{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت بیست‌وپنجم | تله

🦢 پارت بیست‌وپنجم | تله

ساعت نزدیک ده شب بود.

لیانا جلوی آینه ایستاده بود و به کاغذی که تمام روز در جیبش نگه داشته بود نگاه می‌کرد.

آدرس هنوز همان‌جا بود.

اگر نمی‌رفت، نمی‌دانست چه اتفاقی برای جنگکوک می‌افتد.

اگر می‌رفت...

نمی‌دانست چه چیزی انتظارش را می‌کشید.

گوشی‌اش را برداشت.

چند لحظه اسم جنگکوک روی صفحه بود.

اما تماس نگرفت.

— فقط می‌رم بفهمم چی می‌خوان...

آرام از اتاق خارج شد.

---

بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی ساختمانی قدیمی توقف کرد.

لیانا پیاده شد.

اطراف کاملاً ساکت بود.

درِ ساختمان نیمه‌باز بود.

لیانا با تردید وارد شد.

— کسی اینجاست؟

صدای قدم‌هایی از تاریکی آمد.

مردی بیرون آمد.

سونگ‌هو.

— می‌دونستم میای.

لیانا عقب رفت.

— گفتی اگه بیام، جنگکوک سالم می‌مونه.

سونگ‌هو لبخند زد.

— جنگکوک اینجاست؟

لیانا با ترس پرسید:

— نیست؟

— نه.

لیانا فهمید.

تله بود.

همان لحظه صدای بسته شدن در پشت سرش آمد.

دو مرد جلوی راه خروج ایستادند.

لیانا به عقب برگشت.

— بذارید برم.

سونگ‌هو آرام گفت:

— من فقط می‌خوام یه پیام به جنگکوک برسونم.

— چی؟

— اینکه هر چیزی که دوست داشته باشه، می‌تونم ازش بگیرم.

لیانا با عصبانیت گفت:

— من وسیله‌ی انتقام شما نیستم.

سونگ‌هو لبخند زد.

— دقیقاً به همین دلیله که انتخابت کردم.

---

همان لحظه، تلفن سونگ‌هو زنگ خورد.

چهره‌اش تغییر کرد.

— چی؟

چند ثانیه گوش داد.

بعد با عصبانیت گفت:

— غیرممکنه.

لیانا متوجه شد چیزی درست پیش نرفته.

از آن طرف، صدای چند ماشین در بیرون ساختمان شنیده شد.

سونگ‌هو سریع برگشت.

— همه‌جا رو بگردید!

اما قبل از اینکه کسی حرکت کند، در اصلی با صدای بلندی باز شد.

جنگکوک وارد شد.

چهره‌اش سرد و خشمگین بود.

پشت سرش چند نفر از افرادش ایستاده بودند.

نگاهش مستقیم روی لیانا ثابت ماند.

— لیانا...

لیانا با ناباوری گفت:

— تو از کجا فهمیدی؟

جنگکوک چند قدم جلو آمد.

— چون می‌شناسمت.

بعد نگاهش را به سونگ‌هو دوخت.

— و چون می‌دونستم بدون اینکه بهم بگی، خودت رو به دردسر می‌ندازی.

سونگ‌هو خندید.

— بالاخره اومدی.

جنگکوک جواب داد:

— اشتباه بزرگی کردی.

— چی؟

جنگکوک کنار لیانا ایستاد.

— اینکه فکر کردی برای رسیدن به من، می‌تونی از اون استفاده کنی.

سونگ‌هو لبخند زد.

— پس واقعاً نقطه‌ضعفت شده.

جنگکوک نگاهش کرد.

— نه.

مکث کرد.

— اون دلیل منه.

لیانا با شنیدن این جمله، برای چند ثانیه چیزی نگفت.

و سونگ‌هو فهمید چیزی که مدت‌ها دنبالش بود، بالاخره پیدا کرده:

احساسات جنگکوک.

اما جنگکوک هم فهمیده بود که از این لحظه به بعد، دیگر نمی‌تواند احساسش را پنهان کند. 🦢

پآیآن پآرت بیست و پنجم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
دیدگاه ها (۱۶)

فرشته هااااااایشونن رو فالوووو کنینننن . بخدااا قسممم پشیمون...

فالوشهههه¿¡@eli_sa_24

🦢 پارت بیست‌وچهارم | هدفجنگکوک گوشی را محکم در دستش فشرد.— م...

🦢 پارت بیست‌وسوم | چیزی که پنهان مانده بودسه روز از تصمیم جن...

🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوکلیانا تمام روز به اتفاق صبح فکر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط