{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم

پارت نهم
گوشه ای از تاریکی
............ـ
مکان فعلی:خونه دازای
چویا داشت اطراف رو نگاه میکرد کیک رسیده بود و دازای داشت روش شمع می‌گذاشت اینکه بعد اینهمه مدت دوباره داره با دازای تولدش رو جشن میگیره حس خوبی بود و در عین حال حرف و رفتار های صبح دازای از مغزش بیرون نمی رفت عجیب بود ـ
جدید بود ـ
خوب بود ـ
مهم تر از همه گرم ـ
گرم بود ـ
از یه طرف میخواست دوباره تکرار بشه ولی از یه طرف هنوز از شوک صبح در نیومده بود
که دوباره تو آغوش گرمی فرو رفت از شدت شوک لرزید
چویا:هی تمه چیکار می‌کنی
دازای:هم؟چیه؟صبح که بنظر میومد خوشت میاد؟
چویا:تمههه معلومه که خوشم نمیاااااااااد دستاتو از روم بکششششش
دازای:هی هی باشه متاسفم بیا بریم هنوز باید شمع فوت کنی و آرزو کنی

چویا رو از بغلش در آورد و دستشو کشید و نشستن رو تشکچه های سنتی ژاپنی و دازای شمع ها رو روشن کرد

دازای :اول آرزو کن
چویا تو چشماش خیره شد
نفس عمیقی کشید و چشماشو بست
تو دلش گفت/من که چیزی برای آرزو کردن ندارم ـ
پس تورو آرزو میکنم ـ
کامی ساما ـ
من اونو آرزو میکنم ـ/
چشماشو باز کرد و ـ
شمع رو فوت کرد
دازای با یه لبخند گرم و چشمای براق نگاهش کرد
دازای:تولدت مبارک عزیزم
چویا:داز...
چویا لب باز کرد تا اعتراض کنه که تو بغل گرم دازای فرو رفت
بی خیال شدـ
تو دلش گفت/مگه مهمه؟
امشب رو جوری زندگی می کنم که دلم میخواد
اصلا مغزم رو خاموش کردم ـ
امشب فقط و فقط به حرف دلم گوش میکنم/
دازای:هم؟چی شد ؟
چویا:مهم نیست
و محکم دازای رو بغل کرد
دازای شوکه نشد تعجب نکرد
ولی براش جدید بود
چند دقیقه همون‌جوری موندن ولی بعد دازای بدون حرف جدا شد و شروع کرد به بریدن کیک کیک بزرگ نبود ولی برای دو نفر زیادی هم بود چویا فکری به سرش زد بسته کادویی که دازای بهش داده بود رو برداشت و یکی از پورتوس ها رو برداشت و باز کرد بعد هم رفت و از آشپز خونه دو تا گیلاسه خالی آورد و پرشون کرد
بلاخره دازای به حرف اومد
دازای:اونا برای خودت بودن
چویا:چه فرقی داره با هم میخوریم

و اونا تا نیم شب کیک و مشروب خوردن و مست کردن هر دوشون از شدت مستی گیج بودن
چویا خودشو رو رخت خواب دازای پرت کرد و یکم ول خورد خیلی وقت بود که کلاه و کتش رو در آورده بود همینجوری داشت حال میکرد که دازای خودشو پرت کرد روش
چویا:هی تمه چیکار داری می‌کنی !!!؟؟؟
دازای جوابی نداد
چویا:به خدا اگه از اینجـ....
با کار دازای حرف تو دهنش ماسید
دازای دستشو زیر لباسش برده بود و داشت بدنشو به نرمی لمس میکرد
چویا:هـ...هی چیکـ... آحححححح چیکار میکنی؟
عا...عاححححح دا...دازای کافیه تمومش کـ.....کننن
دازای:هم؟مشکلش چیه؟من که میدونم دوسش داری
و به نوازش کردن بدنش ادامه داد
دستاش کاملا ماهر بودن و خوب میدونست کی باید کجا و و چجوری لمس کنه
با چند تا لمس کوتاه ناله چشم اوقیانوسیش رو‌ در آورده بود و نفسش رو بند می آورد کاملا هم راضی بود
چویا:کـ..کی گفته ........دوسش دارم متـ ...عااااححححح متنفرم ــ
کافیه لعـ .....لعنتی
چویا چون مست بود اندازه یه بچه هم زور نداشت و حتی نمیتونست دستاشو ببنده ـ
چه برسه به تقلا
ولی ـ
با اینکه انکار میکرد ـ
جدی خوشش اومده بود
دازای:هی چویا کی رو اسکل فرض کردی؟مگه تو از کامی ساما منو نخواستی ؟مگه آرزو تولدت من نبودم؟چرا با دست پس میزنی با پا پیش می‌کشی ؟ بزار آرزوتو برآورده کنم
چویا:تو از کجا میـ...
دازای:مگه قرار نبود امروز مغزتو خاموش کنی؟
چویا شل شد ـ
چویا :انجامش بده ـ
دازای با یه لبخند راضی خم شد و لبای نرم و عسلی معشوقشو با ولع می بوسید و در عن حال جلیقه ، سنجاق سینه و پیراهنشو در آورد
بعد از بوسه سرشو تو گودی گردنش فرو برد و بو کشید و بوسید از این بوسه غیر منتظره چویا ناله عمیقی سر داد و قوسی به کمرش داد
چویا:عاححححححححح
دازای سرشو بلند کرد و به چشمای رویایی عزیز ترینش خیره شد
نزدیک تر شد و







و

















و؟


























......‌..ـ
و کرم نویسنده فعال شدددددد یو ها ها هااااااااااااااااااااا 🤣🤣
پایان پارت 😌
سادیسم😌👍
حمایت ؟
دیدگاه ها (۸)

ارن و میکاسا ـ 😭🫠هیچی خواستم بگم گدرمو بدونید چون میخوام تا ...

پشیمون شدم پارت مارت نمیدم ـهمین هم بستونه

پارت هشتم قسمتی از تاریکی ........ـمکان فعلی:پارک ......یوکا...

پارت هفتم گوشه ای از تاریکیمکان فعلی:عمارت خانواده دازای ......

پارت دهم قسمتی از تاریکی ...............ـمکان فعلی:خونه دازا...

پارت هیجدهم گوشه ای از تاریکی .......ـمکان فعلی:خونه چویا چو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط