پارت انتخاب من
پارت۴. انتخاب من
Πاونجو
_دکتر چان چیزی شده ؟
Πخبر خوبی دارم
_چی
Πیکی از کسایی که وقت عمل داشته کنسل کرده نوبت برای مادربزرگت میگیری؟
_ا..اره خیلی ممنونم نوبتش کیه؟
Πاخرهفته
_اخرهفته؟
Πاره
_باشه لطفا بگیرین من وام میگیرم پولش جور میکنم
Πباشه پس میبینمت
_ممنون
.
ماه کامل شده بود از پنجره به ماه زل زده بود درو باز کرد و با دیدن خواهرش روی تخت لبخندی زد و کنارش نشست
_ماه خیلی قشنگه مگه نه؟
*اره خیلی قشنگه منو یاد تو میندازه
_پس یکاری کنیم اگه ازهم دور بودیم و دلت برام تنگ شده بود شبا به ماه زل بزن
*قبوله توهم همینطور
_قبوله
*اونی...
_بله
*تو هیچوقت ترکم نمیکنی مگه نه؟
به خواهرش نگاه کرد
_چرا همچین حرفی میزنی
*میترسم دیگه هیچ وقت پیشم برنگردی
_همچنین چیزی نیست باشه؟
*باشه
_بیا بغلم
روی تخت دراز کشیدن خواهرشو توی بغلش کشید و سرشو نوازش کرد طولی نکشید که خوابش برد اروم سرشو روی بالش گزاشت و پتو کشید روش رفت بیرون
&خوابید
_اره
&باشه منم میرم بخوابم توهم زود بخواب
_یسر میرم پشت بوم سوا رو ببینم
&باشه دخترم شبت بخیر
_شب بخیر
سویشرت پوشید و با دمپایی که داشت رفت بیرون از پله ها رفت بالا روی میز پشت بوم پیش سوا نشست و یکی از سوجوهای روی میز برداشت
سوا:چقدر دیر اومدی فکرکردم نمیای
_مگی رو میخوابوندم
سوا:مگی اومده
_اره فردا صبح بانک کاردارم میتونی بری پیش مگی
سوا:اره نگران نباش دلمم براش تنگ شده
بطری سوجو رو سر کشید
_امروز دکتر چان زنگ زد
سوا:دکتر چان؟برای چی
_گفت یه وقت خالی برای عمل اخر هفته پیدا کرده
سوا:جدی میگی ولی پولشو چیکارمیکنی مگه نگفتی کم مونده جمع بشه
_فردا برای وام میرم بانک حقوقمم زودتر میگیرم فرصت از دست نمیدم
سوا:میدونه
_نه فعلا بهش نگو اگه بهش بگم سعی میکنه پول جمع کنه
سوا:اخ چه احساس راحتی کردم بلاخره اتفاق خوب داره میوفته
سوا:راستی رزان دیروز اومده بود اینجا
_اینجاهم اومده
سوا:چی؟یعنی سرکارتم اومده؟وای دختره دیوونه شده
_امروز صبح اومد گفت که برگردم و دیرنشده و این حرفا
سوا:واقعا نمیفهمم برای چی پیله کرده که تو برگردی دانشگاه
_با مامان بزرگ که حرف نزد
سوا:نه به موقع رسیدم بهم گفت متقاعدت کنم برگردی حیفه از دستش بدی
_اگه دوباره اومد فقط بپیچونش بره
سوا:باشه
بطری روی میز گزاشت و بلندشد
_من میرم فردا میبینمت
سوا:باشه میبینمت
.
.
.
صبح:
&سوا
سوا:سلام خاله اومدم مگی رو ببینم بیداره؟
&اره همین الان بیدارشده بیا تو
سوا:مگی
*سواا
پرید بغلش
سوا:یک هفته چقدر بزرگ شدی
*دلم برات تنگ شده بود
سوا:منم عزیزم
*اونجو کجاست
سوا:بیرون کار داشت تا الانا دیگه باید بیاد
&مگی دوست داری با سوا صبحونتو بخوری؟
*اره اره
&پس سوا توام بشین با مگی صبحونتو بخور
سوا:اتفاقا گرسنم بود اوم صبونه چی داریم
*بیا بشین اینجا
سوا:اومدم
تا خواست بشینه صدای در بلندشد
&فکرکنم اونجو اومد سوا میتونی درو باز کنی
سوا:اره
سمت در رفت
سوا:چه عجب فکرکردم نم......
با باز کردن در حرفش نصفه موند و با تعجب به روبروش زل زد
...............................
ادای احترام کرد و اومد بیرون باید سخت تر کار میکرد چیزی نمونده بود که پول عمل جمع بشه گوشیش زنگ خورد جواب داد
_الو سوا همین الان اومدم بیرون دارم میام
با چیزی که پشت تلفن شنید سرجاش وایساد لبخندش ماسید و جاش اعصبانبت و نگرانی جای اونو گرفت.....
Πاونجو
_دکتر چان چیزی شده ؟
Πخبر خوبی دارم
_چی
Πیکی از کسایی که وقت عمل داشته کنسل کرده نوبت برای مادربزرگت میگیری؟
_ا..اره خیلی ممنونم نوبتش کیه؟
Πاخرهفته
_اخرهفته؟
Πاره
_باشه لطفا بگیرین من وام میگیرم پولش جور میکنم
Πباشه پس میبینمت
_ممنون
.
ماه کامل شده بود از پنجره به ماه زل زده بود درو باز کرد و با دیدن خواهرش روی تخت لبخندی زد و کنارش نشست
_ماه خیلی قشنگه مگه نه؟
*اره خیلی قشنگه منو یاد تو میندازه
_پس یکاری کنیم اگه ازهم دور بودیم و دلت برام تنگ شده بود شبا به ماه زل بزن
*قبوله توهم همینطور
_قبوله
*اونی...
_بله
*تو هیچوقت ترکم نمیکنی مگه نه؟
به خواهرش نگاه کرد
_چرا همچین حرفی میزنی
*میترسم دیگه هیچ وقت پیشم برنگردی
_همچنین چیزی نیست باشه؟
*باشه
_بیا بغلم
روی تخت دراز کشیدن خواهرشو توی بغلش کشید و سرشو نوازش کرد طولی نکشید که خوابش برد اروم سرشو روی بالش گزاشت و پتو کشید روش رفت بیرون
&خوابید
_اره
&باشه منم میرم بخوابم توهم زود بخواب
_یسر میرم پشت بوم سوا رو ببینم
&باشه دخترم شبت بخیر
_شب بخیر
سویشرت پوشید و با دمپایی که داشت رفت بیرون از پله ها رفت بالا روی میز پشت بوم پیش سوا نشست و یکی از سوجوهای روی میز برداشت
سوا:چقدر دیر اومدی فکرکردم نمیای
_مگی رو میخوابوندم
سوا:مگی اومده
_اره فردا صبح بانک کاردارم میتونی بری پیش مگی
سوا:اره نگران نباش دلمم براش تنگ شده
بطری سوجو رو سر کشید
_امروز دکتر چان زنگ زد
سوا:دکتر چان؟برای چی
_گفت یه وقت خالی برای عمل اخر هفته پیدا کرده
سوا:جدی میگی ولی پولشو چیکارمیکنی مگه نگفتی کم مونده جمع بشه
_فردا برای وام میرم بانک حقوقمم زودتر میگیرم فرصت از دست نمیدم
سوا:میدونه
_نه فعلا بهش نگو اگه بهش بگم سعی میکنه پول جمع کنه
سوا:اخ چه احساس راحتی کردم بلاخره اتفاق خوب داره میوفته
سوا:راستی رزان دیروز اومده بود اینجا
_اینجاهم اومده
سوا:چی؟یعنی سرکارتم اومده؟وای دختره دیوونه شده
_امروز صبح اومد گفت که برگردم و دیرنشده و این حرفا
سوا:واقعا نمیفهمم برای چی پیله کرده که تو برگردی دانشگاه
_با مامان بزرگ که حرف نزد
سوا:نه به موقع رسیدم بهم گفت متقاعدت کنم برگردی حیفه از دستش بدی
_اگه دوباره اومد فقط بپیچونش بره
سوا:باشه
بطری روی میز گزاشت و بلندشد
_من میرم فردا میبینمت
سوا:باشه میبینمت
.
.
.
صبح:
&سوا
سوا:سلام خاله اومدم مگی رو ببینم بیداره؟
&اره همین الان بیدارشده بیا تو
سوا:مگی
*سواا
پرید بغلش
سوا:یک هفته چقدر بزرگ شدی
*دلم برات تنگ شده بود
سوا:منم عزیزم
*اونجو کجاست
سوا:بیرون کار داشت تا الانا دیگه باید بیاد
&مگی دوست داری با سوا صبحونتو بخوری؟
*اره اره
&پس سوا توام بشین با مگی صبحونتو بخور
سوا:اتفاقا گرسنم بود اوم صبونه چی داریم
*بیا بشین اینجا
سوا:اومدم
تا خواست بشینه صدای در بلندشد
&فکرکنم اونجو اومد سوا میتونی درو باز کنی
سوا:اره
سمت در رفت
سوا:چه عجب فکرکردم نم......
با باز کردن در حرفش نصفه موند و با تعجب به روبروش زل زد
...............................
ادای احترام کرد و اومد بیرون باید سخت تر کار میکرد چیزی نمونده بود که پول عمل جمع بشه گوشیش زنگ خورد جواب داد
_الو سوا همین الان اومدم بیرون دارم میام
با چیزی که پشت تلفن شنید سرجاش وایساد لبخندش ماسید و جاش اعصبانبت و نگرانی جای اونو گرفت.....
- ۱۹۵
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط