{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها ۸ یا ۹ دقیقه دیگه امتحان دارم ولی خب...

بچه ها ۸ یا ۹ دقیقه دیگه امتحان دارم ولی خب...

ایزومی هنوز روی مبل دراز کشیده بود. گربه نارنجی مثل یک توپ پشمی روی سینه‌اش جمع شده بود.

آلبرت رفته بود اتاقش. لوئیس هم در سکوت همیشگی، پشت میز کتابخانه نشسته بود و چاقوهایش را تمیز می‌کرد.

ویلیام اما هنوز کنار پنجره ایستاده بود. پرده را کن زده بود و به خیابان خلوت خیره بود. انگار هنوز داشت فکر می‌کرد.

ایزومی ناگهان غلت زد. گربه با بی‌حوصلگی میو کرد.

«البته...» صدایش گرفت. بعد بلندتر: «البته خیلی دلم می‌خواد اون صورت ازخودراضی که می‌گه ‹من همچیو می‌دونم› رو با خاک یکی کنم.»

ویلیام بدون اینکه برگردد، گفت: «صورت ازخودراضی؟»

«همون کارآگاهه. شرلوک.» ایزومی دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. «حالا که فکر می‌کنم... اون نگاهش. اونطوری که چند ثانیه نگاهم کرد و بعد قضاوت کرد. انگار داره می‌گه ‹آهان، تو رو خوندم. تموم شد. برو پی کارت.›»

صدایش را عوض کرد تا تقلید کند: «خانم با لباس شرابی با جواهرات قرضی و گربه نارنجی و خواهر دو مرد مرموز...» ( 😂😂)

دستش را هوا تکان داد. «پسره ی...»

مکث کرد.

«اه.» صورتش را با دو دست پوشاند. «چرا اصلاً دارم بهش فکر می‌کنم؟»

لوئیس بدون اینکه از چاقوهایش نگاه بردارد، خشک گفت: «چون دوستش داری.» (لوئیس فهمید تو هنوز قبول نکردی)

دستهای ایزومی از روی صورتش پایین آمد. نگاهش را به لوئیس دوخت.

«چی؟»

لوئیس چاقوی سوم را برداشت. پارچه را روی تیغه کشید. «گفتی ازش متنفری. ولی اسمش را هر دو دقیقه یک بار میاری وسط.»

«به خاطر اینه که خطرناکه!»

«ویلیام هم خطرناکه.» (اون برادرشه اخه) لوئیس نگاه نکرد. «بهش فکر نمی‌کنی.»

ایزومی دهانش را باز کرد. بست. باز کرد.

«...داری مسخره‌ام می‌کنی؟»

لوئیس اینبار نگاه کرد. چشمان قرمز و بی‌احساسش اما ته‌شان چیزی شبیه خنده بود.

«نه. فقط دارم می‌گم چی می‌بینم.»

ایزومی برگشت به سمت ویلیام. «ویلیام! به این بچه بگو حرف مزخرف نزنه.»

ویلیام بالاخره از پنجره برگشت. دستها را روی سینه قلاب کرده بود. نگاه آرام و موقرش به ایزومی بود.

«لوئیس حرف مزخرف نمی‌زنه.»

«چی؟ تو هم؟!»

ویلیام لبخند کوتاهی زد. «تو خودت گفتی شاید من و شرلوک از هم خوشمون بیاد. چرا ناراحتی که کسی همین را درباره تو بگه؟» (کارما 😂🤣)

ایزومی از جا پرید. گربه از روی سینه‌اش افتاد پایین و با ناراحتی بهش خش خش کرد.

«فرق داره! تو و اون... خب... به هم میاین...از نظر فکری. از نظر استراتژیک. اما من...» نفس عمیق کشید. «من فقط دو بار دیدمش. یک بار توی خیابون، یک بار امشب. همین.»

ویلیام ابرویش را بالا انداخت. «همون دو بار کافی بود که یک کارآگاه نابغه تشخیص بده تو گربه نارنجی داری و جواهراتت قرضی است.»

«...این یعنی چی؟»

«یعنی تو هم به فکر اون هستی. شاید بیشتر از چیزی که خودت می‌دونی.» ویلیام برگشت به سمت پنجره. «و این خوب نیست. برای کار ما.»

ایزومی ایستاد. دستهایش را روی کمر گذاشت.

صدایش دیگر شوخ نبود.

«ویلیام. من گربه‌ام را بیشتر از هر آدمی در این شهر دوست دارم. به حرف لوئیس توجه نکن. من به هیچ کارآگاه خودپسندی فکر نمی‌کنم.»

لوئیس زیرلب گفت: «الان داری بهش فکر می‌کنی.»

ایزومی بالش را برداشت و پرت کرد به سمت لوئیس.

لوئیس بدون اینکه نگاه کند، با دست بالشت رو گرفت


لوئیس: «...»


و با خودش فکر کرد: «شرلوک هولمز... کاش هیچوقت دوباره نبینمت.»

چند ثانیه بعد، در دلش اضافه کرد: «...اما اگه ببینم، این بار خودم قیافت را می‌گذارم روی زمین.»

و بعد: «...صورت ازخودراضیش را. نه... صورت قشنگش را. نه... آه لعنت.»

گربه نارنجی بهش نگاه کرد، انگار می‌خواست بگوید: «داری بهش فکر می‌کنی، نه؟»

ایزومی گربه را از روی زمین برداشت و به صورتش گفت: «تو هم دیگه. ساکت.»

گربه فقط خرخر کرد.

---
دیدگاه ها (۰)

خیلی بنظر کیوته ولی نیست

بچه ها تازه شروع کردم به دیدن انیمه خاطرات وانیتاس خیلی قشنگ...

بچه ها ببخشید فعالیت نمیکنم بخاطر امتحاناست یکم صبر کنین امی...

بچه هایی که انیمه سگ های ولگرد با نگو رو دوست دارین این پیج ...

قلب های شکسته پارت ۶با همان لبخند، دستش را از دست کراسبی بیر...

قسمت 2 قلب شکسته لندن - هفت سال پیش (هشت سال پس از جدایی)ویل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط