{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم
قسمتی از تاریکی
........ـ
مکان فعلی:پارک ......یوکاهاما
چشمای آبیش رو به رو به رو دوخته بود
حسابی خسته شده بود و تازه از ماموریت برگشته بود امروز تولدش بود و می‌خواست با یه پورتوس تولدشو جشن بگیره ـ
ولی خسته تر از این بود که بره و مغازه مغازه دنبال شراب خوب بگرده پس بهتره همین جا لش کنه
که ناگهان دستایی رو چشاش نشست
دازای:تولـ...
چویا :تمههههههه ولم کننننننن
دازای:هی کوتاه بیا
میخواستم سوپرایزت کنم
چویا :نمی‌خواد تو منو سورپرایز کنی باکااااااااااا
چویا داشت تقلا میکرد که دازای بی خیال شروع کرد
دازای:تولدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک چیپی من
تولدت مبارک
تولدت مبارک سگ عزیزم
تولدت مبارک
چویا خشکش زد
چویا:هاااا؟
باز چه نقشه ای تو مخ پوکت داری بانداژ حروم کن بی مصرف

انقد شوکه بود که احمیت نمی‌داد دازای اونو چیپی یا سگ عزیز ختاب کرده بود
دازای دستاشو از رو چشماش برداشت و همینجوری که چویا رو صندلی پارک بود پشتش واستاده بود و یکی از دستاش رو دورش حلقه کرد و یه جعبه کادو جلوش گرفت
دازای:بازش کن
چویا حرفی نزد و جعبه رو گرفت
دازای:کیک سفارش دادم و آدرس خونه خودمو رو دادم ـ
چویا جعبه رو باز کرد با دیدن دو تا پورتوس و یه کلاه جدید لپاش گل انداخت ـ
دازای :نمیدونی گیر آوردن این کلاه ضایع چقد سخت بود
چویا:کجاش ضایس؟
خیلی هم خوشگله

درسته
کلاه کاملا طبق سلیقه چویا بود
دازای:پس خوشت اومد؟
چویا سرخ تر شد
دازای با انگشت شستش گونه چویا رو نوازش کرد و دم گوشش زمزمه کرد
دازای:هی چیپی خوبی؟رنگ همین شراب ها شدی ـ
چویا با نهایت مظلومیت لب زد
چویا :منو چیپی صدا نکن دازای
دازای:امروز خیلی عجیبی چوچو
چویا سرخ تر تررر ترررررر شد و تو دلش گفت/معلومه که عجیبم ـ انتظار داری انقد بهم نزدیک باشی و من عادی باشم ؟ تازه بعد از چهار سال برام کادو آوردی ـ معلومه که عادی نیستم/
چویا:بهم نگو چوچو*با لحن آروم و معصوم
دازای:چوچو نه چیپی نه
پس چی؟
میخوای چی صدات کنم ؟
چویا :مگه من اسـم ندا....
دازای:عزیزم
چویا:چـ...چــــــــــــــــــــــــی؟؟
دازای:هم؟مشکله عزیــــــــــزم؟*با لحن کشدار
چویا:دازای چته تو ....
تسخیر شدی ؟مریضی؟مستی؟
دازای:خوبم ـ
فقط باید یه چیزی صدات کنم دیگه؟
چویا :مگه من اسم ندا.....
دازای :الاناس که کیک برسه
بیا بریم
چویا :کجا؟
دازای:مگه نگفتم آدرس خونه خودمو دادم؟
چویا :شاید من نخوام بیام اونجا
دازای :هی میخوام بعد چند سال برات تولد بگیرم ضد حال نزن دیگه
چویا:...
باشه ـ
........ـ
پایان پارت
خب دوستان شیپ اصلی داستانمون سوکوکوعه و یه جورایی میشه گفت به خاطر همین تو ژانر زدم بی ال
میخوام نظرتونو بدونم ـ🙂
پارت بعد میریم تو فاز رمانتیک 😌🤣
حمایت؟
دیدگاه ها (۱۱)

پارت نهم گوشه ای از تاریکی ............ـمکان فعلی:خونه دازا...

ارن و میکاسا ـ 😭🫠هیچی خواستم بگم گدرمو بدونید چون میخوام تا ...

پارت هفتم گوشه ای از تاریکیمکان فعلی:عمارت خانواده دازای ......

ناخونام چطورن؟

پارت دهم قسمتی از تاریکی ...............ـمکان فعلی:خونه دازا...

سال های ماندنپارت سهویو چویااز حرص افتادم دنبالش و اونم فرار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط