هیچوقت قرار نیست به حرف ما گوش کنی نه بچه
"هیچوقت قرار نیست به حرف ما گوش کنی نه بچه؟!"
P¹
صدای چان دوباره توی گوشت پیچید:"آخه دختر تو نمیخوای یکم مواظب خودت باشی؟یکم رعایت کن تروخدا من جای تو خسته شدم."
درحالی که توی تختت، مثل یه کرم شبتاب داخل پیلهات جمع شده بودی چشماتو از زیر پتو آوردی بالا و بیحرف فقط با چشمای قرمزت به چشماش نگاه کردی.
نفسشو کلافه داد بیرون و دستی به موهاش کشید و درحالی که داشت به بیرون از اتاقت قدم برمیداشت لب زد:"خیلی خب..یکم استراحت کن منم میرم برات دنبال قرص و دارو بگردم." اینو گفت و از اتاقت زد بیرون،در رو پشت سرش بست و حالا فقط خودت بودی پتو گرم و نرمت. حس میکردی دیواره های گلوت خشکسالی گرفته و سرت داشت از درد فریاد میکشید،درحالی که چشمات بخاطر دیر خوابیدن قرمز شده بودن پلکهات رو به خواب دعوت کردی و محکمتر خودتو کشیدی زیر پتو تا هیچ روزنهای هم از نور اتاقت به چشمات برخورد نکنه چون حوصله و توان بلند شدن از جات رو هم برای کشیدن پردهها نداشتی.
***
در با صدای کمی باز شد.
اولین نفری که اومد داخل هیونجین بود و پشت سرش هم فلیکس.
هیونجین آروم قدم برداشت تا رسید به لبه تختت،آهی کوتاه از بین لباش خارج شد و نشست لبه تخت درحالی که فلیکس هم کنار سرت نشسته بود.
دست فلیکس روی سرت که حالا زیر پتو پنهان شده بود نشست و با صدای آروم و عمیقش اسمتو صدا زد،پاسخی ازت دریافت نکرد و هیچ حرکتی هم از بدنت پیدا نکرد پس ایندفعه این دست هیونجین بود که کمی از پتو رو داد پایین و آروم لب زد:"چاگی؟"
برخورد شدید نور به چشمات،باعث شد پلکات بلرزند و با کمی سعی بالاخره باز بشن. بعد از چند ثانیه که دید تارت درست شد اولین چیزی که بعد از نور دیدی،چهره هیونجین و فلیکس بود که داشتند با چشمایی نگران بهت نگاه میکردند.
آروم با صدای گرفتهات جواب دادی:"بله؟"
فلیکس با شنیدن صدات نفسی صدا دار از دهانش بیرون داد و نگاهی معنی دار به هیونجین کرد،هیونجین هم در جواب با نگاهی نگران اول به چشمای فلیکس بعد به تو نگاه کرد.
"بهتر نشدی؟گلوت درد میکنه هنوزم؟"
"آره."
هیونجین گفت و بعدش فلیکس دستشو روی پیشونیت کشید تا مطمئن بشه تبت اومده پایین،اما هنوزم دمای بدنت بالاتر از سطح معمولی بود.
فلیکس هم درحالی که داشت موهات رو نوازش میکرد آروم با لحنی نگران لب زد:"هنوزم تب داره."
هیونجین کلافه دستی به موهاش کشید و بعدش از روی میز کنار تختت،لیوان آب با قرصی رو برداشت.
فلیکس کمی از پتوت رو کنار زد. دستشو دور کمرت حلقه کرد و کشیدت بالا،تا راحت بهش تکیه بدی. آروم دستاش شروع کرد به حرکت روی دستات و بازوهات چون تونسته بود حس بدن دردت رو متوجه بشه؛اروم بوسههای کوچیکی هم روی سرت میکاشت و کمی از موهات رو زد کنار تا یکم خنک بشی،در همون هین هیونجین آب و قرص رو به لبات نزدیک کرد و با چشمایی نگران و لحنی مهربون گفت:"عشقم میشه این قرصو بخوری؟یکم تبتو میاره پایین."
آروم دهنتو باز کردی و قرص رو همراه با آب دادی پایین،بلافاصله بعد از اینکه آب رو خوردی سریع دو تا عطسه پشت سر هم کردی. بینیتو کشیدی بالا و لحنی آه و ناله دار گفتی:"اه...هنوز گلوم درد میکنهـ,"
بعدش چندتا سرفه پشت سر هم،باعث شد حرفت کامل نشه.
هیونجین با عصبانیتی که ناشی از نگرانیش بود،درحالی که داشت لیوان آب رو با پارچ کوچیککنار تختت دوباره پر میکرد گفت:"هیچوقت قرار نیست به حرف ما گوش کنی نه بچه؟! اگه دیروز اون لباس فاکـ,ـی رو نمیپوشیدی الان وضعیتت این نبود!"
درحالی که فلیکس داشت با دستاش کمی کردم و گلوت رو مالش میداد جواب داد:"یکم رعایت میکردی خب دختر... حتما باید اون لباس لعنتی رو میپوشیدی؟ بعدش چرا تا صبح با موهای خیس بیدار موندی؟ یه شب پیشت نخوابیدیم ببین با خودت چیکار کردی!"
_Soki.
-درخواستی این گل دختر بود که واقعا بابتش شرمندهام چون خیلی دیر گذاشتمش. ایشون اگه منظورشون اسـ,,ـمات بود که گفتم من نمینویسم برای همین سعی کردم یکم متفاوت تر از بقیه نویسنده ها و با ایده خودم این موضوع رو بنویسم.🎀
شرمنده اگه بد شد چون یکمم سرما خوردم(نمیدونم کی تو بهار سرما میخوره که من خورم...شاید حساسیته؟)،زیادم دست و دلم به نوشتن نمیره اما امیدوارم دوستش داشته باشید. 🫠
شرایط نداریم یکم زیاد حمایت کنید انرژی بگیرم پارت بعدم بنویسم:)🤍🫂
#هیونجین #فلیکس #هیونلیکس #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P¹
صدای چان دوباره توی گوشت پیچید:"آخه دختر تو نمیخوای یکم مواظب خودت باشی؟یکم رعایت کن تروخدا من جای تو خسته شدم."
درحالی که توی تختت، مثل یه کرم شبتاب داخل پیلهات جمع شده بودی چشماتو از زیر پتو آوردی بالا و بیحرف فقط با چشمای قرمزت به چشماش نگاه کردی.
نفسشو کلافه داد بیرون و دستی به موهاش کشید و درحالی که داشت به بیرون از اتاقت قدم برمیداشت لب زد:"خیلی خب..یکم استراحت کن منم میرم برات دنبال قرص و دارو بگردم." اینو گفت و از اتاقت زد بیرون،در رو پشت سرش بست و حالا فقط خودت بودی پتو گرم و نرمت. حس میکردی دیواره های گلوت خشکسالی گرفته و سرت داشت از درد فریاد میکشید،درحالی که چشمات بخاطر دیر خوابیدن قرمز شده بودن پلکهات رو به خواب دعوت کردی و محکمتر خودتو کشیدی زیر پتو تا هیچ روزنهای هم از نور اتاقت به چشمات برخورد نکنه چون حوصله و توان بلند شدن از جات رو هم برای کشیدن پردهها نداشتی.
***
در با صدای کمی باز شد.
اولین نفری که اومد داخل هیونجین بود و پشت سرش هم فلیکس.
هیونجین آروم قدم برداشت تا رسید به لبه تختت،آهی کوتاه از بین لباش خارج شد و نشست لبه تخت درحالی که فلیکس هم کنار سرت نشسته بود.
دست فلیکس روی سرت که حالا زیر پتو پنهان شده بود نشست و با صدای آروم و عمیقش اسمتو صدا زد،پاسخی ازت دریافت نکرد و هیچ حرکتی هم از بدنت پیدا نکرد پس ایندفعه این دست هیونجین بود که کمی از پتو رو داد پایین و آروم لب زد:"چاگی؟"
برخورد شدید نور به چشمات،باعث شد پلکات بلرزند و با کمی سعی بالاخره باز بشن. بعد از چند ثانیه که دید تارت درست شد اولین چیزی که بعد از نور دیدی،چهره هیونجین و فلیکس بود که داشتند با چشمایی نگران بهت نگاه میکردند.
آروم با صدای گرفتهات جواب دادی:"بله؟"
فلیکس با شنیدن صدات نفسی صدا دار از دهانش بیرون داد و نگاهی معنی دار به هیونجین کرد،هیونجین هم در جواب با نگاهی نگران اول به چشمای فلیکس بعد به تو نگاه کرد.
"بهتر نشدی؟گلوت درد میکنه هنوزم؟"
"آره."
هیونجین گفت و بعدش فلیکس دستشو روی پیشونیت کشید تا مطمئن بشه تبت اومده پایین،اما هنوزم دمای بدنت بالاتر از سطح معمولی بود.
فلیکس هم درحالی که داشت موهات رو نوازش میکرد آروم با لحنی نگران لب زد:"هنوزم تب داره."
هیونجین کلافه دستی به موهاش کشید و بعدش از روی میز کنار تختت،لیوان آب با قرصی رو برداشت.
فلیکس کمی از پتوت رو کنار زد. دستشو دور کمرت حلقه کرد و کشیدت بالا،تا راحت بهش تکیه بدی. آروم دستاش شروع کرد به حرکت روی دستات و بازوهات چون تونسته بود حس بدن دردت رو متوجه بشه؛اروم بوسههای کوچیکی هم روی سرت میکاشت و کمی از موهات رو زد کنار تا یکم خنک بشی،در همون هین هیونجین آب و قرص رو به لبات نزدیک کرد و با چشمایی نگران و لحنی مهربون گفت:"عشقم میشه این قرصو بخوری؟یکم تبتو میاره پایین."
آروم دهنتو باز کردی و قرص رو همراه با آب دادی پایین،بلافاصله بعد از اینکه آب رو خوردی سریع دو تا عطسه پشت سر هم کردی. بینیتو کشیدی بالا و لحنی آه و ناله دار گفتی:"اه...هنوز گلوم درد میکنهـ,"
بعدش چندتا سرفه پشت سر هم،باعث شد حرفت کامل نشه.
هیونجین با عصبانیتی که ناشی از نگرانیش بود،درحالی که داشت لیوان آب رو با پارچ کوچیککنار تختت دوباره پر میکرد گفت:"هیچوقت قرار نیست به حرف ما گوش کنی نه بچه؟! اگه دیروز اون لباس فاکـ,ـی رو نمیپوشیدی الان وضعیتت این نبود!"
درحالی که فلیکس داشت با دستاش کمی کردم و گلوت رو مالش میداد جواب داد:"یکم رعایت میکردی خب دختر... حتما باید اون لباس لعنتی رو میپوشیدی؟ بعدش چرا تا صبح با موهای خیس بیدار موندی؟ یه شب پیشت نخوابیدیم ببین با خودت چیکار کردی!"
_Soki.
-درخواستی این گل دختر بود که واقعا بابتش شرمندهام چون خیلی دیر گذاشتمش. ایشون اگه منظورشون اسـ,,ـمات بود که گفتم من نمینویسم برای همین سعی کردم یکم متفاوت تر از بقیه نویسنده ها و با ایده خودم این موضوع رو بنویسم.🎀
شرمنده اگه بد شد چون یکمم سرما خوردم(نمیدونم کی تو بهار سرما میخوره که من خورم...شاید حساسیته؟)،زیادم دست و دلم به نوشتن نمیره اما امیدوارم دوستش داشته باشید. 🫠
شرایط نداریم یکم زیاد حمایت کنید انرژی بگیرم پارت بعدم بنویسم:)🤍🫂
#هیونجین #فلیکس #هیونلیکس #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۶۸۸
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط