#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_2
جواب داد )
-امممم .... ممکنه از این جا سالم بری بیرون البته بعد از این که من به چیزی که خواستم برسم بعد ممکنه ولت کنم بری و این که .... این چه سوال احمقانه ای که میپرسی می تونم کسی را که تقریبا چند سال برای دزدیدنش وقت گذاشتم نشناسم ؟
(با همون حالتی که نشسته بود به پسر رو به روش زل زد وسیگاری جیبش در اورد و بین لب هاش گذاشت و روشنش کرد کام عمیقی از سیگارش گرفت و توی صورت پسر دود سیگارش بیرون داد که باعث شد پسر قیافه جمع کنه و جلوی خودش برای عوق زدن بگیره .مرد ادامه داد )
-جئون جونگکوک پسر بزرگ خاندان جئون وارث بعدی اموال جئون هیون ووک
+من از کجا میشناسی ؟از من چی میخوای ؟اصلا بگو بینم تو کی هستی ؟
-من ؟ ویکتور ! اینکه باهات چیکار دارم بمونه واسه بعد کار های مهم تری از سر کله زدن با توعه توله جئون دارم
(سمت در برگشت و سریع از اتاق خارج شد . امگا که تا حالا بغضش نگه داشته بود با صدای بلندی هقی زد و به سرعت اشک هاش صورتش را خیس کردن .....و بلاخره به قدری گریه کرد که خوابش برد )
ویو عمارت هیون ووک
با دادی که سر بادیگارد های نوه اش زد برگشت که با پیشکار لی مواجه شد )
$سریع دست به کار بشید و نوه ام پیدا کنید !!!!!(عربده)
(نگاهی به بادیگارد های پشت سرش انداخت و دوباره سمت اقای لی برگشت )
$خودت میدونی چی کار کنی
(لی به بادیگارد ها نگاه کرد و با نگاهش فهموند که برن بیرون . با تنها شدنشون هیون ووک شروع کرد به سوال پرسیدن )
$چه اتفاقی افتاده این ها کدوم گوری بودن ؟دوربین هارا چک کردین ؟کار کی بوده ؟
☆قربان اروم باشید ماخیلی زود ارباب جوان پیدا میکنیم
$خیلی خب فقط زود تر !
☆چشم قربان
(مرد خواست از اتاق خارج بشه که با صدای هیون ووک دستش روی دستگیره موند و برگشت سمتش )
$اون پسره ..... تهیونگ ! کجاس ؟ چند روزه خبری ازش نیست ؟
☆قربان اون پسره از دیروز معلوم نیست کجاس به محض اومدنش میگم بیاد پیشتون
$باشه میتونی بری .
عمارت ویکتور
(نمیدونست چقدر خوابیده که با بوی سیگار که توی اتاقک پخش شده بود چشم هاش باز کرد و اولین چیزی که دید همون مرد کت وشلواریه که خودش ویکتور معرفی کرده بود . تهیونگ متوجه چشم های باز جونگکوک شده بود ،نگاهش از پنجره گرفت و به پسر داد و سیگاری که توی دستش بود روی زمین انداخت و به وسیله ی پاش خاموش کرد )
-خوب خوابیدی توله جئون ؟
+من توله جئون نیستم ! هنوز جوابم ندادی ،از من چی میخوای ؟
(از روی صندلیش بلند شد و چند قدم به پسر نزدیک شد ولی همون جا موند و جلو تر نرفت )
-میگم غذات بیارن این جا دست و پاهاتم باز کنن غذات بخوری 《سرد 》
+من غذا نمیخوام لعنتی به من بگو این جا چه خبره ؟سوالم جواب بده !《عصبانیت》
-فعلا وقت زیاد داریم توله جئون ،میگم غذات بیارن !
( و بلافاصله از اتاق خارج شدو اشک ها صورت پسرک را خیس کردن ، با صدای باز شدن در از گریه کردن دست برداشت و با چشم هایی به خون نشسته به فرد روبه روش زل زد ،مرد جلو اومد و سینی غذا را روی میز نزدیک پسرک گذاشت و پشت سرش رفت تا دست هاش باز کنه )
(جونگکوک که هنوزحواسش پی اون مرد بود با باز شدن دست هاش از اون طناب کوفتی مچ یکی از دست هاش را به وسیله انگشت های دست دیگه اش ماساژ داد ،وقتی دید مرد سمت در میره صداش کرد )
+هی صبر کن !
(مرد با همون صورت بی حسش ولی مهربون سمتش برگشت به نظر میومد که از اون ویکتور عوضی مهربون یا لااقل کمی انسانیت هنوز داشته باشه )
☆اگه کاری نداری میخوام برم .
+صبر کن ....تو ... تو از دار دسته ی اون ویکتوری درسته !خواهش میکنم کمکم کن از این جا برم هر .... هر چی بخوای بهت میدم فقط کمکم کن از این جا برم !
(با لحن مظلوم و قیافه ای بغ کرده به مرد خیره شد . مرد با خواهش های پسر به سمتش اومد و روبه روی پسر روی پاهاش نشست )
☆پیشنهاد وسوسه کننده ایه .
+پس کمکم میکنی ؟
(مرد نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش به پسر داد )
☆پیشنهاد خوبی بود ولی ... نه ،کسی نمیتونه از زیر دست اون فرار کنه سعی بیخود نکن !
(حرفش که تموم شد کسی وارد اتاق شد وگفت )
#بوگوم بیا پایین رئیس کارت داره .
(پسر که حالا اسم اون مرد هم میدونست قبل از اینکه بوگوم بلند بشه شونه هاش گرفت . )
+پس اسمت بوگومه ها ! خواهش میکنم کمکم کن من گیر این ویکتور عوضی نیوفتم .
☆تنها کمکی که میتونم بکنم اینه که زیاد ویکتور عصبی نکن اون روانیه برا خودش و زیاد سوال پیچش هم نکن اگه عقلش از دست بده یه بلایی سرت میاره .
(حرفش زد و دست های جونگکوک از روی شونه هاش برداشت و سمت در رفت و از پله ها پایین اومد . نگاهش روی ویکتور نشست و سمتش رفت )
☆با من کار داشتی ؟
-هوم... اره میخواستم حواست حسابی به جئون باشه
☆شما بگی و ما نگیم چشم ؟《خنده 》
-برو پی کارت کم مزه بریز . 《لبخند》
☆رو چشم امر دیگه ؟
#part_2
جواب داد )
-امممم .... ممکنه از این جا سالم بری بیرون البته بعد از این که من به چیزی که خواستم برسم بعد ممکنه ولت کنم بری و این که .... این چه سوال احمقانه ای که میپرسی می تونم کسی را که تقریبا چند سال برای دزدیدنش وقت گذاشتم نشناسم ؟
(با همون حالتی که نشسته بود به پسر رو به روش زل زد وسیگاری جیبش در اورد و بین لب هاش گذاشت و روشنش کرد کام عمیقی از سیگارش گرفت و توی صورت پسر دود سیگارش بیرون داد که باعث شد پسر قیافه جمع کنه و جلوی خودش برای عوق زدن بگیره .مرد ادامه داد )
-جئون جونگکوک پسر بزرگ خاندان جئون وارث بعدی اموال جئون هیون ووک
+من از کجا میشناسی ؟از من چی میخوای ؟اصلا بگو بینم تو کی هستی ؟
-من ؟ ویکتور ! اینکه باهات چیکار دارم بمونه واسه بعد کار های مهم تری از سر کله زدن با توعه توله جئون دارم
(سمت در برگشت و سریع از اتاق خارج شد . امگا که تا حالا بغضش نگه داشته بود با صدای بلندی هقی زد و به سرعت اشک هاش صورتش را خیس کردن .....و بلاخره به قدری گریه کرد که خوابش برد )
ویو عمارت هیون ووک
با دادی که سر بادیگارد های نوه اش زد برگشت که با پیشکار لی مواجه شد )
$سریع دست به کار بشید و نوه ام پیدا کنید !!!!!(عربده)
(نگاهی به بادیگارد های پشت سرش انداخت و دوباره سمت اقای لی برگشت )
$خودت میدونی چی کار کنی
(لی به بادیگارد ها نگاه کرد و با نگاهش فهموند که برن بیرون . با تنها شدنشون هیون ووک شروع کرد به سوال پرسیدن )
$چه اتفاقی افتاده این ها کدوم گوری بودن ؟دوربین هارا چک کردین ؟کار کی بوده ؟
☆قربان اروم باشید ماخیلی زود ارباب جوان پیدا میکنیم
$خیلی خب فقط زود تر !
☆چشم قربان
(مرد خواست از اتاق خارج بشه که با صدای هیون ووک دستش روی دستگیره موند و برگشت سمتش )
$اون پسره ..... تهیونگ ! کجاس ؟ چند روزه خبری ازش نیست ؟
☆قربان اون پسره از دیروز معلوم نیست کجاس به محض اومدنش میگم بیاد پیشتون
$باشه میتونی بری .
عمارت ویکتور
(نمیدونست چقدر خوابیده که با بوی سیگار که توی اتاقک پخش شده بود چشم هاش باز کرد و اولین چیزی که دید همون مرد کت وشلواریه که خودش ویکتور معرفی کرده بود . تهیونگ متوجه چشم های باز جونگکوک شده بود ،نگاهش از پنجره گرفت و به پسر داد و سیگاری که توی دستش بود روی زمین انداخت و به وسیله ی پاش خاموش کرد )
-خوب خوابیدی توله جئون ؟
+من توله جئون نیستم ! هنوز جوابم ندادی ،از من چی میخوای ؟
(از روی صندلیش بلند شد و چند قدم به پسر نزدیک شد ولی همون جا موند و جلو تر نرفت )
-میگم غذات بیارن این جا دست و پاهاتم باز کنن غذات بخوری 《سرد 》
+من غذا نمیخوام لعنتی به من بگو این جا چه خبره ؟سوالم جواب بده !《عصبانیت》
-فعلا وقت زیاد داریم توله جئون ،میگم غذات بیارن !
( و بلافاصله از اتاق خارج شدو اشک ها صورت پسرک را خیس کردن ، با صدای باز شدن در از گریه کردن دست برداشت و با چشم هایی به خون نشسته به فرد روبه روش زل زد ،مرد جلو اومد و سینی غذا را روی میز نزدیک پسرک گذاشت و پشت سرش رفت تا دست هاش باز کنه )
(جونگکوک که هنوزحواسش پی اون مرد بود با باز شدن دست هاش از اون طناب کوفتی مچ یکی از دست هاش را به وسیله انگشت های دست دیگه اش ماساژ داد ،وقتی دید مرد سمت در میره صداش کرد )
+هی صبر کن !
(مرد با همون صورت بی حسش ولی مهربون سمتش برگشت به نظر میومد که از اون ویکتور عوضی مهربون یا لااقل کمی انسانیت هنوز داشته باشه )
☆اگه کاری نداری میخوام برم .
+صبر کن ....تو ... تو از دار دسته ی اون ویکتوری درسته !خواهش میکنم کمکم کن از این جا برم هر .... هر چی بخوای بهت میدم فقط کمکم کن از این جا برم !
(با لحن مظلوم و قیافه ای بغ کرده به مرد خیره شد . مرد با خواهش های پسر به سمتش اومد و روبه روی پسر روی پاهاش نشست )
☆پیشنهاد وسوسه کننده ایه .
+پس کمکم میکنی ؟
(مرد نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش به پسر داد )
☆پیشنهاد خوبی بود ولی ... نه ،کسی نمیتونه از زیر دست اون فرار کنه سعی بیخود نکن !
(حرفش که تموم شد کسی وارد اتاق شد وگفت )
#بوگوم بیا پایین رئیس کارت داره .
(پسر که حالا اسم اون مرد هم میدونست قبل از اینکه بوگوم بلند بشه شونه هاش گرفت . )
+پس اسمت بوگومه ها ! خواهش میکنم کمکم کن من گیر این ویکتور عوضی نیوفتم .
☆تنها کمکی که میتونم بکنم اینه که زیاد ویکتور عصبی نکن اون روانیه برا خودش و زیاد سوال پیچش هم نکن اگه عقلش از دست بده یه بلایی سرت میاره .
(حرفش زد و دست های جونگکوک از روی شونه هاش برداشت و سمت در رفت و از پله ها پایین اومد . نگاهش روی ویکتور نشست و سمتش رفت )
☆با من کار داشتی ؟
-هوم... اره میخواستم حواست حسابی به جئون باشه
☆شما بگی و ما نگیم چشم ؟《خنده 》
-برو پی کارت کم مزه بریز . 《لبخند》
☆رو چشم امر دیگه ؟
- ۴۰۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط