{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت انتخاب من

پارت۳. انتخاب من




چندساعت گذشت دوباره خیابان شلوغ سئول پر از ادم شد..همه مشغول کار خودشون بودن سینی روی میز گذاشت که صدای خانم مارتا بلندشد و با عصبانیت تلفنش قطع کرد
مارتا:اهه از دست این اجوشی صد دفعه گفتم تلفن‌تو خاموش نکن گوش نمیده
_خانم مارتا چیزی شده
مارتا:کلی سفارش داریم که باید به دست مشتریا برسه اما راننده تلفنش خاموشه جواب نمیده
کلافه عینکشو دراورد
مارتا:لونا
€بله خانم
مارتا:برو سوپری های اطراف سریع یه راننده پیدا کن دستمزد حاظرم ۸۰۰۰وون بدم
با ۸۰۰۰وون گوشاش تیز شد و مغزش جرقه خورد
€چشم
_صبرکن
_خانم مارتا من میتونم سفارش هارو برسونم
مارتا:مطمئنی میتونی؟ بلدی موتور برونی؟
_اره قبلا توی پست کار میکردم
مارتا:وقت نداریم لونا سریع سفارشات و ببر بیرون
€چشم
مارتا:توهم اماده شو
_چشم
...............

ماه نیمه حلال بود موتورو پارک کرد و با عجله پیاده شد
_خانم مارتا من اومدم سفارشا تموم شد
مارتا:خسته نباشی میتونی زودتر بری خونه حتما خسته شدی
_ممنونم
ادای احترام کرد کیفشو برداشت که بره
مارتا:اونجو
سمت خانم مارتا چرخید
مارتا:اینم دستمزدت واقعا زحمت کشیدی
پاکت پول گرفت و ادای احترام کرد
_ممنونم خانم.لبخند
رفت بیرون پول توی کیفش گذاشت نگاهی به ساعت انداخت با عجله دوید توی ۱۵ دقیقه خودشو جلوی مهد رسوند سینش بالا و پایین میشد زانوشو اعصای دستش کرد
_مگی....
دختر ریزه میزه ای جلوی در سمت صدا چرخید انگار که برق از سرش پریده باشه با خنده داد زد و خودشو سمتش پرت کرد
*اونجووو.داد
روی زانو نشست و دستاشو باز کرد و به بغل کشیدش
_قشنگم چطوری
*خوبم
ازش جدا شد و توی همون حالتی که بود دستشو گرفت
_خیلی دلم برات تنگ شده بود
*منم خیلی وقته همو ندیدیم
_خب پس باید رفع دلتنگی کنیم مگه نه؟
*ارههه
لپاشو کشید و بلند شد
_زیاد منتظر موندی
*اممم نه خیلی
_بریم خونه مامان بزرگ منتظرمونه
دستای کوچولوش گرفت
_کیفتو بده من بیارم
دستای همو گرفتن و راهی شدن با لذت به حرفایی که با ذوق میگفت گوش میکرد کنارهم انقدر حالشون خوب بود که متوجه گذرزمان نبودن
_مامان بزرگ ما اومدیم ببین کی رو اوردم.داد
رفتن اشپزخانه
&مگی
پرید بغل مامان بزرگش
*هلمونی دلم برات تنگ شده بود
&ایگو دختر قشنگم اومده
لپ مامانیشو بوسید
_هی خواهرتو بوس نکردیاا
*اونجو حسود
&خواهر حسودت الانه که قهر کنه بدو بوسش کن
لپ خواهرشو بوسید
_حالا شد
*اونجو حسود.خنده
_من حسود نیستم
&اره خیلی.خنده
&برین دستاتون بشورین غذا حاظره
_باشه پس بیا ما بریم دستشویی
*بریم
............
دور میز روی زمین نشستن
*هوراا دوکبوکی داریم اونی توهم دوست داری نه؟
_اره من عاشق دوکبوکی ام
&بخورین نوش جونتون
*امم خیلی خوبه
چاباستیک شو برداشت و مشغول خوردن شد
*مامان نمیزاره تو خونه زیاد از اینا بخورم
_چرا نمیزاره
*میگه ضرر داره باید غذای سالم بخورم ولی من دوست ندارم همشو میریزم دور
به مامان بزرگش نگاه کرد
&حالا که اینجایی خوب بخور قبوله
*قبوله
صدای گوشیش از اتاق بلندشد
*اونجو گوشی تو زنگ میخوره؟
_اره عزیزم تو غذات بخور جواب میدم میام
*باشه
سرشو ناز کرد و بلندشد از کیفش گوشیشو دراورد
_الو
دیدگاه ها (۰)

پارت۴. انتخاب من Πاونجو_دکتر چان چیزی شده ؟Πخبر خوبی دار...

پارت۵. انتخاب من با اعصبانیت پله ها رو بالا رفت و در زد ب...

پارت۲. انتخاب منصبح:هنوز خورشید طلوع نکرده بود که درو باز ...

پارت۱. انتخاب منیک روز شلوغ دیگه در سئول میگذشت صدای ...

پارت۹. انتخاب من ۱۲شب سئول:بچه‌ی دوازده ساله اشکاش مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط