{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

'پارت هیجدهم'

'پارت هیجدهم'
P¹⁸


بعد از پیامکی که برای جواب به اون دختر داده بود و جوابی که گرفته بود خوشحال بود که حداقل بخاطر فن‌های تاکسیکش اون دختر بی‌گناه ناراحت نشده.
روزا همدیگه رو دنبال می‌کردند تا دو ماه کامل بگذره.
طی این دو ماه پسرا مثل همیشه حواسشون به فلیکس بود. تو کاراش کمکش می‌کردند و سعی می‌کردند جوری با فلیکس رفتار کنند که یه موقع یونگبوکشون‌ حس نکنه باری روی دوششون هست،چون این واقعیت هم نبود؛فقط پسرا دوست داشتند لیکسیشون‌ زودتر خوب بشه تا بتونه مثل قبل توی تمرین‌ها شرکت کنه،چرا؟ چون طی این مدت کار تیری‌راچا کم کم داشت به اتمام می‌رسید.
چندتا آهنگ از آلبوم جدیدشون کامل شده بود و کلا دو یا سه‌تا آهنگ از آلبومشون جای کار داشت، پس دیگه باید تمرین‌هاشون رو آغاز می‌کردند.

طرف دخترا چه خبر بود؟


اون طرف هم همین وضعیت بود.
با این تفاوت که با وضعیت پای ا.ت مسئولیت های بیشتری برای کمک کردن بهش روی دوش اعضای گروهش بود. این هم به اندازه کافی داشت اذیتش می‌کرد،چون آدمی نبود که علاقه داشته باشه کاراش‌و بندازه گردن شخص دیگه‌ای و کم کم داشت از اینکه همش خواسته‌هایش رو به هم‌گروهی هایش بگه خجالت می‌کشید؛البته که دوست هایش آدمایی نبودند که بخوان روی سرش منت بزارن یا اذیتش کنند،اونها هم تمام سعی خودشون رو میکردند تا ا.تی‌ـشون بخاطر وضعیت جسمانی ای که داشت حس بدی نداشته باشه اما بالاخره ا.ت‌ خودش حس بدی دانش که مجبور بود کاراش رو به کمک رفیقاش انجام بده.


گوشه‌ای از افکار های هر دو دختر و پسر جای دیگه ای بود.
به جز فکر های روزمره و درگیری شغل‌هاشون یه فکر های کوچیکی بودند که گاهی بین روزشون بهشون سر می‌زدند،و جرقه‌ای بین افکار مزاحمشون‌ می‌زدند و شده برای چند دقیقه کوتاه هم اون جرقه کاری میکرد که یکم...فقط یکم به چیزی که ته دلشون خیلی منتظرشون بودند فکر کنند.
به روز باز کردن گچ‌هاشون!
اون روز بالاخره می‌توانستند دوباره همدیگه رو ملاقات کنند.‌ بالاخره می‌توانستند حتی شده برای چند دقیقه فقط در حد یه سلام و احوالپرسی ساده با هم حرف بزنند،یا شایدم بیشتر؟!
همین شایدم بیشتر رو دوست داشتند تجربه کنند. جفتشون به طرز عجیبی علاقه پیدا کرده بودند بتوانند با همدیگه هم صحبت بشن،شاید حس کنجکاوی بود؟ نگرانی؟ بازیگوشی؟ مهربونی؟ احتمالا یکی از این احساسات بود که باعث میشد دوست داشته باشند بیشتر با هم آشنا بشوند.
روزها با فکر به «بالاخره کی تموم میشه؟» می‌گذشت و به شب می‌رسید و شب‌ها،با امید به یک روز نزدیک‌تر شدن به روز باز شدن گچ چشمانشون‌ بسته میشد تا اینکه سرانجام روز مورد علاقه‌اشون رسید!

_Soki.

-شرمنده این پارت یکم...کوتاه و مسخره شد چون سعی کردم یهویی پرش زمانی نزنم که برسه به روز باز کردن گچ‌هاشون و بتونم یه خلاصه‌ای از احساسات و اتفاقاتی که توی اون چند وقت شکل گرفت براتون بنویسم،و خودمم دوست ندارم خیلی یهویی به همدیگه اعتراف کنند و بگن آره عاشقتم و اون یکی هم قبول کنه من دوست دارم طوری پیش بره که کمی از احساسات حتی شده خلاصه معلوم بشه. امیدوارم شما هم دوست داشته باشید؛اگه خوشتون نیومد تو کامنت ها بگید عوضش کنم:)🫠💗
شرایط این پارت:
-۴۶تا لایک.
-۴۴تا کامنت.


#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استری‌کیدز #فیک #کی‌پاپ
دیدگاه ها (۶۲)

Forced MarriagePart 59 (Last part)چند روز گذشته بوداما این ب...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰: خب، اینطوری روزهام رو می‌گذرونم... به لطف شما دار...

هیچکس جز اون نمیتونه بال هامو مرهم کنههیچکس جز اون نمیتونه ل...

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

پارت ۱۶ — حرفی که بالاخره گفته شدعصر آرامی بود. نیلسو و جونگ...

عشق دو طرفه و دوست داشتن دوطرفهچقدر خوبه...۵۰ درصد تو ۵۰ درص...

⁨⁨به یاد همدیگه باشیم …!❤️‍🩹😭عصر بود سرکار بودم که این ویدیو...

همه‌ی آدما یه نیمه‌ی تاریک دارن یه نیمه‌ی روشن.یعنی تو وجود ...

روز اولی که باهات حرف زدم یه حسی میگفت زیاد دل نبند ها تهش ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط