکار میخواي بکنی؟
با فکی قفل شده گفت: فقط بشین و ببین.
خواست بره که بازم جلوش وایسادم.
با التماس گفتم: نه، توروخدا کار به کارش نداشته
باش.
یه دفعه داد زد: بازم داري ازش طرفداري میکنی؟
با تته پته گفتم: نه من فقط..
بازومو گرفت و به سمت خودش کشیدم که از ترس
هینی کشیدم.
تو صورتم لب زد: فکر کرده اینطوري میتونه تو رو
ازم بگیره؟ اما کور خونده؛ چند روز دیگه یهو می
بینه که همه جا پخش شده مدلینگ مهرداد رادمنش
دست به کار شرم آوري زده.
نفسم بند اومد.
این دفعه یقهشو گرفتم و با ترس گفتم: نه نه ایمان،
نکن اینکار رو، بخاطر من، لطفا.
رگ شقیقه و گردنش متورم شده بود.
مچهامو گرفت.
-باید تقاص پس بده.
از ترس بغض کردم.
هر چی باشه نمیخواستم آبروي مهرداد بره.
هر چی باشه هنوزم این دل صابمردم دوسش داره و
فقط به خاطر فرمان عقلمه که ازش دوري میکنم.
-ایمان، جون من بهش کاري نداشته باش، اینجور
بدتر میشه، شاید آبروي منم بره.
چشمهاشو بستو دندونهاشو روي هم فشار داد.
_لطفا.
با همون چشمهاي بسته گفت: فردا میام
خواستگاریت، جواب مثبت میدي که براي همیشه شرش از زندگیت کم بشه.
دلم هري ریخت.
چشمهاشو باز کرد.
-یه کم فکر کن، دیگه میتونی بهش اعتماد کنی؟
به کسی که قولشو شکسته؟
دستم از یقهش شل شد.
-فکر کن ببین میتونی به عنوان مرد زندگی
انتخابش کنی؟
دو طرف صورتمو گرفت و تلخ گفت: میدونم دوسش
داري اما بهتره به عقلت گوش بدي، با عقلت قدم
بردار، بهت قول میدم پشیمون نمیشی، باهام ازدواج کن، میدونم اولش سخته و به فکر مهردادي اما کم
کم بیاراده یه سمت شوهرت کشیده میشی... بذار
مهرداد بخاطر کارش تقاص پس بده، بذار این از
خودراضی بودنش بشکنه، اون فکر میکنه حالا که
پولداره میتونه همه چیو تصاحب کنه، خدامیدونه
تا حالا با چند نفر خوابیده تا درمانش کنند ولی
نشده و اومده سراغ تو، تو پاکی و لیاقتت یه نفر
پاکه، نمیگم من خیلی پاکم اما حداقل تا حالا با هیچ
دختري نخوابیدم.
چشمهامو بستم.
حرفهاش درد داشتند اما درست بودند.
اگه باهاش ازدواج کنم مهرداد چی میشه؟
پوزخند تلخ محوي زدم.
حتما میره دنبال یکی دیگه.
اصلا من چرا دارم بهش اهمیت میدم؟ مگه اون
دیشب یه التماسهام اهمیت داد؟
چشمهامو باز کردم.
-تا فردا فکر کن، توي خواستگاري وقتی میریم
توي اتاق جوابتو بهم بگو.
*************
از عصر تا حالا جام توي بالکنه.
مهرداد سه بار بهم زنگ زده اما جوابشو ندادم.
اونقدر فکر کردم که انگار مغزم میخواد بترکه.
سخت بین حرف قلب و عقلم گیرم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۷از طرفی فکر میکنم با این ازدواج ت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۸لبخندش کم رنگتر شد.-همه اون پایین...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۵چشمهامو بستم تا نسیمو بهتر حس کنم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۴_لیاقت تو یه دختر پاك و خوبه، نه ...

اسمه:خدا منو لعنت کنه اگر عاشق تو بشم کوچاری زود باش بزن به ...

رییس مافیایی من⛓🖤❤️‍🔥#پارت۸اون کاغذی بود که باعث میشد من دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط