#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_1
(مهمونی شروع شده بود و هیون ووک وارث بعدیش را داشت به چندی از بزرگان و تاجران و بعضی از سهامدار های شرکت اشنا میکرد که سال های بعد قرار بود با اون ها قرارداد ببنده .جونگکوک از اینهمه سلام و اشنایی خسته شده بود تصمیم گرفت روی یکی از صندلی های سالن بشینه وکمی از اون شراب های داخل جام بنوشه،پسر مشغول مزه کردن شرابش بود که یکی از خدمه های به سمتش اومد )
÷ارباب جوان یکی باشما بیرون کار داره .
+با من ؟
÷بله با شما
+باشه الان میرم
(پسر که حدس میزد برادرش جیمین باشه و دوباره بخواد یکی از اون شوخی های بی مزه اش را انجام بده سمت در خروجی عمارت رفت ،بعد از این که کامل به در رسید دستی روی دهنش نشست و اون سوار ونی که کامل مشکی که فکر میکرد باید مال بادیگارد ها باشه سوار کرد . پسر که بعد از چند دقیقه که فهمید اوضاع از چه قراره شروع کرد به تقلا و جیغ کشیدن به خاطر دستی که روی دهنش بود صدا ها داخل دهنش خفه میشد بعد از کمی تقلا کردن بی فایده دست از تقلا برداشت به خاطر کم بودن اکسیژن صورتش رو به کبودی می رفت مردی که پشت پسرک نشسته بود و وضع پسر را دیده بود ؛قطعا دوست نداست حالا اون را به کشتن بده پس سرش سمت گوش پسرک برد به قدری نزدیک که نفس های داغش به گوش پسرک میخورد سرش نزدیک کرد )
÷دستم بر میدارم اگه صدایی ازت در بیاد قول میدم زنده از این جا بیرون نری !
(مرد که صدایی از پسر نشنید با صدای نسبتا بلندی و تهدید امیزی گفت )
÷فهمیدی ؟
(پسرک با تکون دادن سرش به مرد فهموند که قرار نیست سر وصدایی کنه که مرد اروم دستش را برداشت که پسرک نفس صداداری کشید به خاطر این که اکسیژن یک دفعه وارد ریه هاش شده بود چند تا نفس عمیق کشید تا تنفسش به حالت قبل برگرده چند مین بعد خواست سمت عقب برگرده تا قبافه شخصی که را که دستش تا چند دیقه پیش روی دهنش گذاشته بود را ببینه که به سرعت اسلحه ای زیر گلوش نشست
÷جرعت نکن برگردی عقب نگاه کنی وگرنه یه گلوله حرومت می کنم
+با...باشه
(پسر با لکنت گفت و سرش به زاویه ی قبلی برگردوند . پسر که تا حالا هم خیلی سکوت کرده بود بلاخره به حرف اومد )
+شما ها کی هستید؟از من چی میخواید ؟
÷از جون تو که هیچی ...(و بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد )اما از هیون ووک یه چیز خیلی کوچیک .
(صدای پسرک اروم بالا میرفت را شنید )
#part_1
(مهمونی شروع شده بود و هیون ووک وارث بعدیش را داشت به چندی از بزرگان و تاجران و بعضی از سهامدار های شرکت اشنا میکرد که سال های بعد قرار بود با اون ها قرارداد ببنده .جونگکوک از اینهمه سلام و اشنایی خسته شده بود تصمیم گرفت روی یکی از صندلی های سالن بشینه وکمی از اون شراب های داخل جام بنوشه،پسر مشغول مزه کردن شرابش بود که یکی از خدمه های به سمتش اومد )
÷ارباب جوان یکی باشما بیرون کار داره .
+با من ؟
÷بله با شما
+باشه الان میرم
(پسر که حدس میزد برادرش جیمین باشه و دوباره بخواد یکی از اون شوخی های بی مزه اش را انجام بده سمت در خروجی عمارت رفت ،بعد از این که کامل به در رسید دستی روی دهنش نشست و اون سوار ونی که کامل مشکی که فکر میکرد باید مال بادیگارد ها باشه سوار کرد . پسر که بعد از چند دقیقه که فهمید اوضاع از چه قراره شروع کرد به تقلا و جیغ کشیدن به خاطر دستی که روی دهنش بود صدا ها داخل دهنش خفه میشد بعد از کمی تقلا کردن بی فایده دست از تقلا برداشت به خاطر کم بودن اکسیژن صورتش رو به کبودی می رفت مردی که پشت پسرک نشسته بود و وضع پسر را دیده بود ؛قطعا دوست نداست حالا اون را به کشتن بده پس سرش سمت گوش پسرک برد به قدری نزدیک که نفس های داغش به گوش پسرک میخورد سرش نزدیک کرد )
÷دستم بر میدارم اگه صدایی ازت در بیاد قول میدم زنده از این جا بیرون نری !
(مرد که صدایی از پسر نشنید با صدای نسبتا بلندی و تهدید امیزی گفت )
÷فهمیدی ؟
(پسرک با تکون دادن سرش به مرد فهموند که قرار نیست سر وصدایی کنه که مرد اروم دستش را برداشت که پسرک نفس صداداری کشید به خاطر این که اکسیژن یک دفعه وارد ریه هاش شده بود چند تا نفس عمیق کشید تا تنفسش به حالت قبل برگرده چند مین بعد خواست سمت عقب برگرده تا قبافه شخصی که را که دستش تا چند دیقه پیش روی دهنش گذاشته بود را ببینه که به سرعت اسلحه ای زیر گلوش نشست
÷جرعت نکن برگردی عقب نگاه کنی وگرنه یه گلوله حرومت می کنم
+با...باشه
(پسر با لکنت گفت و سرش به زاویه ی قبلی برگردوند . پسر که تا حالا هم خیلی سکوت کرده بود بلاخره به حرف اومد )
+شما ها کی هستید؟از من چی میخواید ؟
÷از جون تو که هیچی ...(و بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد )اما از هیون ووک یه چیز خیلی کوچیک .
(صدای پسرک اروم بالا میرفت را شنید )
- ۳۴۲
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط