قلب های شکسته پارت ۶
قلب های شکسته پارت ۶
با همان لبخند، دستش را از دست کراسبی بیرون کشید و محکم به شانه مرد چاق زد – انگار که دارد تعادلش را حفظ میکند. اما همزمان، با کفش پاشنهبلندش، ردای کراسبی را طوری زیر پا گذاشت که مرد لیز خورد و به عقب افتاد.
صدای افتادن یک تن سنگین در راهرو پیچید.
همه برگشتند. چند خدمتکار دویدند. آلبرت از دور سرش را برگرداند. و شرلوک...
شرلوک هولمز دیگر آنجا نبود.
ایزومی با عجله کمک کرد کراسبی بلند شود و عذرخواهی کرد. «خدای من! ببخشید، لطفاً ببخشید، پاشنه کفشم گیر کرد...»
وقتی کراسبی را فرستاد به سمت جعبهاش، ( منظور از جعبه اتاقشه) ایزومی به سرعت به سمت راهروی پشتی رفت.
لوئیس آنجا ایستاده بود.
«چرا نزدی کار رو تموم کنی؟» ایزومی نفسنفس میزد.
«اون مرد.» لوئیس آرام گفت. «اون یکی. اونجا بود. نقشه عوض شد.»
«میدونم. ولی چرا ناپدید شد؟»
صدایی از پشت سرشان آمد:
«چون من اونجا نبودم که تماشا کنم. اونجا بودم که ببینم چه کسی اشتباه میکنه.»
ایزومی برگشت.
شرلوک هولمز در چهار قدمی آنها ایستاده بود. دستها در جیب کتش بود.
لوئیس دستش را آرام پشت کمرش برد – جایی که چاقو مخفی بود.
شرلوک نگاهش را از لوئیس به ایزومی انداخت.
«خانم با لباس شرابی با جواهرات الماس قرضی، صاحب یک گربه نارنجی، و خواهر دو مردی که...» لبخند زد. «زیادی باهوش هستن اما میدونم امشب نقشه چیزی داشتید که نصفش را اجرا کردید و نصفش را ول کردید. به خاطر من.»
ایزومی دیگر پوزخند نمیزد.
شرلوک قدمی جلوتر آمد.
«نترسید. نیومدم دستگیرتون کنم. فقط میخواستم ببینم...» چشمانش به عمق چشمان ایزومی رفت. «چرا یکی مثل شما با آن لبخند خورشیدی، باید در تاریکی کار کند.»
سکوت.
در آن لحظه، از دور صدای جیغ آمد. از سمت جعبه لرد کراسبی.
نقشه اجرا شده بود. لوئیس قبل از آمدن شرلوک، کار را کرده بود.
شرلوک بدون اینکه نگاهش را از ایزومی بردارد، گفت: «اون مرد مستحق مرگ بود. من بحثی ندارم. فقط... «دفعه بعد که همدیگر را میبینیم، لطفاً مقدمه را درست انجام بدید. حداقل اسمتان را بگویید.»
برگشت و رفت. آرام. مثل سایهای که خودش را به تاریکی سپرده باشد.
ایزومی چند ثانیه ایستاد. بعد صدای آرام لوئیس را شنید:
«گفتم بکشمش.»
ایزومی سرش را تکان داد. «نه... بذار بره. ویلیام باید این را بداند.»
نگاهی به ته راهرو کرد. شرلوک رفته بود.
با خودش فکر کرد: «ویلیام... یک دوست جدید پیدا کردی. چه خوب، چه بد... خودت باید بگی.»
---
بامداد – عمارت موریارتی
ویلیام گزارش ایزومی را در سکوت کامل شنید. لوئیس جزئیات قتل را گفته بود. آلبرت هم تأیید کرد که شرلوک در اپرا بوده و بعد ناپدید شده.
ویلیام بعد از چند لحظه سکوت، گفت:
«او ما را تعقیب نمیکند. هنوز.»
«از کجا میدونی؟» آلبرت پرسید.
«چون اگر میخواست، امشب دستگیرمان میکرد.» ویلیام به پنجره نگاه کرد. «او آمد تا ببیند. نه تا بگیرد.»
ایزومی روی مبل لم داد. گربه نارنجی دوباره روی پایش بود.
«ویلیام...»
«هوم؟»
«از این به بعد اگر میخوای باهاش روبرو بشی، من نمیام.»
ویلیام برگشت. «چرا؟»
ایزومی با پوزخند همیشگی گفت: «چون اون آدم فقط یک بار نگاهم کرد و فهمید گربه نارنجی دارم. بعدش چی میفهمه؟ که من چایی دوست دارم با دو قند یا سه قند؟ که عاشق شیرینی هستم؟» یک نفس کشید. «ویلیام... این آدم بازی را به سطح دیگری میبرد.»
ویلیام چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد... لبخند زد.
نه آن لبخند سرد و حسابگر. یه چیز دیگر. نزدیک به هیجان.
«دقیقاً به خاطر همین... نمیتونم صبر کنم تا دوباره ببینمش.»
ایزومی سرش را برگرداند به سمت لوئیس.
لوئیس بدون اینکه نگاه کند، گفت: «گفتم بکشمش.»
ایزومی آه کشید. «لوئیس جان... بعضی آدما رو که نمیشه کشت. بعضی آدما رو باید... نگه داشت تازه ما فقط اشراف ع#وض*ی رو میکشیم.»
---
با همان لبخند، دستش را از دست کراسبی بیرون کشید و محکم به شانه مرد چاق زد – انگار که دارد تعادلش را حفظ میکند. اما همزمان، با کفش پاشنهبلندش، ردای کراسبی را طوری زیر پا گذاشت که مرد لیز خورد و به عقب افتاد.
صدای افتادن یک تن سنگین در راهرو پیچید.
همه برگشتند. چند خدمتکار دویدند. آلبرت از دور سرش را برگرداند. و شرلوک...
شرلوک هولمز دیگر آنجا نبود.
ایزومی با عجله کمک کرد کراسبی بلند شود و عذرخواهی کرد. «خدای من! ببخشید، لطفاً ببخشید، پاشنه کفشم گیر کرد...»
وقتی کراسبی را فرستاد به سمت جعبهاش، ( منظور از جعبه اتاقشه) ایزومی به سرعت به سمت راهروی پشتی رفت.
لوئیس آنجا ایستاده بود.
«چرا نزدی کار رو تموم کنی؟» ایزومی نفسنفس میزد.
«اون مرد.» لوئیس آرام گفت. «اون یکی. اونجا بود. نقشه عوض شد.»
«میدونم. ولی چرا ناپدید شد؟»
صدایی از پشت سرشان آمد:
«چون من اونجا نبودم که تماشا کنم. اونجا بودم که ببینم چه کسی اشتباه میکنه.»
ایزومی برگشت.
شرلوک هولمز در چهار قدمی آنها ایستاده بود. دستها در جیب کتش بود.
لوئیس دستش را آرام پشت کمرش برد – جایی که چاقو مخفی بود.
شرلوک نگاهش را از لوئیس به ایزومی انداخت.
«خانم با لباس شرابی با جواهرات الماس قرضی، صاحب یک گربه نارنجی، و خواهر دو مردی که...» لبخند زد. «زیادی باهوش هستن اما میدونم امشب نقشه چیزی داشتید که نصفش را اجرا کردید و نصفش را ول کردید. به خاطر من.»
ایزومی دیگر پوزخند نمیزد.
شرلوک قدمی جلوتر آمد.
«نترسید. نیومدم دستگیرتون کنم. فقط میخواستم ببینم...» چشمانش به عمق چشمان ایزومی رفت. «چرا یکی مثل شما با آن لبخند خورشیدی، باید در تاریکی کار کند.»
سکوت.
در آن لحظه، از دور صدای جیغ آمد. از سمت جعبه لرد کراسبی.
نقشه اجرا شده بود. لوئیس قبل از آمدن شرلوک، کار را کرده بود.
شرلوک بدون اینکه نگاهش را از ایزومی بردارد، گفت: «اون مرد مستحق مرگ بود. من بحثی ندارم. فقط... «دفعه بعد که همدیگر را میبینیم، لطفاً مقدمه را درست انجام بدید. حداقل اسمتان را بگویید.»
برگشت و رفت. آرام. مثل سایهای که خودش را به تاریکی سپرده باشد.
ایزومی چند ثانیه ایستاد. بعد صدای آرام لوئیس را شنید:
«گفتم بکشمش.»
ایزومی سرش را تکان داد. «نه... بذار بره. ویلیام باید این را بداند.»
نگاهی به ته راهرو کرد. شرلوک رفته بود.
با خودش فکر کرد: «ویلیام... یک دوست جدید پیدا کردی. چه خوب، چه بد... خودت باید بگی.»
---
بامداد – عمارت موریارتی
ویلیام گزارش ایزومی را در سکوت کامل شنید. لوئیس جزئیات قتل را گفته بود. آلبرت هم تأیید کرد که شرلوک در اپرا بوده و بعد ناپدید شده.
ویلیام بعد از چند لحظه سکوت، گفت:
«او ما را تعقیب نمیکند. هنوز.»
«از کجا میدونی؟» آلبرت پرسید.
«چون اگر میخواست، امشب دستگیرمان میکرد.» ویلیام به پنجره نگاه کرد. «او آمد تا ببیند. نه تا بگیرد.»
ایزومی روی مبل لم داد. گربه نارنجی دوباره روی پایش بود.
«ویلیام...»
«هوم؟»
«از این به بعد اگر میخوای باهاش روبرو بشی، من نمیام.»
ویلیام برگشت. «چرا؟»
ایزومی با پوزخند همیشگی گفت: «چون اون آدم فقط یک بار نگاهم کرد و فهمید گربه نارنجی دارم. بعدش چی میفهمه؟ که من چایی دوست دارم با دو قند یا سه قند؟ که عاشق شیرینی هستم؟» یک نفس کشید. «ویلیام... این آدم بازی را به سطح دیگری میبرد.»
ویلیام چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد... لبخند زد.
نه آن لبخند سرد و حسابگر. یه چیز دیگر. نزدیک به هیجان.
«دقیقاً به خاطر همین... نمیتونم صبر کنم تا دوباره ببینمش.»
ایزومی سرش را برگرداند به سمت لوئیس.
لوئیس بدون اینکه نگاه کند، گفت: «گفتم بکشمش.»
ایزومی آه کشید. «لوئیس جان... بعضی آدما رو که نمیشه کشت. بعضی آدما رو باید... نگه داشت تازه ما فقط اشراف ع#وض*ی رو میکشیم.»
---
- ۳۹۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط